آمدن فتحعلی شاه به الان / قسمت هفتم
فتحعلی شاه به استادیوم می‌رود

آمدن فتحعلی شاه به الان / قسمت هفتم

نویسنده : naser_j

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

بهش گفتم: اما اوضاع و احوال فوتبال همیشه هم این‌قدر گل و بلبل نیستش که برات جیغ و دست و هورا بکشند

- جیغ و دست و هورا را برای عم... لا الااله الله ، حال ما می‌خواهیم خط قرمزها را رعایت کنیم و تو نمی‌گذاری، ما مگر بچه‌ایم که جیغ و دست و هورا خام‌مان کند و ذوق مرگ شویم. ما می‌خواهیم محبوب قلب‌ها شویم، اسطوره باشیم. یکی توی مایه‌های پروین و کریمی و دایی

+ اولاً که اینایی که گفتی هیچ‌کدوم‌شون یک شبه نشدن سلطان قلب‌ها، دوماً با این وجود همین‌ها هم از حیا کن رها کن‌ها و بی‌معرفتی سکوها در امان نبودن، سوماً حالا چرا هر چی اسطوره اسم بردی پرسپولیسی بودن؟

- اولا که سلطان قلب‌ها فردین بود ولاغیر، جای این فیلم‌های خاک بر سری این مردیکه در پیت و آنجلینا جولی چهار تا فیلم فارسی ببین، زشت است توی که ادعای هنرمند و نویسنده بودن را داری مفاخرت را نشناسی. حال درست است در این فیلم‌ها هم گاهی به جاده خاکی زده‌اند اما حداقل خاکش خاک پاک وطن است! دوماً ما که باور نمی‌کنیم باید ما را به استادیوم ببری تا با چشم و گوش خود ببینیم و بشنویم. سوماً گفتن که ندارد اما استقلالی‌ها بعد مرحوم حجازی اسطوره هم داشته‌اند مگر؟

+ من که زیاد از فوتبال سر در نمیارم اما فکر کنم اسطوره‌شون فرهاد مجیدی باشه

- ههههه بیخیال جان عزیزت. به هر حال الان بهادر عبدی از پرسپولیس رفته و خوبیت ندارد این دو را با هم مقایسه کنیم، ممکن است به راه آهنی‌ها بر بخورد! جای این بحث‌های حاشیه‌ای ما را به استادیوم ببر.

روز موعود رسید و به اصرار فتحعلی شاه، شال و کلاه کردیم تا برویم استادیوم. البته زیاد هم بد نبود. یک توفیق اجباری بود برایم که من هم بتوانم فضای استادیوم را که همیشه دوستانم با شور و حرارت خاصی ازش حرف می‌زدند تجربه کنم. یک تکه از مسیر را با مترو رفتیم و باقی راه را هم با اتوبوس‌هایی که همه مسافرانش یک مقصد داشتند؛ استادیوم. من با تصوراتی که از استادیوم‌روها داشتم، همش منتظر شنیدن شعارهای چیزدار و حرف‌هایی که برچسب کیفی 18+ را داشته باشند بودم اما خبری از این حرف‌ها نبود. جز چند نفری که با رعایت شعونات ایرانی اسلامی مشغول کری خواندن بودند، بقیه سرشان توی کار خودشان بود. چند تایی با موبایل‌های‌شان ور می‌رفتند، یکی دو نفر تخمه می‌شکاندند. صندلی جلوی‌‌مان هم یک نفر داشت برای بغل دستی‌اش از فرهنگ غنی ایرانی و لزوم رعایت ادب و آداب حرف می‌زد و فتحعلی شاه هم طاووس خانومش را خواب می‌دید به گمونم.

- آهای مردک بی نزاکت، سرت را مثل چیز پایین انداخته‌ای و وارد خواب ما می‌شوی؟ یک طَقی طوقی اِهمی اوهومی، نمی‌گویی منازل‌مان چادر چهارقد نداشته باشند؟

+ ای بابا چطور متوجه شدی من که دیالوگ نگفتم؟

تا آمد حرف بزند یکهو راننده داد زد: «آقایون پیاده شن، آخر خطه، رسیدیم استادیوم.» با عجله پیاده شدیم و بعد از خرید بلیت رفتیم داخل استادیوم. هر چه به بلیت و شماره‌های رویش و البته شماره صندلی‌ها نگاه کردم ارتباط معناداری به چشمم نخورد! همانجور هاج و واج مانده بودم که یک نفر اومد و گفت: «چته حاجی چرا مثل مرغ سر کنده دور خودت می‌چرخی؟»

گفتم: «دارم دنبال شماره صندلیم میگردم»

- هه مگه اومدی سینما داداش؟ این همه صندلی خالی یه جا پیدا کن بشین، ببینم تیفوسی هستی؟

تا آمدم بپرسم تیفوسی یعنی چی؟ فتحعلی شاه پرید وسط و گفت: »آری آری ما تیسفونی هستیم!»

- ایول به شما. با من بیایین ببرم‌تون جایگاه دو آتیشه‌ها.

فتحعلی شاه درگوشم گفت: برو حالش را ببر به او گفتیم از اهالی تیسفون هستیم تا پارتی‌مان شود و جایگاهی همایونی برای‌مان در نظر بگیرد، این فرصت با ما بودن را غنیمت شمار و کمی کیاست و سیاست یاد بگیر.

در حالی که ذهنم درگیر شماره صندلی و سینما و دو آتیشه و تیسفون و تیفوس بود، دنبال آقای لیدر راه افتادم و رفتم و نشستم روی صندلی که بهم نشان داد. یک ربعی به شروع مسابقه مانده بود و لیدرها و به تبعیت از آن‌ها همه استادیوم شروع به تشویق کردند. از کاپیتان گرفته تا دروازه‌بان سوم، از سرمربی گرفته تا مسئول تدارکات، از مدیر عامل گرفته تا آبدارچی باشگاه همه شیر بودند! بازهم یک عالمه سوال توی ذهنم وول خوردند. چطور این همه شیر با هم کنار می‌آیند؟ احتمالا بعضی‌های‌‌شان «آن شیرند که آدم میخورد و بقیه آن دگر شیر است که آدم میخورد»!

تا گردن رفته بودم توی فکر شیرو روغن پالم و لبنیات که یکهو یکی داد زد: «آهای ماست! اینجا جای نشستن نیستا، پاشو تشویق کن، اگه قرار به نشستنه پاشو برو خونه از تلوزیون باقیشو نگاه کن» یکی دیگر از آن ور گفت: «اذیت نکنین استاد رو، النگوهاش می‌شکنه» و یکی دیگر هم از این ور گفت: «هههه النگو رو خوب اومدی، اصلا برا همینه نمیذارن خانوما بیان استادیوم» منتظر شنیدن نظر باقی سی و شش هزار و هفتصد و بیست و چهار نفر حاضر در استادیوم درباره خودم بودم که داور سوت پایان نیمه اول را زد و خوشبختانه یا متاسفانه بیست و دو هزار و چهارصدو نود و دونفر شان شروع به کشیدن سیگار کردند و بقیه هم برای قضای حاجت رفتند!

فتحعلی شاه رو کرد به من و گفت: «خیلی رزلی می‌خواستی بیخود و بی جهت ما را از فوتبال دلسرد کنی، ببین چه هواداران قدر شناس و صبوری هستند و به مسئولین و زحمت‌کشان تیم‌شان عشق می‌ورزند» سرم را به نشانه عذر خواهی از قضاوت زود هنگامم پایین انداختم و به فکر این افتادم که وقتی رسیدم خانه یک مقاله در مورد محیط پاک و سالم استادیوم بنویسم و به آن‌هایی که نگران آمدن خانم‌ها به استادیوم هستند اطمینان خاطر بدهم که اگه خانم‌ها النگوهای‌شان را با خودشان نیاورند استادیوم مشکلی برای‌شان پیش نمی‌آید! وای که چه مقاله‌ای می‌شد حسابی می‌ترکاند. دعوتم می‌کردند برنامه نود، فردوسی‌پور از من می‌پرسید یک عدد بین 189635و 371859بگویم و من حول می‌شدم و به مِن مِن میفتادم.

توی این رویاها بودم و با استرس سعی می‌کردم یک عدد درست بگویم و فردوسی‌پور هم چیزی نمانده بود سرش را بکوبد توی مانیتور که فتحعلی‌شاه با آرنجش یک ضربه زد به پهلویم. سرم را بالا آوردم و دیدم داور و بازیکن‌ها وارد زمین شدند. نیمه دوم شروع شد، همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت، البته برای همه جز منی که گرفتار موج مکزیکی‌هایی شده بودم که از چپ و راست می‌آمد و نفر پشت سری‌ام با هیکل صد کیلویی‌اش مثل گهواره تکانم می‌داد. فکر کنم رسالتش این بود که من را تبدیل به دوغ کند! هنوز همه شیر بودند، حتی داور که یک دفعه با گرفتن یک اوت اشتباه از شیر به شیر سماور تنزل مقام پیدا کرد و از بد شانسی‌اش همان اوت بعد از چند تا پاس کاری و رد و بدل شدن آمد و رفت تو گل.

چشم‌تان روز بد نبیند. کل آن سی و شش هزار و هفتصد و بیست و هفت نفر به اضافه فتحعلی شاه شروع کردند به تقدیر و تشکر از داور با محوریت عمه گرامش و البته یاد آوری سایر اقوام سببی و نسبی و درگذشتگان از آن خاندان و من از آنجایی که می‌دانستم قطعا کسانی که شعار می‌دهند توی استادیوم هستند، یک نگاه به اطرافم انداختم. بین جمعیت چشمم افتاد به آن عزیز دلی که توی کل مسیر داخل اتبوس داشت فرهنگ و ادب تدریس می‌کرد و از پیشینه فرهنگی غنی‌مان می‌گفت. احتمالا چند واحدی هم سیری بر تاریخچه فحاشی در ایران را گذرانده بود، چون با تبحر خاصی تلفیقی از فحش‌های دوره ایران باستان، ناسزاهای بعد از ورود اسلام و الفاظ رکیک معاصر را به کار می‌برد. چیزی به پایان مسابقه باقی نمانده بود و از جناب داور که می‌گذشتیم، شعارهای مربوط به بازیکنان و عوامل تیم خودی هم به نحو محسوسی در حال تغییر بود، طوری که دیگر خبری از انواع شیر و ببر و حتی گوسفند هم نبود و از «بسه دیگه غیرتت و نشون بده» شروع و به «بی غیرتها حیا کنین تیم ما رو رها کنید» ختم میشد و بعد از سوت پایان و قطعی شدن شکست کار به شعارهای آنجوری رسید شعارهای مثل بوووووووق و یا بدتر از آن بوووووووووووووق.

با هر رنج و مشقتی که بود بازی تمام شد و از استادیوم آمدیم بیرون. سوار اتوبوس‌ها شدیم تا برگردیم خانه از قضا توی اتوبوس دوباره با استاد مسلم فرهنگ و ادب همسفر شدیم و شروع به تدریس ادامه جزوش کرد. فتحعلی شاه هم در حالی که تقریبا در حالت نیمه خواب بود و دوباره به گمانم طاووس خانم و سایر واحدهای مجتمع مسکونی‌اش را خواب می‌دید گفت: ما عطای فوتبال را به لقائش بخشیدیم، فوتبال جای ما نیست...

ادامه دارد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
قبلیاشو نخوندم!
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
من عذر خواهم که نخوندین:)
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
اسطوره رو خوب اومدی عالی بود خخخخ
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
والا خووو ندارن دیگه :) ،مثلا ما هم یه چیزای رو نداریم در موردش حرف نمیزنیم ،مثل باخت شیش هیچ تو دربی،مرسی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
شئونات// خوب نوشته بودی این قسمت رو هم جناب سروان، نکتۀ خاصی در مورد محتوا به نظرم نمیاد. اما نوشتن این همه کلمه هنره که تو داری. مرسی
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
مرسی آمیرزا
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
خواهش می کنم جناب سروان من :)
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/١٤
١
٠
با همه احترامی که برای دایی گل قائلم و با عالی بودن طنز شیرین مطلب لازمه که عرض کنم خدمتتان هر گاه بزرگترین افتخار فرااا مرزیتان از سومی جام در جام سه جانبه افغانستان عبور کرد حرف از اسطووووره بزنید با تشکر ...)))
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/١٤
٠
١
بروو تو اگه احترام حالیت بود استقلالی نمیشدی بچه:)
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/١٥
١
٠
خو گمراه نشدم دیگه راه رو از چاه شناختم ..)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٥
١
٠
ناصر خااان چقد فاصله میوفته من نمیدونم قسمت قبل رو خوندم یا نه
naser_j
naser_j
٩٤/١٢/١٧
٠
١
آخه بیشتر از این مخ یاری نمیکنه :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠