نمی‌دانم چرا! ولی از همان کودکی دلم می‌خواست چوپان بودن را تجربه کنم. اینکه ساعت چهار صبح، از خواب بیدار شوم، چوب دستی‌ام را بردارم و همراه با ده، بیست گوسفند و بز، راهی صحرا شوم.

بدون این‌که کسی از شنیدن صدایم معذب شود، یک شعر محلی را با صدای بلند بخوانم و پشت گله‌ام راه بروم.

به هنگام ظهر، چند درخت پرشاخ و برگ بیابم و بروم نزدیک‌شان؛ به تنه یکی‌شان تکیه دهم و گوسفندان هم به پیروی از من، بیایند و زیر سایه وسیع درخت لَم بدهند.

باد خنکی بِوَزَد و از لابلای موهایم عبور کنم و پوست سرم را نوازش دهد.

چند بره‌ی سفید و سیاه در اطرافم بچرخند و شادی کنند.

نِی چوبی و کهنه‌ام را بر گوشه لبم بگذارم و یک نوای ساده اما دوست داشتنی را سر دهم.

بعد از اندکی استراحت، از درون بقچه گل‌گلی‌ام، یک کاسه ماست چکیده و چند تکه نان نیمه خشکیده را بردارم و روی همان بقچه -که حالا نقش سفره را دارد- پهن‌شان کنم.

یک پیاله سفالی بردارم و همان‌جا، قدری از شیر یکی از گوسفندان ماده را بدوشم و بی‌درنگ سر بکشم.

خرده‌های نان را جمع کنم و کنار درخت بگذارم تا روزی گنجشک‌ها، به دست‌شان برسد.

چرتی بزنم؛ نزدیکی‌های عصر نیز به سمت روستا بازگردم و در حالی که چیزی به غروب خورشید نمانده، گله را به روستا برسانم.

و خوشحال باشم که من یک چوپانم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١١
٠
٠
اولین نفری هستم که متن رو خوند
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١١
٠
٠
و اولین نفری که نظر گذاشت :)
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١١
٠
٠
منم از بچگی دوست داشتم شبی رو به چوپانی بگذرونم و پا به پای ستاره صبحش کنم خنده دارترین آرزویی که دارم
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
چقدر خوب :) حالا چرا خنده دار ؟!؟ :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/١٢/١١
٠
٠
چه تصور شیرینی از چوپانی دارین :)
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
از لابلای موهایم عبور کند// یاسین جان امروز دیگه اینطوری نیست؛ تو چوپانی هم دست زیاد شده و کاروبارش خوابیده. یک ماهی تجربش کردم. فقط از متن تو بقچه شو داشتم که اونم ماستش کیسه ای بود که از خونه برده بودم با نون 800 تومنی. چوبشم بود. نه باد خنکی، نه نوازشی، و نه نی! متنت رو به شدت دوست داشتم.
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
خخخ ای بابا حیف شد :) دیگه رویاهام خراب شدن دی: ولی همون ماست کیسه ای و نون هشتصد تومنی هم خیلی لذت بخشن؛ لااقل واسه من که اینجوری اند ... ممنون که سرزدید ...
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٤/١٢/١١
٠
٠
چوپانی سخته هاااا....وقتی هوا گرمه که اصن آدم دیوونه میشه...بعد تازه مثلا تو خراسان عمدتا جاهایی که گوسفندا رو میبرن که درخت نداره......ولی صحنه ی قشنگی رو قشنگ توصیف کردین....ممنون
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
درخت نداره خخخخ ... خواهش میکنم ... بازم سر بزنید ...
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/١١
٠
٠
متن قوی بود...البته با همون تصورات همیشگی که شاید 90 درصد ماها از این شغل داریم:)
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
لطف داری محسن جان.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١١
٠
٠
فک کنم اون تیکه که گرگ به گله ات بزنه رو. فراموشت شده خخخ
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
خخخ اتفاقا بهش فکر کردم دی: ولی مبنا رو گذاشتم بر این که اون صحرایی که میرم ، یا گرگ نداره و یا گرگاش اهلی اند خخخخ
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/١١
٠
٠
متنت خوب بود اما خیلی ایده‌آل، که البته ایده‌آل آرزو کردن طبیعیه :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
داداش الان چوپونی یک شغل لوکس محسوب میشه :)
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
مرسی از شما که ذهنیت من رو نسبت به این شغل، نابود نفرمودید D;
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
چوپانی شغل انبیاست...
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
دقیقا ...
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
لابد یکی هم ظهر به ظهر با دامن چین دار و اینا واستون ناهار داغ بیاره ؟:دی
yasoon
yasoon
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
خخخ به اینجاش دیگه فکر نکردم D: ... حالا مگه اشکالی داره که یه نفر با دامن چین چینی برام ناهار بیاره ؟!؟ خخخ
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢١
٠
٠
سلام.شما همون یاسین خورسندی.گوینده رادیو پاتوق هستید؟
یاسین(رضی الله عنه)
یاسین(رضی الله عنه)
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام بر شما :) بله گوینده ی رادیو پاتوق هستم! اما "یاسین ناطقی" هستم! :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨