رانده شده / داستان کوتاه - قسمت پایانی

رانده شده / داستان کوتاه - قسمت پایانی

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

مسافر پای کوه رسید. خیالش کمی آسوده شد. از آن‌جا به بعد را دیگر ندوید؛ اما قدم‌هایش را سریع برمی‌داشت. با خودش گفت: «آه... عجب روزی بود!» چند بار نفس عمیق کشید و پیشانی‌اش را پاک کرد: «باید به حرف پدرم گوش می‌دادم! همه‌اش تقصیر تو بود گاترودا! آخر مردک دیوانه، این‌جا جز سحر و جادو چه چیزی می‌توانست وجود داشته باشد؟!»

مسافر، دستش را داخل جیبش برد. چیزی فلزی به دستش برخورد کرد. آن شی را بیرون آورد: «آه... قفل صندوقچه‌ی آن جادوگر!» او با خود، شروع به مرور وقایع آن روز و حرف‌های صاحب کلبه، کرد. کمی که گذشت، ناگهان سرجایش ایستاد: «صبر کن ببینم! این جنگل که خرس ندارد! پس آن جادوگر چه می‌گفت؟!»

نیمه شبِ بیستم و یکمین روزِ دوازدهمین ماهِ سال پنج هزار و هفت‌صد و بیست و شش بود. سه مرد در قمارخانه پشت میزی گرد، نشسته بودند؛ شراب می‌خوردند و سیگار می‌کشیدند. صاحب پیرِ قمارخانه، پسرش کازِریت و مردی دیگر که گاترودا نام داشت.

صاحب قمارخانه، ستون‌هایی از سکه‌های زرین و سیمین را جلویش چیده بود و با چرتکه‌ای که در دست داشت، مشغول حساب و کتاب بود. کارش که تمام شد، از بالای شیشه‌های گرد عینکش، به گاترودا نگاهی کرد و خندید. بعد روی شانه‌های او زد و گفت: «واقعا که در تمام عمرم، انسانی به شیادی و حیله‌‌گری تو ندیدم! من همه‌اش از این می‌ترسم که نکند روزی سر من و پسرم نیز، کلاه بگذاری!» و قهقهه‌ی نخراشیده‌ای زد.

گاترودا، سیگارش را گوشه‌ی لبش برد، نیشخندی زد و گفت: «بگذار اول رُس تمام مردم این شهر را بکشم، بعدا سراغ تو کفتار پیر هم خواهم آمد.»

صاحب قمارخانه گفت: «خوب! پس در آن صورت، حالا حالاها سراغ من نخواهی آمد!» و باز هم خندید. بعد، چند دسته از سکه‌ها را به طرف گاترودا سُر داد و گفت: «بیا این سهم امروزت!»

گاترودا سکه‌ها را برداشت و داخل کیسه‌ی پول‌هایش ریخت. سیگارش را در پیاله‌ای که روی میز قرار داشت، خاموش کرد. آخرین پیکِ شرابش را هم سر کشید. از جایش بلند شد و به طرف اتاقش راه افتاد. چند قدم که برداشت، صاحب قمارخانه گفت: «راه رفتنت هم هر روز بهتر می‌شود. اما هنوز کمی لنگ می‌زنی!»

گاترودا چند لحظه‌ای ساکت ایستاد. ناگهان، مشتش را محکم فشار داد و سپس، انگشت‌تانش را آزاد کرد. به طرف صاحب قمارخانه برگشت و گفت: «روزی انتقامم را خواهم گرفت!»

صاحب قمارخانه گفت: «انتقام؟! از آن دیوانه؟! شرایطی که او برای زندگی انتخاب کرده، به قدری فلاکت‌بار است که مردن، برایش گران‌بهاترین هدیه‌هاست! بگذار به روز خودش بمیرد!»

گاترودا گفت:« اما من هنوز مطمئنم که او در آن کلبه، گنجی پنهان دارد!»

کازِریت گفت: «آری پدر! من نیز با گاترودا موافقم.» صاحب قمارخانه گفت: «عاقل باشید! آخر کسی که گنجی پنهان دارد، یا آن را برای خودش خرج می‌کند و یا برای ورثه‌اش می‌گذارد. آن مرد، هیچ ورثه‌ای ندارد. زندگی خودش هم که...! من او را خوب یادم هست! فکرش را بکن...؛ او خودش را از لذت هم‌نشینی و هم‌صحبتی با دلبرکان زیبارو و عشوه‌گر، محروم می‌کرد! به دیگران پول قرض می‌داد، بدون این‌که بهر‌ه‌اش را بگیرد، شراب نمی‌خورد. خانه‌اش با این‌جا چند کوچه بیشتر فاصله نداشت، اما حتی بک‌بار هم قدم به قمارخانه‌ی من نگذاشت! او دروغ هم نمی‌گفت؛ حتی اگر پای صدها هزار سکه‌ی زرین در میان می‌بود! وقتی که داشت از شهر می‌رفت، مردمی او را مسخره کردند و از او پرسیدند که آیا دارد از شهری عظیم و پیش‌رفته به دلِ جنگلی وحشی می‌رود؟! او هم جواب‌شان را داده که از نظر او، چندان فرقی نمی‌کند! او تنها یک دیوانه است؛ همین و بس!» با انگشتش به گاترودا اشاره کرد و گفت:« تو نیز دیگر از فکر آن کلبه بیرون بیا! مگر خودت نگفتی که اگر آن پیرمرد نبود، حتما مرده بودی؟»

گاترودا نفسی بیرون داد و گفت: «چه بگویم؟!» شانه‌هایش را بالا انداخت و سری تکان داد. بعد به طرف اتاقش رفت. کازریت به پدرش گفت: «پدر اما اگر آن‌جا گنجی باشد، چه؟!» صاحب قمارخانه، محکم به پسِ سر پسرش زد و گفت: «از آدمی چون من، پسر احمقی هم‌چون تو باید عمل بیاید؟! واقعا که کودنی!»

کازریت سرش را پایین انداخت و کمی پس کله‌اش را خاراند. او با خودش گفت: «دیگر از دست سرکوفت‌های تو خسته شدم! من به تنهایی به آن کلبه می‌روم. وای که اگر گنجی در آن‌جا باشد! آری حتما خواهم رفت.»

کازریت به میانه‌ی کوه رسیده بود. با خودش گفت: «صبر کن ببینم! آن جادوگر چه گفت؟! در دفترش نوشته بود، روز بیست و پنجم از دهمین ماهِ بیست و دومین سال تنهایی. بیست و دو سال از سال پنج هزار و هفت‌صد و چهار. و این یعنی دقیقا روزی که... روزی که... گاترودا!» و سرش را به طرف کلبه چرخاند.

صاحب کلبه پشت صندلی‌اش نشسته بود. آرنج‌هایش را روی میز گذاشته و انگشتانش را در هم فروبرده بود؛ و آن‌ها را به پیشانی‌اش چسبانده بود، به مانند سایه‌بانی برای چشمانش. بیست دقیقه‌ای را همان‌طور نشسته و فکر می‌کرد. سپس، چند بار با کف دستانش، صورتش را مالش داد. بعد، دفتر و قلمش را از داخل صندوقچه بیرون آورد. صفحه‎ی تازه‌ای را باز کرد و مشغول نوشتن شد: «روز شانزدهم از اولین ماهِ بیست و سومین سال تنهایی. امروز روباهی به کلبه‌ام آمد. او از سیاژنو آمده بود و به دروغ می‌گفت که مسافر است! او قفل صندوقچه‌ام را شکسته و ...»

صاحب کلبه نوشتنش را که تمام کرد، دفتر را بست. بعد به میانه‌ی کوه نگاه کرد. روباهی را می‌دید که آن‌جا ایستاده و به او طرف کلبه‌ی او نگاه می‌کند! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
حدس مهربانو درست دراومد پس. چشم برزخی داشته ینی؟ O_o ما رو بگو چه پیچیده کردیم جریان رو :| پیامی که تو داستان گنجوندید خیلی خوب بود :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
درسته. البته با خوندن قسمت دوم، خودم احتمال خیلی زیادی دادم که داستان لو بره. اونم به 2 دلیل:1- توی آخرین باری که داستان رو خوندم، چند تا جمله رو حذف کردم. یکی از اون جمله ها، توی پایان قسمت دوم بود و جمله ای بود که مسافر می گفت و ذهن خواننده رو منحرف می کرد. با حذف کردن اون جمله، باید چند تا جمله دیگه رو هم دستکاری می کردم که نکردم! 2- این داستان یک تیکه ست؛ ولی ناچارا و به دلیل محدودیت کلمات برای هر پست، مجبور شدم چند قسمتی پستش کنم. قسمت دوم رو هم، بد جایی تموم کردم، یعنی درست جایی که صاجب کلبه، از انسانیت و نیکی حرف می زنه. به نظرم اگه کسی داستان رو یک تیکه بخونه، باز خیلی سخت بتونه، انتها رو حدس بزنه. در کل، خودم از تعلیق داستان راضی بودم. ** درسته؛ چشم برزخی داشته. ولی این داستان بیشتر نمادین بود و منم اون نمادها رو مدنظر داشتم. ممنونم. تشکر از همراهی تون. سال نو رو هم پیشاپیش بهتون تبریک میگم.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
من از اولم میدونستم یارو چشم برزخی طور داره...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
آره خب! :) تشکر بابت عکس داستان. به منحرف کردن ذهن خواننده، خیلی کمک کرد. عیدتان هم پیشاپیش مبارک.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/٢٩
٠
٠
عید شما هم مبارک :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
پیر نشدیا، ولی یه "او" فک کنم خط آخر اضاف اوردی :)// عالی بود مهراد جان، دمت واقعا گرم. حقیقتش از خوندن این دستانت به شدت لذت بردم و چه پایان خوبی!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
مبر ز "او" ی اضافیم، گمان به عمر دراز / جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی! :) ** تشکر. بی نهایت لطف دارید. سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٧
١
٠
مرحبا مهراد، مرحبا! :) منم مهرادجان! سال بسیار خوب و بابرکتی رو همراه با داستان های زیبا و فوق العاده برات آرزومندم. ارادتمندت میرزای اصفهانی
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
:)) حدسم درست بود.البته اینم بگم داستانتون لو نرفته بود.اگه داستانتون یک تکه بود،باز هم حدس می زدم:)داستان قشنگ و متفاوتی بود.موفق باشید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
پس از همین جا، شما رو به چالش داستان «فصل ها» دعوت می کنم. :) ** تشکر. لطف دارید. همچنین
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٤
١
٠
حتما:))منتظرم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣