نفهم!
نفهمیدن و نفهم زندگی کردن؛ یا فهمیدن و فهمیده زندگی کردن

نفهم!

نویسنده : a_akhlaqi

می‌گفت ما دو جور زندگی کردن داریم:

نفهمیدن و نفهم زندگی کردن؛ یا فهمیدن و فهمیده زندگی کردن.

ولی مراقب باش که انتخاب شق دوم، تازه اولِ انتخاب‌های سخت‌‌تر است! اگر شق دوم را انتخاب کنی باز می‌بینی که ایستاده‌ای بر سر یک دوراهی؛ ایستاده‌ای بین دو نوع زندگی:

می‌توانی به فهمت احترام بگذاری و از بازی بیایی بیرون و از بیرون گود و از توی انزوایِ امنِ خودت بازی را رصد کنی و هی درد بکشی. و هی درد بکشی از این‌که می‌فهمی دارد چه اتفاقی می‌افتد ولی نمی‌توانی کاری بکنی؛ نمی‌توانی قواعد بازی را تغییر بدهی؛ نمی‌توانی بازی را به هم بزنی!

یا این‌که خودت را بزنی به نفهمیدن و سرت را فرو ببری توی برف و انگار نه انگار که می‌فهمی و بعد، از زورِ فهمیدن و از زورِ خودت را به نفهمی زدن و از زورِ بازی توی بازیی که می‌فهمی‌اش و از سرِ احساسِ کثافت کردن به خاطر بازی توی بازیی که می‌فهمی‌اش، هی درد بکشی. و هی درد بکشی از این‌که وجدانت چنگ می‌کشد به سرِ توی برفت و هی یکی در میان، می‌پرد وسط بازی و لذت بازی را به کامت زهر می‌کند و تو نه می‌توانی بازی نکنی و نه می‌توانی بکشی بیرون!

بماند!

***

زمین ۳۶۵ بار دورِ خودش چرخید. گریستم...

کنار خرده‌ریزه‌های کوهی که «من» بودم، زانو زد: «درد داری؟»

«...»

«هوم؟ درد داری؟»

«...»

«خب چرا پرسیدی؟ گفتم که بماند... گفتم که... فهمیدن درد دارد!»

...

تو ... درد داری؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
شقه دوم// پاراگراف پنجم رو کلی زور زدم تا فهمیدم چی به چیه. انشالا جملات کوتاه استفاده کنین که درکش راحت باشه. سپاس
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
درست می‌فرمایید. احتمالا اون حالت دور و استیصالی که توی ذهنم بوده به شکل حرف اضافه‌ی «و» بین جمله‌ها دراومده. در واقع همونطور که «درگیر» بودم و نوشتم، جملاتم هم درگیر نوشته شدن. بله متاسفانه فهمش سخت شده. ممنون بابت تذکر :)
ناشناس
ناشناس
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
حقیقتا من اصلا نفهمیدم چی شد. :/
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
عیب نداره؛ شاید خوب شد چون درد داشت! :) درست میگید کمی فهمش تمرکز و تامل می‌خواست. ممنونم.
nahid-r-05
nahid-r-05
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
مهم هم همینه که بفهمی نفهمیدی و خودتو بزنی به فهمیدن یا اینکه خودتو بزنی به نفهمی که فهمیدی و..... جالب بود متن
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
مهم همینه که با وجود اینکه می‌دونیم فهمیدن درد داره، آرامش نفهمیدن رو بهش ترجیح ندیم. جالب دیدید؛ ممنونم :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
من که نفهمیدم چی شد!
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
:) خب البته تیتر هم یک جمله‌ی امری بود که می‌گفت «ای خواننده عزیز لطفن نفهمید!» ممنون که خوندید :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات