کفش‌هایم وقتی پاره می‌شود نگاهم خیره می‌ماند به زمان. ای کاش بدانی که شکوهی ندارد حرکت زمان بدون گام‌های ثانیه. و این نبض جیب است که می‌زند.

تیک‌های ساعت ماند، همان موقع که کفش‌هایم دهان باز کردند به گفتن نهان‌ها. همان موقع که اولین سنگ، زیر دندان‌های آسیای‌اش آمد. همانجا زمان بی‌تلاطم ماند در سکوت.

حال، درد مشت‌های گره توان فهمید. و تو از پشت شیشه حضور هنوز نظاره گری برای پینه کردن زخم‌های سرباز زده  و من از روزگار تهی دست جیب‌هایم پر است.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajad_z
sajad_z
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
عالی بود خانم رضایی.......
nahid-r-05
nahid-r-05
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
خیلی ممنون
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات