آیا عشق ثروتی بزرگ است؟

آیا عشق ثروتی بزرگ است؟

نویسنده : محمدرضا امانی

یک زن و مرد جوان که نمی‌دیدمشان. فقط صدایشان را می‌شنیدم. داشتند می‌رفتند طلاهای زن را بفروشند برای چکی که سر رسیدش نزدیک بود و مرد به هر دری زده بود نتوانسته بود پولش را جور کند.

حرف از وزن تقریبی طلاها و محاسبات قیمت بود که ناگهان زن دست به انتحار زد و خیلی رک گفت در انتخابش برای ازدواج اشتباه کرده و باید با‌‌ همان خواستگارش که مغازه لوازم یدکی داشته ازدواج می‌کرده. بعد همه‌مان نفس‌هایمان حبس شد. هم من و هم راننده تاکسی و هم زن و مرد صندلی عقب. داشتم خفه می‌شدم که به راننده گفتم نگه دارد. منتظر باقی پولم بودم که مرد زهرش را ریخت. اگه من یه مغازه لوازم یدکی داشتم که نمی‌ اومدم تو رو بگیرم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خخخخ.عشق ثروت بزرگیه ولی عشق به طلاها فکر کنم بیشتر بوده.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
گاهی فشارهای اقتصادی ممکنه کسی رو به گفتن چیزهایی که واقعا توی قلبش نیست ترغیب کنه. این به نظرم ربطی به عاشق بودن یا نبودن نداره
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
فک نمیکنم تعمیم دادن کار درستی باشه و اینکه با نظر جناب نادری هم موافقم که گاهی اوقات فشارها آنقدر زیاد است که آدمها حرفایی رو میزنن که حقیقت نداره
سعید نایب
سعید نایب
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
خطاب به دوستان عزیزی که در آستانه ازدواج هستند.: توروخدا تو انتخابتون نهایت دقت رو داشته باشید ویک اصل رو هرگز فراموش نکنید که "مردان پاک برای زنان پاک هستند وزنان پاک برای مردان پاک."
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
و زنان دارای طلا برای مردان لوازم یدکی فروش:)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
خدا مرگم چ زن و شوهر با احساسی:| هیچ کدومم از اون یکی کم نمی اوردن خخخخ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨