گفتم: ناراحت شدی؟

گفت: مگه آدم از عشقشم ناراحت می‌شه؟

شیطنت آمیز نگاهش کردم و گفتم: نه

 عادت داشت. می‌دانستم نمی‌تواند از دست عشقش که من باشم ناراحت شود. خندیدیم و به عاشقانه‌مان ادامه دادیم.

وسط حرفم پرید: شیر کاکائو تو بخور می‌خوام نگات کنم.

هر دو نفرمان دیوانه بازی زیاد می‌کردیم

با تعجب نگاهش کردم: ای ندیده. من که گفتم نمی‌خوام، چرا سفارش دادی؟!

خندید و با چهره مهربانش گفت: نمی‌خوای نخور عزیز دلم، یک شیر کاکائو که قابل تو رو نداره

گفتم: شیرموزتو نمی‌خوری؟

گفت: میخوای امتحانش کنی؟ خوش مزس‌ها

امتحان کردم. از یک نی خوردن با او لذت داشت. این‌قدر مثل دیوانه‌ها حرف زدیم و خندیدیم که از ساعت فراموش کردیم. درست مثل سیندرلای دوران کودکی. قرار بود10، 15 دقیقه‌ای را کنار هم باشیم. می‌گفت چشم‌هایت کار خودش را کرده، انگار دلش همان روزهای اول گواهی یک عشق را به او می‌داد.

کم‌کم همه چیز را می‌چشیدیم .عشق کنار هم بودن، لذت از زندگی. یک لحظه هم به مشکلات‌مان فکر نکردیم. چقدر خوب پیش می‌رفت انگار. همیشه وقتی همه چیز خوب پیش می‌رفت شک می‌کردم. عادت نداشتم کارهایم به راحتی جلو برود. دلم لرزید. ترسیدم. از از دست دادنش ترسیدم، از نبودنش، از این‌که مهرم از دلش فرار کند.

فکرهای بد که به سرم می‌زد، می‌رفتم سراغ شعر گفتن از چشم‌هایش. چیزی نگذشت دیدم چقدر شعرهای عاشقانه‌ام زیاد شده و نوید خوبی نبود. چشم به هم زدیم، حالا غیر از عشق، وابستگی هم اضافه شده بود و دوری سخت‌تر و فکر و خیال بیشتر. مشکلات عجب جلوه‌گری میکرد. کاش همان روزهای اول بود هنوز.

تصمیم جدایی سخت‌ترین تصمیم زندگی‌مان بود و شاید تلخ‌ترین. راه‌مان از هم جدا بود انگار. پس چرا یک جا هم مسیر شده بودیم؟! قرارمان شد چهار سال دیگر یک روز. یک براورد کوچک نشان می‌داد، چهار سال دیگر یک روز این مشکلات از سر راه‌مان برداشته می‌شود. چقدر لحظه شماری می‌کردم که چهار سال بگذرد و من تماس بگیرم و بگویم به گمانم زمانش رسیده. نمی‌دانستم که این چهار سال چه بلایی سر عشق او آوردهريال زمان است دیگر کارش حل کردن است. عشق تند من در قلبش محلول زمان شده بود.

هیچ واژه ای تلخ تر از «شما؟!» وجود نداشت. قلبم شکست. دیگر نامم غریبه بود برایش. اتفاقی که چهار سال کابوس شب‌هایم بود حالا شده بود واقعیت. می‌دانستم؛ همان چهار سال پیش می‌دانستم وقتی همه چیز که خوب پیش می‌رود یک جای کار می‌لنگد. درست بود؛ مشکلات چهار سال پیش‌مان را دیگر نداشتیم، یک مشکل بزرگ‌تر وجود داشت. چرا باید حافظه‌اش را از دست می‌داد؟ من که آخرین بار گفتم مواظب خودت باش. نگفتم؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
عاشقانه نوشت خوبی بود غزاله خانم؛ البته این عاشقانه ها دلی اند و هر سخن از دل برآید... اما فقط یه بار نگاش کردین دیگه :) نوشتین و بعدشم ارسال؟
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
:) انقد بد بود؟:دی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
می دونین برا چی گفتم؟ مطمئنم متن رو دوباره نخوندین :) یعنی مطمئنما! فقط یه بار تایپ کردین درسته؟ چون اگه دوباره خونده بودین، "ریال" به اون گندگی رو اون وسط می دیدین :) اصلا بد نبود، خیلی هم خوب بود، منتها اگه دوباره بخونین، هم بعضی واژه ها تغییر می کنن و هم اشکالات تایپی نداره؛ باز اگه سه بار بشه که بهتر؛ منتها این مرور با فاصله باید باشه.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
خخخخ من هنوزم ریال رو ندیدم خخخ ببخشید... من متنو تو ورد اول تایپ نمیکنم اول تو دفترم مینویسم ده بار تغییرش میدم بعد تایپ میکنم ببخشید دیگه مشکلات تایپی و ...:دی شرمنده
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
چهار سال چی بود این وسط؟دانشگاه عایا؟
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
افزایش سن به نظرم:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
:(((.....الهی....خب خیییلی غمناک بود....شما نمیگین من افسردگی میگیرم،سنجش فردامو خراب میکنم خب؟؟؟؟.....ولی قشنگ بود...ممنونم😏
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
اخخخخ دختر اسمانی من ... سنجشتو خراب نکنی قول میدم یه عاشقانه خوشحال بنویسم خخخخ
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
خب پس هیچی‌دیگه غزاله جونم.....فکر کنم لازم نباشه عاشقانه خوشحال بنویسی چون من اصولا سنجش هارو خراب میکنم دی:
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سنجش مهم نیس کنکورو بچسب خخخ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
اخ غزاله این چی بود نوشتی! اولا یه نوشیدنی باکلاس انتخاب میکردی کافه گلاسه ای اب هویج بستنی اصن وارد نیستی ها... . دوما چرا شکست عشقی مگه نمیدانی از شکست خصوصا عشقی اش بدم میاد
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
لیلی باور کن من شکست عشقی نخوردم خخخخ ما ازون خانواده هاش نیستیم کافه گلاسه بخوریم خخخخ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١١
٠
٠
میدونم..برای جذابیت پستهای اینده ات گفتم
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
اولش حس خوب داشت و آخرش حس بد! دوستی بوده که رسیده به عشق و عاشقی دیگه؟!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
:) خوشبینانش نامزدیه:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
واقعی بود؟؟ الان جدیدا نویسنده های جیم دارن شکست های عشقی شون رو رو می کنن! اما در مورد متن بگم که عاشقانه تلخی بود؛ خیلی با حس نوشته شده بود و تجربه شده بود! در مورد محتوا هم بگم پسری که بهونه بزرگ شدن و جدایی 4 سال و ... رو بیاره یعنی خداحافظ شما تا روز قیامت!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
اصا اقای استانه خداییش ب این روحیه من میاد شکست عشقی خورده باشم؟؟ .... تجربه؟؟؟؟؟o_oنه باور کنین خخخخخ دور از جونم من هنوز خیلی جوونم
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١١
٠
٠
آدم ممکنه از دست عشقش ناراحت شه اما نباید عصبانی شه
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١١
٠
٠
:) بله درسته مرسی از حضورتون:)
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١١
٠
٠
ذات عشق شکست نیست ،و هیچ وقت شکست نیست اگه از ذات خودت باشه. متن زیبایی بود با حقیقت تلخ این روزها.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
مرسی از حضورتون :) بله واقعا تلخه و این روزا زیاد میبینم:)
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
اما به نظر من، ماها از کسایی که دوستشون داریم،بیشتر ناراحت میشیم! چون توقع بعضی حرفهارو از سمتشون نداریم..
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
ممنون بانو از حضورت:)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
شکست عشقی تلخی بود... شاعر میگه از دل برود هرآنکه از دیده رود....
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
:) شاعر دروغ گفته گمونم
elnazi
elnazi
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
خیلی خوشگل بود غزاله... امیدوارم که ......
دریاجان
دریاجان
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
:) امیدواری ک چی؟:)
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات