پرده اتاق عقبی

پرده اتاق عقبی

نویسنده : Mina_n

هیچی هیچ چیز نیست... فقط موقع نصب کردن پرده اتاق عقبی سرم کمی گیج رفت. چی؟ نه نه مطمئنم! باشه میرم حتما همین فردا. باشه... باشه...

معلوم است من هیچ مشکلی ندارم، فقط خسته‌ام. هی جمع کن بیاور و ببر مهمان می‌آید و می‌رود. این روزها سرمان شلوغ است، کی می‌آید، کی می‌رود، من که همینطور گیج هستم، ازین غرولند‌های دختران، نصیحت‌های مادر بزرگ و دلسوزی مادرم.

دیروز داشتم پنجره همان اتاق عقبی مرده شور برده را تمیز می‌کردم که مهمان‌ها مبادا پرده را زده کنار و ببنند رد دماغ دختر به این بزرگی هنوز هم روی شیشه می‌ماند که چشمم به حیاط افتاد. بچه خواهرم مدام زر زر می‌کرد و خواهرم خونسرد داشت صندلی‌های رسیده را وارسی می‌کرد تا عیبی پیدا کند. بچه همچنان غرولند می‌کرد و زر می‌زد. از اتاق پذیرایی صدای دختر خاله‌ام و شوهرش می‌آمد که سر تزئین اتاق تفاهم نداشتند. مادر با صدایی شبیه داد پای تلفن داشت خودش را خفه می‌کرد، بچه هنوز توی حیاط زر می‌زد و ملاتش را با اشک زیاد کرده بود.

خاله و شوهرش پچ پچ می‌کردند و برادرم مدام اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و اصلا در این دنیا نبود. کسی اصلا حواسش به من نبود. این بچه هنوز غر می‌زد، کمی آشفته‌تر شدم که دیگر زد زیر گریه و جیغ و شد قوز بالا قوز.

فکرم مشغول بود و حالم هم اصلا خوش نبود. خانه آرام شده بود در این مدت که خانه پدرم بودم تنها وقتی شب می‌خوابیدند خانه این‌قدر ساکت بود. از لبه تخت پائین آمدم و رفتم توی دالان. اتاق‌ها تا که وارد حال شوم سر و صدایی بلند شد، سر جا خشکم زد. 46 روز بی‌خبری حالا روبروی من ایستاده بود و به جای تمام آن 46 روز غصه خوردن من فقط لبخند می‌زد. پدرم نزدیک من شد، آهسته در گوشم پچ پچ مبهمی کرد که هیچ از حرف‌هایش را نه فهمیدم و نه شنیدم ...

 دیگر هیچ  همین‌ها... نه نه نخواستم جلوی بقیه بگویم... خب گفتم شاید بهتر باشد بیاید و بگویم حالا هم عروسی بگذرد بعد ... ممنون حتما فردا می‌روم... تو هم مراقب خودت باش. فعلا خداحافظ.

گوشی را گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم، انگار یکی دلم را چنگ می‌زد، حالم اصلا خوش نیست. خدایا این بچه چقدر گریه می‌کند. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
از توصیفات ابتدا؛ به یاد متن های جلال آل احمد افتادم. من از این متن شما تصویر و برداشت های متفاوتی داشتم؛ چندین پاسخ برای حل این گنگ بودن هست اما مشتاقم مضمون و منظور خودتون رو بدونم..
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام دوست عزیز ممنون که وقت گذاشتید خوندین و صد البته متوجه چیزی که من خودم دوست داشتم تو نوشتم شدید. نوشته هایی مبهم و چند پهلویی رو دوست دارم چون به خواننده اجازه میده خودشو جای اون شخص بذاره و تصمیم گیری و احساس کنه که دوست داره این چه اتفاقی باشه . اما خود من توی نوشته هایی که میخوام احساسم رو حفظ کنم و همینطور به خاطر سانسور خراب نکنم از ابهام استفاده میکنم . البه اگر بخواید بپرسید جاهای گنگ رو تا با دل و جان واستون تشریح کنم .
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی جالب بود این مطلبتون. به این جمله ها با دقت توجه کنید: "دیروز داشتم پنجره همان اتاق عقبی مرده شور برده را تمیز می‌کردم که مهمان‌ها مبادا پرده را زده کنار و ببنند رد دماغ دختر به این بزرگی هنوز هم روی شیشه می‌ماند که چشمم به حیاط افتاد." این جملات خوندنش سخت نیست؟ یه کمی؛ درسته؟... از نظر من شما خیلی خیلی خوب می نویسید و استعداد نوشتن در شما هست و این از نوشته های شما پیداست. توصیۀ حقیر به شما نوشتن بیشتره و مطالعۀ خیلی بیشتره. خواهشا به خاطر داشتن این نعمت، متون رو در فاصله های زمانی مرور و نگارش و ویرایش کنید و بعد ارسال کنید تا ما هم لذت خواندنش رو به درستی ببریم. بیشتر بنویسید.
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
شاید این رو یک نعمت نمیدونستم و فقط اسمشو نوشتن میزاشتم ... ممنون که متذکر شدید و روی ویرایش حتما بیشتر کار مینکم . باز هم ممنون از راهنمایی هاتون
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات