«انور» از همان بچه‌هایی است که معرفتش مثال زدنی ست. می‌توانم بگویم از او بامعرفت‌تر تا به حال ندیدم. همیشه رویش حساب باز کرده‌ام و همیشه هوایم را داشته است. آن شب که پژو پارس خرید، قول داد که فردایش ما را ببرد به قول فرنگی‌ها «پیک نیک». صبح فردای آن روز، من و مهدی و «الف.ح»، بغچه به دست، ایستاده بودیم دم در خانه‌شان تا چشم‌مان به جمال پژو پارسش روشن شود. نمی‌توانم بگویم شده بودیم عین ندید بدید‌ها؛ زیرا خودمان نمونه بارز ندید بدید بودیم. همین که خودرو را از در خانه‌شان آورد بیرون، نشستیم توی خودرو و درخواست حرکت کردیم.

میخواست ما را ببرد جایی که تابه حال نرفته بودیم. در خانه‌شان را که بست آمد و سوار خودرو شد. همان ابتدای امر همه‌مان یک آیه الکرسی خواندیم که توی راه یک حباب محافظ بزرگ، اطراف‌مان باشد.

در راه می‌گفتیم و می‌خندیدیم و از دور هم بودن لذت می‌بردیم. انور از آن عشق ماشین‌هایی بود که تا کوچکترین پیچ و مهره ماشین‌ها را هم میشناخت! دست فرمانش هم که ماشاءالله فوق العاده بود. در زمینه خودرو یک بدی داشت و آن هم این‌که خیلی عقده‌ای بود. این عقده‌ای بودن باعث شد که انور جان قصه ما را، وسط راه یکهو جو بگیرد و ول نکند. شروع کرد به گاز دادن و سبقت از راست. از آن دورها آقای پلیس ما را در حال سبقت غیرمجاز دید و کفگیر قرمز خودش را که رویش نوشته بود: «ایست» تکان داد. انور هم سرعتش را کم کرد و کنار ماشین آقای پلیس ایستاد.

آقای پلیس که مردی با موهای سپید و چهره‌ای مهربان بود، شروع کرد به نصیحت کردن انور و انور هم مدام توجیه می‌کرد. من با شنیدن حرف‌های آقای پلیس و انور یاد آن روز در دبیرستان افتادم. همان روز که محمدرضا توی زنگ ورزش دستش شکست و گریه کرد. آن روز وقتی که از کنار محمدرضا رد شدم گفتم: «خب حالا خوبه دستت شکسته! اشکال ندره مهم ایه که تنت سالم باشه، بزرگ بشی یادت مره». به محض این‌که این را گفتم مدیر مدرسه‌مان نگاهی غضب آلود به سمت من کرد و دستم را گرفت و برد دم دفتر و گفت: «ما چند نفر بزرگتر اونجا داریم جوش می‌زنیم، نگرانیم که خدایی نکرده بچه مردم اوضاعش بد نباشه، اونوقت تو مزه می‌پرونی؟». من هم که غرور داشتم، کوتاه نمی‌آمدم و هی توجیه می‌کردم. بعد از چند دقیقه دیدم مدیر کوتاه نمی‌آید و اگر همینطور ادامه یابد اوضاعم بدتر می‌شود. برای همین تصمیم گرفتم که بگویم: «آقا غلط کردم». همین را که گفتم مدیر گفت: «برو دیگه ازین غلطا نکنی.».

انور همانطور به توجیه ادامه می‌داد و آقای پلیس به نصیحت کردن. من وارد بحث شدم و گفتم: «جناب بوخّودا ای بنده خدا همی دیروز ماشین خریده، دستش تنگه! حالا ای دفه ره شما نادیده بیگیرن. ما قول مدم که ازی به بعد مواظب باشم که جوگیر نشه.». آقای پلیس باز هم نصیحت کرد و من دیدم این‌گونه نمی‌شود ادامه داد. با خود گفتم پس تجربه چه فایده‌ای دارد؟همینجا باید به کار آید دیگر! و گفتم: «جناب یَک کِلِمَه بُگُم؟» گفت: «بگو».

گفتم: «غِلَط کِردِم». این را که گفتم آقای پلیس همان حرف مدیرمان در آن روز را تکرار کرد و ما رفتیم پی‌تفریح‌مان.

جای‌تان خالی، خیلی هم خوش گذشت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
بقچه// همه چیز نوشتت حسین جان بجا و خوب بود، رفت و برگشتت هم جالب از کار در اومده. دستت درست!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
سلام علیکم. اتفاقا من توی بقچه یا بغچه شک داشتم. برای همین سرچ کردم! شما رو به ویکی پدیا واگذار میکنم!خخخ.: http://yon.ir/TIPB . البته هر دو لفظ درسته.//خیلی لطف دارید شما!
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
و علیکم السلام؛ حسین جان! الان نگاه بکنید که خود ویکی پدیا هم، منبعش لغت نامۀ دهخداست. دهخدا هم می فرماد که این کلمه ترکیه و اینطور صحیحه: بوغچه. http://s7.picofile.com/file/8242992792/Untitled.jpg در ثانی شاید هر دو صحیح باشه، ولی شما رایجش رو استفاده کنید. همین الان "بقچه" رو در واژه یاب سرچ کینین، ببینید در کنارش بغچه هم نوشته شده یا نه.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
بله. فرمایشتون صحیح. ان شاءالله از این به بعد استفاده میکنم. خیلی ممنون.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
البته حسین جان منظورم بقچه=بغچه بود. چون رایج تر برای این کلمه "بقچه" هست، در لغت نامه هم ننوشته بقچه=بغچه؛ ذیلش اورده. اما بر عکس، در کنار بغچه، یه مساوی با بقچه هم نوشته که شما بدونی این بغچه، همون بقچه رایجه. در کل اساس این لغت نامه ها استقرایی هست؛ مثلا قریه به قریه می گردند و الفاظ رو جمع می کنند و شده اینی که دست ماست. مثلا یه دوره ای یادم هست "اطاق" تو بورس بود، الان شده "اتاق". خود من برای مسابقه با سه کلمۀ "چوقولی"، "چقلی" و "چغلی" مواجه شدم. اما درست تر و رایج تر "چغلی" هست. حالا شما چندتا کتاب هم بخونید، می بینید که کلمۀ "بقچه" استفاده شده، نمیگم خدای ناکرده نخوندینا، برای شاهد مثالِ عرائضم میگم و الا که شما خودتون از اون بچه های کتاب خون هستین و همین که برای نوشتتون و همچنین مخاطبتون احترام قائل شدین و تلاش کردین که کلمۀ درست رو بنویسین، قابل تحسینه.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
درسته. میدونید؟! من الان فهمیدم که کجای کار اشتباه شده! من وقتی خواستم جستجو کنم توی گوگل لغت بغچه رو نوشتم! گفتم اگر اشتباه باشه خب توی خود گوگل درستش رو مینویسه! اما من رفتم به سایت هایی که لغت بغچه رو نوشته بودند و صحتش رو تایید کرده بودند. الان فهمیدم که به جای جستجوی لغت بغچه بهتر بود جستجو میکردم : « بقچه یا بغچه؟» یا مثلا یک بار بقچه و یک بار بغچه رو جستجو میکردم. به هر صورت از این به بعد توی لغات شک دار دقت بیشتری به خرج میدم. خیلی هم ممنون از شما که با دقت میخونید و یاد میدید به ما!
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
حسین جان یه چیز دیگه هم می خواستم بهت بگم؛ این مطالبی که در وبت می نویسی خیلی خوبن؛ اما اسم وبلاگت توهین به مطالب خوبت هست. یعنی چیزایی که می نویسی چرت و پرت نیست. این اسم علاوه بر توهین به مطلبت، از وجهه وب هم کم می کنه.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
در موردش فکر میکنم استاد
elnazi
elnazi
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
خخخخخ :)) کفگیر قرمز :) جالب بود:) موفق باشین!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
بله. کفگیر قرمز! متشکرم. سلامت باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
ای دفعه هم هرچی جلوتر رفت جذاب تر شد نوشته برام :)) ازونجا ک پلیسه اومد تو کار نمیشد چشم ورداشت از نوشته اصن :))) چقد خوبه ک صادقانه مینویسین. منظور جریان غلط کردم و عقده ای و اینا. صادقانه ای ک حس بدم نداره و برعکس حس خوب میده، این خیلی خوبه :) این جریان غلط کردمم خیلی جالب بود ک تا نمیگفتین ول کن نبودن ادم بزرگا خخخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
این غلط کردمه طنز دردناک بود البته!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
من به نوشتن خاطره اعتقاد دارم. به شدت! اگر مطالب من رو بخونید متوجه میشید که غالبش از خاطراتمه! وقتی که خاطراتم رو مرور میکنم بعضی وقت ها سعی میکنم که اون ها رو بررسی کنم و از هرکدوم یک درس بگیرم. گاهی درس های خیلی جالبی میگیرم. نمونه ش همین درس: « گاهی با یک غلط کردم خیلی چیزا حل میشه!». در مورد صداقت هم باید عرض کنم که هیچ خجالتی نداره که وقتی یک نکته ی منفی وجود داره اون نکته بیان بشه! انور عقده ای هست! این رو خودش هم میدونه. سعی هم در برطرف کردنش داره. هیچ خجالتی هم نداره. چون! دقت کنید! چون ما همه مون یک سری عقده هایی داریم. منتهی دلمون نمیخواد بروز بدیم. من نه برای اینکه خدایی نکرده عقده ای باشم یا چیز دیگه ای، گاهی به کوچکتر ها انقدر پافشاری میکنم که به اشتباهشون اعتراف کنن! مثلا بگن اشتباه کردم ببخشید. این به نظرم خیلی خوبه که آدم اشتباهش رو قبول کنه. چقدر من درس دادم. ببخشید. خیلی ممنون که خوندید!خخخ
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
خخخخ وای حسین اقا خیلی بامزه بود...حسین اقا من از اول ک شروع کردم به خوندن گفتم تا اخرش نمیخونم حوصله ندارم چون دیدم طولانیه.. ولی جذاب بود همشو خوندم خخخخ قلمتون مستدام و یکم خلاصه:دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
شما لطف دارید. ان شاءالله که قلمم مستدام! ولی خب خلاصه شو موافق نیستم! این یکی از کوتاه ترین مطالبم بود. ان شاءالله کم کم بلند تر مینویسم که شما عادت کنین یواش یواش!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
یه مشکلی که من دارم اینه که مطالب بعضی ها مثل تو رو قبلا تو وبلاگتون خوندم و خوب اینجا دیگه نظر جدیدی تو ذهنم نمیاد! اون قبلی هم دوباره بگم میگن یه بار گفتی بسه دیگه!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
مجتبی جان! اشتباه از من و ماست! مطالب یا باید توی وبلاگ باشن و یا توی سایت. من شرمنده ام. خیلی ها توی سایت دیدگاه های بقیه رو هم در مورد یک مطلب میخونن! خیلی راحت میتونی دیدگاه خودت رو بنویسی تا دوستان توی سایت هم ببینن!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
ای بابا یاد حرف خودم افتادم که جلو مدیر راهنماییم میگفتم شما ببخشید ما جوونی کردیم..... چه زود میگذره:)))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
البته جریانش بماند :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
بعضی جریان ها تعریف نشن بهترن! خخخ. خدایی ما هم جریانات خنده دار و آبروبر زیاد داشتیم. خیلی زود میگذره. خیلی ممنون که خوندید.
فائزه
فائزه
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
خخخخخخ یادم باشه منم حتما از این تجربه تون استفاده کنم ظاهرا خیلی جواب میده =)) غِلَط کِردِم =))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
همونطور که گفتم بله. گاهی با یک غلط کردم همه چی حل میشه! همه چی! خیلی ممنون که خوندین
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
خییلی متن جالبی بود خیلی خوب از اتفاقای اطرافتون برای نوشتن استفاده میکنید موفق باشید :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
کافیه نگاهمون رو به اتفاقات عمیق تر کنیم! ممنونم.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
چه اسم اصیلی داره این دوستت "انور"
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
اَنوَر خیلی اسم خوبیه. ممنونم.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
غلط کردم غلط رو به سبک محسن چاووشی گفتی؟!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
والا مو محسن چاوشی گوش نکردم. غلط کردم دیگه! به لهجه ی مشهدی.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
آها منظورت رو الان متوجه شدم! نه بابا مدیریت گرامی خودشون تیتر این مطلب رو انتخاب کردن. تیتر من « اشتباه کردم» بود. متاسفانه توی انتخاب تیتر خیلی بی دقت شدم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
برو دیگه از ای غلطا نکنی :D خیلی خوب بود .
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
لطف دارید شما. خیلی ممنون.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
چه پلیس باحالی بوده
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
اکثر پلیسا همینجوری ان
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
ن بابا شما خوش شانسی.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
چی بگم والا! شاید. خیلی متشکر
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨