افسردگی پسر کبریت به دست...

افسردگی پسر کبریت به دست...

نویسنده : هادی حسن زاده

گاهی که با خودم فکر می‌کنم، تنها آرزوی این روزهایم گریه است. دردهایم فقط جسمانی شده است. نمی‌دانم شاید من هم اگر زن داشتم و بچه، دغدغه‌ام پوشک بچه و آتیه خانوادم بود. شاید من هم اگر در گوشه کنار دنیای مجازی دنبال تیکه شاخ خودم بودم و تاریخ ولنتاین را بلد بودم، الان به جای این اراجیف، در حال پز دادن داشته‌هایم در اینستا بودم.

شاید هم این‌هایی که می‌گویم حاصل از حسادت به همه این نداشت‌هاست اما هر چه که هست، هست...

من در تاریکی مطلق کبریتی کوچک روشن کرده‌ام، و با آن‌کسی که کبریت ندارد که هیچ، حتی با آن‌که چشمانش را بسته‌اند یا اصلا چشم ندارد هم هیچ فرقی نمی‌کنم. این روزها انگار کبریت را برای پیدا کردن راه روشن نمی‌کنم. فقط دیدن نور خیره کننده این آتش کوچک مرا وسوسه می‌کند.

چقدر سرد، چقدر خشک، چقدر بی احساس و چقدر بی روح شده‌ام...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٢/٠٦
١
٠
خدا بهتون رحم کنه!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
افسردگی بد دردیه که من گرفتارش شدم ولی خب درست میشه. من امیدوارم.
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
چقدر سرد، چقدر خشک، چقدر بی احساس و چقدر بی روح شده‌ام....،دقیقامنم همین طوری شدم:((((
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات