به جان مادرم رای می‌دم!
ماجرای من و بمباران تبلیغاتی

به جان مادرم رای می‌دم!

نویسنده : فرانک باباپور

ساعت 2 و نیم بود که رسیدم خانه، مادر و پدرم زودتر از من رسیده بودند و داشتند سریال شبکه دو را برای دومین بار می‌دیدند، که با شنیدن صدای در ورودی هر دو برگشتند و گفتند: «مال شما چی بود؟» من که زبانم را برده بودم سمت آخرین دندان ردیف بالا و داشتم تکه گوشت گیر کرده را در می‌آوردم با حال گرفته گفتم: «قیمه بود! شانس نداریم که! مال شما چی بود؟» پدرم با این فکر که ای کاش همان غذای خانه را خورده بود، گفت: «با اون قرمه سبزی بدون گوشتِ پر از لوبیا فکر کرده بهش رای می‌دم!» مادرم هم که یک روز نهار درست نکند انگار کار حفر معدن به یک روز تعطیلی خورده است، با حس پیروزی گفت: «جوجه بود. بد هم نبود. من که گفتم شما هم بیا بریم، ولی گفتی نه اونجا کاندیداش زنه!»

رفتم داخل اتاق که هم کمی استراحت کنم و هم تلگرامم را چک (یا شاید هم بالعکس)، که به محض آنلاین شدن دیدم از ششصد کانال پرایوت، پیام دارم که هر کدام خبر از وجود کاندیدایی می‌داد. یکی پوشه مربوط به سلفی‌هایش با سیاستمدارها را شیر کرده بود، یکی قول داده بود در مجلس نمی‌خوابد، یکی قول داده بود جای مردان سیاست درخت می‌کارد، یکی شعار انتخاباتی‌اش را «من آمده‌ام به عشق فریاد کنم» گذاشته بود، یکی گفته بود به طرفداران زن رژ لب صورتی و به مردان عینک صورتی می‌دهد، یکی هم قول داده بود به حامیان محترمش یک سال اینترنت رایگان می‌دهد... داشتم با خودم فکر می‌کردم به همین آخری رای بدهم و یک سال اینترنت را بگیرم، که دوستم در گروه همکلاسی‌ها پیام داد در قرعه کشی یکی از جلسات پرسش و پاسخ، گاز فردار برنده شده است و حالا وجدانش اجازه نمی‌دهد به آن کاندیدا رای ندهد و راه حل می‌خواست! 

هنوز به شانس دوستم و ایضا خودم تف و لعنت نکرده بودم که سیل عظیم پیام‌ها و استیکرهای «تکرار می‌کنم، به همه افراد هر دو لیست رای بدهید» از طرف دیگر دوستان وارد گروه شد و در همین حین برادرم ذوق زده و نفس زنان از راه رسید! مادرم داشت قربان صدقه‌اش می‌رفت، چرا که در حرکتی خودجوش و بدون داد و قال، نان خریده بود و احتمالا برخلاف تاکیدهای پدر، نتوانسته بود ستاد انتخاباتی پیدا کند تا نهارش را همانجا بخورد، چون نصف نان را هم خورده بود، و این باعث دو برابر شدن قربان صدقه‌های مادر شد، اما همینطور که نفس نفس می‌زد گفت یکی از کاندیداها آمده نانوایی آن طرف خیابان و دارد نان می‌پزد و برای همین این نان را خریده و تازه توانسته امضا هم بگیرد! اما چون کاغذ نداشته مجبور شده امضا را روی نان بزند! پدرم داشت نصیحتش می‌کرد که همیشه در جیبش یک دفترچه داشته باشد و اگر قرار بود روزی کاندیدا شوم، حتما پوستر تبلیغاتی‌ام را با این نصیحت پدر درست می‌کردم! البته بعدا کاشف به عمل آمد که حواسش نبوده و ناحیه امضا شده را خورده است! 

دیگر از هرچه انتخابات و تبلیغات و کاندیدا به مرز کلافگی و تهوع رسیده بودم که ناگهان دو پیامک همزمان رسیدند! یکی از طرف روحانی بود که بعد از خواندنش واقعا می‌خواستم سرم را بکوبم به دیوار، اما دیگری از سمت همسر محترم بود که حالم را خوب کرد. دعوتم کرده بود به خوردن بستنی و محل قرار: دم در ستاد دکتر فلانی!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
٢
٠
بله؛ همۀ اینا رو که بریزی روی هم، هیچ کس همسر آدم نمیشه :) خوشبخت باشید در کنار هم و بستنی گوارای وجودتان باد!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
بله واقعا هیچکس همسر خوب و مهربون آدم نمیشه :) ممنون از دعای خوبتون :)
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
یک سال نت رایگان چی شد پس؟ اون عالیه ب اون رأی بده اکه هنوز هم وسط و آخر حرفاش نت رایگانه یادت نره
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
حیف کاندیدای یه شهر دیگه بود وگرنه حتما بهش رای میدادم و با انگشت جوهری میرفتم در خونش!! :))
h_rastegar
h_rastegar
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
من که جهار تا جوون دکتر مهندس پیدا کردم از این مستقل ها به نظرم از این واقعی ها باشن که اهل کارن نه اینکه میگن اعتدال اعتدال و آزادی سیاسیون و از این حرف های مسخره نه اینکه میگن خودی ها دشمن هستن و هی به بقیه برچسب می زنن ببینم می تونم این چهار تا جوون رو هم با فرستادن به مجلس نابود کنم یا نه :) خدا کنه وارد بازی های سیاسی نشن حواسشون به مردم و کار و زندگی باشه
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
ما میریم کار فروشندگی هم بکنیم میگن ۵ سال سابقه کار! ولی خب بعضی وقتها هم میشه آدم همون کار اولشو خوب جلو ببره. امیدوارم که جوونامون بتونن آینده کشور رو خوب و درست رقم بزنن، مهمتر ما جوونا که باید رای بدیم :) انشالله که قاطی بازی ها نمیشن :) ممنون که خوندین :))
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خانوم باباپور همه جای دنیا موقع انتخابات همین است انتظار ندارید که همه ساکت سرجایشان بشینند که خدای نکرده آرامش فکری شما برهم نخورد.
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بله بله قشنگ بود:))تو تلگرامم که هست!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
عه آره راست میگینا!! :)))) چه جالب!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
البته به شما و قلمتان احترام میذارم ولی این طرز فکری شما را قبول ندارم،شما خودتان را تافته ی جدا بافته از این ملت ندانید این همه هیایو و جنجال بخاطر مجلسی است که قرار است سرنوشت چهارسال اینده ما را تععین کنند چه خوب که بجای فرار و کنایه کمی تامل کنیم که به کسی باید رأی داد.این سرنوشت همه ی ماست چه بخواهیم یا نه به هم گره خوردیم.قصد جسارت نداشتم ولی نقدی بود که باید وارد میشد.ممنون
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بله همه جای دنیا همینه، ولی تبلیغات هم روشی داره مسلما! اگر دقت کنید و در جریان باشید، من تبلیغاتی رو آوردم که توی تبلیغشون یا سوتی دادن یا از چیز خنده داری استفاده کردن! اگر در جریان هرکدوم نیستید بفرمایید تا اصل ماجرا رو براتون بگم. البته که به اصلاح طلب بودنتون هم احترام میذارم و نخواستم به جناب خاتمی جسارت کنم! فقط گفتم براش استیکر فرستادن و استیکرها هم که الان تو تلگرام موجوده! حتی عکسای فانشم ساختن که در جهت مسخره کردن بوده، اما من تمسخری نداشتم واقعا! من فقط حال و هوای این روزهای تبلیغات رو تو این خاطره آوردم! ممنون به خاطر وقتی که گذاشتید و مطلب رو خوندید. اگر مطلب دچار کژتابی بود عذر میخوام :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خانوم باباپور من همیشه مطالب شما رو میخونم چون ایده هاتون جدیده و چون خودم مطلب طنز مینویسم بنابراین مطالبتون کمک میکنه به پیشرفت من چون شما واقعا قلم خوبی دارید.من در نقدم به شما نگفتم که چرا به فلانی حرفی زدید و یا ... هدف من از نقد این مطلب جناح گیری نبود.من خودم پیرو هر جناحی باشم به تمام جناههای دیگه احترام میذارم و اگر پیروز بشن قطعا تبریک خواهم گفت به هوادارانشون.ولی روی سخن من با کل مطلب شما بود،در نگاه اول اینگونه مینماید که شما خودتان را سوای دیگران میبینید که در پاسختان جواب سوالم را گرفتم .بهرحال ممنون که صبورانه و حرفه ای جواب منو دادید.راستش توقع برخورد جدی تر و عصبانی تری از شما داشتم.چون همیشه پاسخ نقد های منفی.... خودتان بهتر میدانید.موفق باشید خانوم باباپور
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
یک جور تبلیغات دیگه قدیمی شدن، راستش مردم باهوشتر شدن، و اینطور تبلیغاتی که توی مطلب آوردم رو اتفاقا خود مردم شکار کردن و توی فضای مجازی پخش کردن. من هم انتقادم به این نوع تبلیغات بود. فکر کردم شما از قسمت تکرار می کنم ناراحت شدید برای همین اون حرفهارو گفتم. الان دیگه هیچکس بخاطر شام و نهار رای نمیده یا بقیه چیزها و نقد من هم به این بود، که متاسفانه خوب منظورم رو نرسوندم. خیلی لطف دارید که مطالب بنده رو میخونید و باعث افتخاره. خیلی خوشحالم که این مطلب باعث شد نظر شما رو زیر مطلبم ببینم :) ممنونم ازتون :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
من این رو خوندم اول.بعد خواستم نظر نزارم.ولی خب بعد دوباره خواستم نظر بزارم.خخخ.خوب نوشتید.متشکر
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
چرا خواستین نظر نذارین؟! راستشو بگین... :)) ممنون.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
دلیل خاصی نداشت.راستش به مطلب شما مربوط نمیشد.
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
جذاب بود و البته حرف دل من :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
خیلی ممنونم :) البته واسه ما که بد نشد ؛)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٦
٢
٠
آقای آستانه ولخرجی کردن :)) نکات طنزی که وارد نوشته هاتون میکنین خلاقانس " راستی اگر ستادی رو پیدا کردین که فالوده شیرازی میداد مدیونین منو خبر نکنین " :D
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
١
٠
؛) :))) خیلی ممنون از نظر لطفتون :) وااای منم فالوده دوست دارم ولی متاسفانه پیدا نکردیم :(( این انتخابات هم تموم شد و تا چهارسال دیگه خبری نیست...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٦
١
٠
حالا جدا از انتخابات فالوده ی " غدیر و قادر " تو راسته ی وکیل آباد رو شدیدا بهتون پیشنهاد میکنم " شیرین کآم باشین " ^_^
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
١
٠
وای یاد اولین باری افتادم که شوهرم غدیر قادر آزادشهر فالوده کرمانی مهمونم کرد و اولین بار بود میدیدمش! با دیدنش تا دقایقی به هم زل زدیم تا اینکه دلم برای معصومیتش سوخت و خوردمش! خداروشکر خوشمزه هم بود :) انشالله شعبه وکیل آباد رو هم امتحان می کنیم ؛) بازم ممنون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
اوه پس غدیر و قادر محل اولین دیدار بوده ! چقدر جالب !! انشالله که زندگیتون مثل فالوده شیرازی درجه یک شیرین و ملس باشه ^_^
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
خخخخ فرانک ازین ستاد جوجه ایا موجوده هنوز؟.... اقای استانه میبینین از شما فراموش نکرده بح بح لاقل ناهار دعوتش میکردبن گناه داش:|
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
نه دیگه تبلیغات تموم شده و ستادها هم بسته شدن متاسفانه وگرنه ما خودمون از فردا باید نهار و شام املت بخوریم :(((
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
با اجاز با دیدن تیتر شما مطلبی به سرم زد اجازه کپی رایت تیتیتر واسه موضوع مطلب میدین :-)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
یعنی تیتر رو دیدین و مطلب رو بیخیال شدین؟! آیا این انصاف است؟! :))) تیتر هم اصلا قابل شمارو نداره، فقط مطلبتونو نوشتین با فراغ بال، بعدش مطلب مارو هم بخونید و نظرتونو بگین خوشحال میشیم، ممنون :)
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
مطلب شما که عالی بود منظورم اینه تیترش هم خوب بود و من دوست دارم یه چیزی در این مورد بنویسم :-)مطلبتونم خونده بودم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
:دی سپاس بسیار :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
فرانک جون اخ اگه بدانی چقدر از طنازی های خودت و پستهات خوشم میاد ..یعنی اگر بدانی فقط یک نفر اینجا تو جیم من را خوشحال کنه این پستهای جذاب است میخوانم و لذت میبرم از کاراکترسازی ها ، دیالوگ های ظریف و زیبا خدا قوت عزیز دلم الهی شماا و همسر محترم در پناه ایزد منان شاد و سالم باشید
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
خیلی خیلی لطف دارید شما :) شما هم اگه بدونید چقدر با خوندن نظرتون ذوق مرگیده شدم :)) الان دارن اطرافیان بادم میزنن به هوش بیام ؛) ممنون از دعای خوبتون :) انشالله همیشه این توانایی رو داشته باشم و روز به روز بتونم بهترش کنم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨