پسر دایی،قنده چایی!
تقدیم به روح پاک شهید محمود باجلان

پسر دایی،قنده چایی!

نویسنده : i_banu69

تصوری مقدس از شهید در قالب کلمات...

پسر دایی پدرم بود، رفیق، یک جان در دو قالب هم. وقتی شهید شده بود۱۸ساله بود و چند روز مانده بود به عید. من نه زمان بودنش را درک کرده بودم و نه حتی فیلمی از او دیده بودم. تنها تصور من از او عکس‌های معدودی توی آلبوم خانم جان، آلبوم پدرم و آلبوم تنها برادرش بود. آخرین عکس او یک هفته قبل از شهادتش بود با اورکت سپاه و ته ریش‌هایی که تازه روی صورت معصومش نشسته بود. اما خودم آن عکسش را که با لباس سبز سپاه و پوتین توی حیاط خانه خانم جانم انداخته بود بی نهایت دوست داشتم.

خیلی وقت‌ها پنجشنبه‌ها به نیت او و پدربزرگم فاتحی می‌خرم با این‌که می‌دانم او به هیج وجه نیازمندش نیست. آن هفته‌ای که داغان داغان بودم؛ مثل خیلی از غروب‌های پنجشنبه رفتم سرمزارش. با صفا بود مزارش. آن هفته خیلی خلوت بود.

نشستم کنار مزارش: سلام پسردایی. خوبی؟ تو رو خدا یه دفعه نگی بهم نگو پسر دایی‌ها؟! تازه من به داداشت میگم دایی! اون که اون همه مهربون و با محبته. خانم جان میگه تو صد برابر اون مهربون بودی. یعنی چی بودی تو پس؟ خانم جونم میگه تو با عمه مریمم خواهر برادرشیری بودین و چون خواهرنداشتی جونت واسه مریم در میرفته. خانم جونم میگه من و عمه مریم خیلی شکل همیم، همه جوره کپی همیم. اصلا تو فکر کن من خود مریمم. فکر کن من خواهرتم چه فرقی داره؟ به منم کمک کن، واسه منم یه کاری کن.

بعد همه چیزهایی که حتی رویم نمی‌شد به خانواده بگویم به او گفتم. گریه کردم، دلم تنگ بود. یک چهارلیتری کنار شیر آب بود. پرش کردم و قبر را شستم بعد دوباره گفتم: تو رو خدا فکر کن منم مثل مریم. کمکم کن بدبختیام حل شه.

بعد خداحافظی کردم. شب خواب خانه خانم جون را دیدم. خواب مهمانخانه را. خواب او را که با لباس سبزو پوتین نو کنار طاقچه وایساده بود. گفتم سلام. گفت سلام دخترعمه. گفتم کاش حرفامو شنیده باشی. با مهربانی گفت: همه چیز درست میشه دختر عمه عجله نکن یه خورده صبور باش. بعد از پله‌های سمت حیاط پایین رفت.

از خواب بیدار شدم. دلم آرام بود، مطمئن شدم پسر دایی کمکم می‌کند. خیلی طول نکشید، دفعه بعدی که رفتم سرخاکش و گفتم دستت درد نکنه پسر دایی همه چیز درست شد. دست گلت درد نکنه...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١١
٠
٠
عه! چه جالب؛ شوما واسه شهدا هم می نویسین؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/١١
٠
٠
واا مگه قبل از این راجع به فساد وفحشا می نوشتم😠😠😠😠
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٢/١١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخ
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١١
٠
٠
خیلی خوب بود.ی قسمتش اشکم در اومد.کاش ما هم لایق شهادت بشیم. موفق باشید.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
به به؛ حاج محمد آقا... مدتی هست خبری ازت نیست. کم پهنا شدی؟ کجایی پسر؟
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
بسیار عالی بود :) بسی لذت بردیم از نوشته شما در مورد شهدا؛ راستی اون داستان قبلی با سناریو داخل اتوبوس تموم شد؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
جناب نادری بزرگوار....اون یه داستان با مقدار خییلی کمی حقیقت خارجی!!!!! قاطی شده....
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات