امروز که پس از مدت‌ها عکست روی صفحه گوشی افتاد. دستم برای جواب دادنش لزید. شاید آخرین باری که با تو حرف زدم، دعوای چند ماه پیشمان بود که من تا مدت‌ها گوشی را خاموش کرده بودم و می‌ترسیدم دستم گوشی را لمس کند. اجازه هیچ کاری را به خودم نمی‌دادم، تنها می‌گذاشتم کلماتی که قرار بود همان روزها به تو بگویم کمی از گلویم بالاتر بیایند و از چشمانم سرازیر شوند. گاه کلمات می‌رفتند لا به لای انگشتانم و ضربه می‌شدند بر روی دکمه‌های کیبورد، البته که کلمات مانند حلبی‌هایی که نخ بهشان وصل است، مدام از من آویزان‌اند و من با خودم می‌کشم‌شان این طرف و آن طرف. مدام مراقبشان هستم که بیرون نیایند، آخر تو چه گناهی کرده‌ای که باید ناله و غر را بشنوی؟

عکست هنوز روی صفحه بود و علیرضا قربانی با صدای غم آلودش می‌خواند...

در دلم آرزو کردم کاش هیچ وقت عکس نمی‌گرفتیم، کاش عکس‌های‌مان قاب شده روی دیوار اتاق نبود که هر روز یادت در دلم تکرار شود. می‌دانستم عطر، جدایی می‌آورد اما عکس نه، عکس قرار نبود جدایی بیاورد اما انگار عکس‌ها چیزی وحشتناک‌تری هستند. کاش از تو عکس نمی‌گرفتم، از آدم‌ها که عکس می‌گیری می‌روند و برای همیشه میان چارچوب قاب عکس جاخوش می‌کنند. نباید از مهم‌های زندگی‌ات عکس بگیری، باید بودن‌شان را نفس بکشی و ثانیه به ثانیه لبخندشان را در قلبت حک کنی.

علیرضا قربانی به اوج رسیده بود و تو دستانت را زیر چانه‌ات زده از صفحه گوشی به من خیره شده بودی و خاطرات را برایم یادآوری می‌کردی، کلماتی که باید برایت می‌گفتم و نگفتم. دختر سر به راهی شده بودم، دیگر کمتر فکر می‌کردم، کمتر غزل می‌گفتم، کمتر عطرِ خوش وجودت را از عکس‌ها حس می‌کردم.

صفحه گوشی مدام روشن و خاموش می‌شد و روی میز تکان می‌خورد، دستانم توان برداشتن نداشت، می‌ترسیدم، اصلا چرا به من زنگ زدی؟ می‌گذاشتی به نبودنت عادت کنم، من به انتظار کشیدن خو گرفته بودم، به غروب آفتاب خیره شدن و منتظر ماندن تا طلوع بعدی، من آدم روزهای تنهایی نبودم... بودم؟

گوشی را بر می‌دارم دکمه سبز را فشار می‌دهم و آن را با اکراه روی گوشم می‌گیرم.

می‌گویی: «سلام» و من در جوابت شمرده و آرام عطرِ سلامت را نفس می‌کشم و می‌گویم: «سلام»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علی
علی
٩٤/١٢/١١
٠
٠
بسیار زیبا بود. لذت بردم
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
متشکرم
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/١١
٠
٠
خیلیییی زیبابود:)ممنون
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
ممنون ک خوندینم
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
نوشته هایی بسیار زیبا و پر معنی... راستی شما خواهر بردار عزیزمون آقا میثم رمضانعلی هستید؟
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
بله...ایشون رو میشناسین؟
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
بله می شناسم؛ ولی تا جایی که یادم هست مشهدی نبود. نویسنده وبلاگ هابیل... یادش بخیر...
آسو نویس
آسو نویس
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
بله منم مشهدی نیستم... پست قبل صرفا برای سفر ب مشعد بود
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات