اندر احوالات من و یک قورباغه!

اندر احوالات من و یک قورباغه!

نویسنده : Zahra_Yaqoobi

گاهی وقت‌ها، از دور که به زندگی نگاه می‌کنی خنده‌ات می‌گیرد. حکایت شهر شلوغ و ابوعطا خواندن قورباغه. قورباغه‌ها انواعی دارند و حتما خاصیتی داشته‌اند که خدا خلق‌شان کرده! اما از آن‌جا که دیگر هیچ چیزی توی این دنیا دور از ذهن نیست، قورباغه‌های بی‌خاصیتی هم رؤیت شده‌اند که از قضا در این شلوغی شهر بدجوری صدای‌شان را به سرشان کشیده‌اند و زیر آواز زده‌اند. لکن کسی نیست بگوید: گوش‌مان که هیچ، تمام سلول‌های‌مان درد گرفت از این صدای نکره و از این ابراز وجود. بماند که در کنار احساس خوش صدایی‌شان فکر می‌کنند شغل‌شان چیزی در حد ریاست سازمان ملل است و عقل‌شان در حد مثلا افلاطون، و هی می‌توانند عاقل اندر سفیه به چپ و راست نگاه کنند و این یعنی: «بله، ما از اون خانواده هاشیم!» و حکایت ما هم در این شلوغ بازار زندگی شده این‌که هی آب دهان‌مان را قورت بدهیم و در خیال‌مان لنگه کفشی به سمت قورباغه مذکور پرتاب کنیم و عینک‌مان را نوک دماغمان بگذاریم و با نگاهی از بالای عینک همانجور عاقل اندر سفیه، بگوییم: «خفه!»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
قورباغه ات را قورت بده...!
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
قورباغه ات یا قورباغه؟ البته اگر منظورتون اشاره به کتابی با این موضوعه :-)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
قورباغه ها رو دوست دارم:))) شخصیت جالبی دارن!
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
تمام مخلوقات خدا به نحوی جالبند، و البته نه قورباغه مورد نظر بنده...
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
ای جان! چه خوشگل افتاده این قورباغه بوسسس:-)
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
ممنون از توجهتون به تصویر! در کل نوشته چطور بود؟!:-)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
اولین کلمه بعد از شنیدن قورباغه به ذهنم یک موجود چندش ، لزج و سبزه ، اَییییییی!
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
اما قیافه با نمکی داره ها! البته خودم هم ترجیح می دم فقط توو تصاویر یه نگاهی بهش بندازم. همون دوری و دوستی!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی هم خوشگله...
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
فرقی نداره که کلا قورتش داد باید!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
زمان طفولیت یادم تو شهرستان ما قورباغه زیاد بود. بعد وقتی بارندگی میشد اینا میریختن تو کوچه و خیابون به قور و قور کردن. ما هم کلی بازی میکردیم باهاشون. اتفاقا اگر صداشون رو تو شهرهای فعلی بشنویم باید خداروشکر کنید که هنوز بار سفر از شهرمون نبستند.
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
هر صدایی که جزئی از هیاهوی طبیعت میشه زیباست. مخصوصا وقتی با صدای زیبای بقیه مخلوقات قاطی می شه، مثل صدای پرنده ها، وزش باد، صدای قورباغه،صدای جریان آب همراه با بوی باران... واقعا تصویر دل انگیزیه...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠