گاهی چیزهای می‌شوند یادآور چیزهایی. سفر برای من یادآور «او» ست. وقتی قرار بر سفر شد به یاد «او» افتادم. اولین قدمم را که روی پله‌های اتوبوس گذاشتم و صدای روزنامه‌هایی که پهن شده بود در آمد، یاد «او» افتادم. در طول سفر به «او» فکر می‌کردم. به این‌که چطور افکار کودکانه و احمقانه‌ام مرا از «او» دور کرد. به این‌که چطور من با افکارم، گفتارم و رفتارم گند زدم به باورهای «او». دردآور است نتوانی با کسی در مورد چیزی حرف بزنی. حرف زدن در مورد «او» برایم خط قرمز است. از آن خط قرمزهایی که نه مغزم، بلکه قلبم برایم ترسیم کرده است.

کوله پشتی‌ام مرا یاد «او» می‌اندازد. نشستن روی صندلی تک نفره اتوبوس مرا یاد «او» می‌اندازد. خیره شدن به دشت و بیابان از شیشه اتوبوس، آن هم در دل شب، مرا یاد «او» می‌اندازد. سوسو زدن یک چراغ از دوردست‌ها مرا یاد «او» می‌اندازد. ناهار خوردن در رستوران‌های شهر غریب مرا یاد «او» می‌اندازد. بی‌هیچ عجله‌ای در خیابان‌های شهر غریب قدم زدن مرا یاد «او» می‌اندازد.

حالا که فکر می‌کنم، من در تمام طول سفر به «او» فکر می‌کردم! «او»یی که جز مهربانی، زیبایی و خوبی از«او» ندیدم. «او»یی که دیگر چون «من»ی در زندگی‌اش وجود ندارد. «او»یی که عاقل بود. «او»یی که ذره ذره‌ی مهربانی‌اش در دلم رسوب کرد و حالا مثل بتن سفت شده. «او»یی که انگار از اول فقط «او» بود.

ای «او»، چقدر خوب است که محلول دلت را تصفیه کردی تا مبادا ذره‌ای مهرم در دلت رسوب کند! چقدر خوب است که اصلا برایت مهم نیست کجایم!؟ چه می‌کنم!؟ چه حالی هستم!؟ چقدر خوب است که دیگر به من فکر نمی‌کنی. هنوز، هر روز به عکس شش سالگی‌ات خیره می‌شوم و لبخند می‌زنم. لبخند می‌زنم به آن لبخندی که به من زدی. خیره می‌شوم، به آن خیرگی چشمانت به من.

ای «او»، شاید بهتر بود وقتی که توی اتوبوس، آقای پشت سری صدای گریه‌ام راشنید و پرسید چیزی شده؟ به جای «نه» می‌گفتم «آری» و می‌نشستم به تعریف کردن. داستانی را که خنده‌دار است و غم انگیز. شاید بهتر بود من هم شبیه آن مرد توی ترمینال بلند بلند برای خودم داستانت را تعریف می‌کردم. آن‌جا غربت بود. مردمانش مرا نمی‌شناختند. شاید بهتر بود این خط قرمز شکل نمی‌گرفت.

ولی حالا من مانده‌ام و خط قرمزی که سعی دارد مرا از «او» دور کند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آدم آهنی-۱۵۱
آدم آهنی-۱۵۱
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خیلی خوب و با احساس نوشتی داداش.یه خورده منو یاد یادداشت خودم انداخت این«او» گفتن هاش.موفق باشی و عاشق :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
چاکر برار.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ای وای! این کی اومد رو سایت؟ من درخواست حذفش رو نداده بودم؟ ای خاک وَ چوک! خخخ. اشکال نداره. فقط بگم که اگه چیزی نفهمیدین تقاضای ویدئوچک نکنین. قرار نبوده کسی چیزی بفهمه فقط دلنوشته بوده.
Elham_n
Elham_n
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خیییییلی قشنگ بود :) وسطاش انقد با احساس نوشته بودید گریم گرفت :"( خدا او را هم واستون حفظ کنه خخخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
فکر نمیکردم با استقبالی حتی کوچیک روبه رو بشه. خیلی متشکرم. خانم نفری او از دست رفته بابا. دیگه به دست آوردنش کار من نیست. ان شاءالله خدا یک او ی دیگه بزاره سر راهمون. خیلی ممنون
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
زیبا نوشته بودی، ولی پیش هیچ کس درد و دل نکن حتی غریبه ها و مخصوصا از او. و نکته ای دیگر عشق نوجوانی درد نداره، بزررگتر میشی میفهمی اینو میفهمی، مطمئن باش.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خخخخ. هیچ وقت هیچ کس نمتنه از نوشته های مو سوء استفاده کنه. خیلی ممنون از شما.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ای تکراری نیس؟ تو وبت خواندوم؟؟؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ها خاندی. اصولا : وب ز جیم و جیم ز وب مستور نیست / لیک دید وب را هرکسی دستور نیست
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
متن جالبی بود .من رو یاد شعر به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا تو بینم به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم انداخت
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
بله. اینچنین هم هست.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
اول از همه چرا سفر؟! قشنگ بود :) و خب لبته غمگینانه... یه قشنگ غمگین. این که طرف خودش رو مقصر میدونست و اینا کار رو متفاوت کرده بود. فضاسازی و توصیف موقعیت و اینا و حس های طرف رو دوست داشتم، تو کل متن هم بیشتر همه پاراگراف اخر رو دوست داشتم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
دیگه داستانی داره که تعریف کردنی نیست دیگه. بعدشم غمگینانه چیه؟ خب بگید غمگین. خیلی ممنونم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
دوس دارم بگم غمگینانه :| غمگینم گفتم دیگه :/
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
اینو فک کنم یه جای دیگه خونده بودمش
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
خب فکر نکن. من اینو به جز وبلاگم جای دیگه ای نذاشته بودم.خخخ. ممنون که خوندی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
خط قرمز نکنین این چیزا رو..عقده میشه جایی میترکه که نباید... حالا خوددانین ..متن عاشقانه ی زیبایی بود البته یکم یه سری چیزاش خیلی تکرار شده بود:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
خط قرمز شده. خیلی متشکر. ولی خب این متن اصلا قرار نبود منتشر بشه. من گمون کردم درخواست حذفش رو دادم به مدیر! ولی خب نداده بودم.خخخ. یک هویی دیدم منتشر شد.خخخ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
این او کی میه؟ تا زحمت خوندن،نوشتن نده به بقیه
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
این او دیگه رفته. کاملا.خخخ. یک روز ما مرم پیشش. خیلی متشکر که خاندن
sakine_z
sakine_z
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
خط قرمزها را بشکن..."او" ارزشش را دارد...!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
نه! متاسفانه.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات