دعوت / داستان کوتاه

دعوت / داستان کوتاه

نویسنده : Nahid.R.05

باد توی چادرم می‌پیچید، شوق دیدار اشک شده بود به چشمام. سبک مثل باد، در فضای حرم چشم شده بودم، قدم به قدم قد می‌کشیدم برای رسیدن. به یاد خاطرات گذشته از ضریح به سمت صحن حرکت کردم، کنار پنجره فولاد نشستم حضور علی رو حس می‌کردم، سرم رو تکیه دادم به دیوار و به پرواز کبوترها نگاه می‌کردم که چقدر آزادانه بودن. یادآوری روزهای سخت جنگ امانم رو بریده بود. یک زوج با کمی فاصله رو به روم نشسته بودن، خنده‌هاشون برام لذت بخش بود، نازی که دختر به خودش می‌کشید. ماتشون شده بودم.  یاد علی و آخرین باری که اومدیم پابوس آقا افتادم، هجده سالم بود، اون روزها رو خوب یادم هست. با کاروان آمده بودیم.

توی سفر جاسم پسر حاج فتاح شیشه‌گر لیلا رو پسندیده بود و از پدرش خاستگاری کرد، وقتی رسیدیم حرم صیغه کردن، همه خوشحال بودیم، من از همه خوشحال‌تر، لیلا دوستم بود. من و علی آمده بودیم ماه عسل، چقدر علی دعا می‌کرد خدا یک زهرا به ما ببخشه، برعکس همه مردای خودمان دختر دوست داشت و می‌گفت دختر شیرینه. چقدر علی سر به سر جاسم می‌گذاشت و براش شعر می‌خوند و می‌گفت خوب سوغاتی میبری جاسم. جاسم با اون صورت گوشتی و لوپ دارش سرخ می‌شد و من ولیلا از خنده ریسه می‌رفتیم. من هم لیلا رو اذیت می‌کردم و می‌گفتم حیا کن دختر خجالت بکش دو باره می‌زدیم زیر خنده.

بعد از زیارت یک سایه پیدا می‌کردیم و می‌شستیم و با هم حرف می‌زدیم، او از آرزوهاش می‌گفت و من به آرزوهام رسیده بودم. یک مرد همه چیز یک زنه، بهش که می‌گفتم لبخندی گوشه لبش سبز می‌شد که بهم آرامش می‌داد. سرم رو روی پاهام گذاشتم و چشمام سنگین شده بود، یاد آوری روزهای سخت جنگ امانم را بریده بود. زهرا سه سالش بود و جنگ نوپا زهرایی که سپر مادرش شد.

تو یک خانه خراب شده پناه گرفته بودیم، حس حضور زهرا گرمی تنم شده بود، پشت سر علی نشسته بودیم ،ذکر از لبامون نمی‌افتاد. علی و مردهای دیگه فولادین ایستاده بودن در برابر شعله‌های به رخ کشیده روزگار. شمارش معکوس به جایی رسیده بود که صدای تانکها نزدیک و نزدیکتر می‌شد 5، 4 دلهره امانمان نمی‌داد، ترس بیم امید در بحبوحه ناامیدی 1،2،3 ایستادیم تنها ثانیه‌ای وقت داشتیم، اینقدر فاصله داشتیم تا بتوانیم با یک نگاه لشکر دشمن را درون دید جای بدیم، تعداد 3 تانک این فاصله زندگی بود. آرپیچی بدست گلوله‌های از بند رها شده. نگاهم به گلوله که مثل سیب چرخ می‌زند. به اندازه شندیدن حرکت ثانیه ساعت بمب می‌انداختن تیک تاک. انفجار بود و جسم‌های در کف زمین . هنوز زهرا توی بغلم بود، موهای فردارش رو نوازش می‌کردم  دستم به گره موهایش گره می‌خورد، گرمی دسته‌اش گرمی تنم شده بود با اون صورت گندمگون زیبایش که چقدر شبیه علی بود.

علی از بغلم برش داشت و به آغوش کشید و گفت میریم آب بخوریم تشنه‌ام شده. صورت زیبای زهرا دورتر و دورتر می‌شد و تار. دوباره صدا آمد.

جنگ بود و فقط صدا. با هر بار صدای شلیک انگار از خواب خواب زده بیدار می‌شدم. همهمه و هیایو پر بود، صدای لا اله الله از دور می‌آمد، از هراس این‌که دوباره کی شهید شده سرم رو بلند کردم، هراسان اطراف رو نگاه کردم، زهرا نبود، از زوج جوانی که هنوز روبه روم نشسته بودم پرسیدم یک دختر بچه سه ساله که موهاش فرداره روی شانه‌اش ریخته ندیدی.

زن و شوهر به هم نگاه کردن و روبه من گفتن نه. حرم برام به اندازه دنیا بزرگ شده بود. هراسان این طرف و اون طرف می‌رفتم و زهرا رو صدا می‌زدم.

خادمی من را به سمت دفتر گمشده‌ها راهنمایی کرد، در را باز کردم، هراسان پرسیدم شما یک دختر سه ساله که موهاش فرداره روی شونه‌اش ریخته ندیدین، زهرا... زهرای من.

قلبم کندتر میزد. منتظر جواب نموندم. به طرف در حرکت کردم و زیر لب می‌گفتم یک تیر به سینه‌اش خورد، همو دختری که سپر مادرش شد، شهید شد، همو دختری که باباش نذر خودش کرده بود.

قدم‌هام سست شده بود، انگار برای رسیدن به تو از تمام تاریخ باید بگذرم هر روز و هر روز حال تمام مادرها رو درک کنم، هر روز و هر روز باید با ناله‌های خودم یاد لالایی‌ها شبانه باشم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
داستان قشنگی بود. روایت خیلی خوبی هم داشت به نظرم. آفرین
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از همراهی شما روایت خیال از یک فتح به جا مانده
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
خوش به حالتون که بلدین داستان بنویسین ، من نهایت تواناییم جک ساختنه :(((مچکر مچکر مچکر
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
جک ساختن هم خودش یه هنره
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از همراهیت خوب منم طنز نویس خوبی نیستم بیشتر تلخ نویسم:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
شخصیت سازی و شخصیت پردازیتون خوب بود؛ فضا سازی و تجسم محیط هم خیلی خوب . منتظر داستان های بعدیتون هستیم:)
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از همراهی شما بیشتر سعی میکنم شخصیتمو خلق نکنم بلکه با هاشون زندگی کنم . حتما وقت تایپ کردن داشته باشم حتما ارسال میکنم. خوشحالم که خوشتون اومده.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
به نظرم «انگار برای رسیدن به تو از تمام تاریخ باید بگذرم هر روز و هر روز حال تمام مادرها رو درک کنم» جمله ی ارغوانی ِ داستانتون بود :)
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از همراهی شما جمله پایانی عطفی بود بر کل داستان ،اینکه داره هر روز خاطراتشو مرور میکنه بدون اینکه باور کرده باشه گذشته. گاهی وقتها خودمون هم دوست نداریم خیلی چیزها رو باور کنیم
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از همراهی همه شما هیچ چیز بهتر از این نیست که ببینی نوشتت با نظرات سازنده و خوب مواجهه شده. مخصوصا برای من که به تازگی عضو شدم :)))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
لا اله الا الله// داستان بسیار خوبی بود. در بعضی از جاها به خاطر عدم گذاشتن علائم نگارشی خوندن سخت میشه، مثل: "باد توی چادرم می پیچید" نقطه و جمله تمام. "شوق دیدار اشک شده بود به چشمام." یه "کاما" بعد از شوق دیدار خوندن رو برای مخاطب آسون تر می کنه؛ یا "پسر حاج فتاح شیشه گر، لیلا رو پسندیده بود." و "انگار از خواب خواب زده بیدار می‌شدم. " یه "کامای" کوچوله بین دو خواب، مطالعه‌ش رو آسون می کنه و حس حال جمله برداشت میشه؛ و از این دست موارد.// شروعتون، رفت و برگشتتون به گذشته و حال و همچنین پایان خوبتون حرف نداشت. حس خوبی به من داد. امید که موفق باشید!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از اینکه داستان را خواندید.واقعیت اینکه منتظر گذاشتن نظر از جانب شما بودم ، و خیلی ممنون که لطف کردید. بله کاملا حق باشماست وقتی رو سایت خوندمش خودم هم حس کردم بعضی جاها ایراد نگارشی دارد.مثل همون خواب زده و ...... از این به بعد روی نگارش جملات بیشتر دقت میکنم. بازهم ممنون ،که استاد ما هستید.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق ان شاءالله!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
به نقل یکی از دوستان که میگفت دوتا جمله رو پشت هم تکرار نکن مثل از خواب ،خواب زده
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
البته قاعدتاً باید اون کاما هم بچسبه به خواب اول: میشه: از خواب، خواب زده.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
بله ممنون از دقت شما، رعایت این قاعده رو در متن داشتم.
sajad
sajad
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود، ان شاالله مطالب بیشتری رو از شما ببینیم. موفق وموید باشید.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٣٠
٠
٠
خیلی ممنون از همراهی شما
پربازدیدتریـــن ها
تجربه اولین نمایشگاه کتاب

اردو در نمایشگاه

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

نمی دانست هوای یار به سر داری

٩٦/٠٢/٢٧
برای 30 سالگی ام

هوایی ام به هوای تو

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
فیلتر دوستان

اندر مزایای انتخابات!

٩٦/٠٢/٢٨
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

٩٦/٠٢/٢٨
گرمی دست هایت

کبریت می فروشم

٩٦/٠٢/٢٧
لعنت به خاطرات

راننده تاکسی عاشق

٩٦/٠٢/٢٧
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
برنده مناظرات او بود

بهترین نامزد انتخابات

٩٦/٠٢/٢٧
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
این کتاب را حتما بخوانید

کتابی از آلبادسس بدس

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بینندگان عزیز با شما هستیم

یک داستان اخباری

٩٦/٠٢/٢٧
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات