رانده شده / داستان کوتاه - قسمت چهارم

رانده شده / داستان کوتاه - قسمت چهارم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

مسافر ابروهایش را بالا کشید و گفت: «چرا؟! چگونه می‌توانید یکه و تنها، در دل جانوران وحشی زندگی کنید. چرا سیاژنو را ترک کرده‌اید؟» صاحب کلبه رفت و کنار تختخوابش ایستاد؛ در حالی که پشتش به مسافر بود. دست‌هایش را از پشت بدنش آورد و با دست چپش، مچ دست راستش را گرفت. از پنجره‌ی روبرویش، به بیرون خیره شد و گفت: «من آن‌جا را ترک نکردم؛ من از آن شهر، رانده شدم!» بغض صدایش، مسافر را کمی تحت تاثیر قرار داد. مسافر گفت: «چرا؟! آیا جرمی مرتکب شده‌اید؟» صاحب کلبه گفت: «نه!» مسافر گفت: «پس چرا مردم آن شهر، شما را از خودشان راندند؟!» صاحب کلبه گفت: «نمی‌دانم! شاید در مردم آن شهر، دیگر مردمی نمانده بود! به من می‌گفتند که عجیبم؛ که مثل مانند آن‌ها نیستم! به من گفتند که در شهرشان، جایی برای من نیست! من نیز دیگر تحمل آزار و اذیت‌های‌شان را نداشتم. مادرم که مُرد، آن شهر را ترک کردم و به این‌جا آمدم.»

مسافر گفت: «چند سال است که در این‌جا به سر می‌برید؟» صاحب کلبه جواب داد: «بیست و دو سال. از سال پنج‌هزار و هفت‌‌صد و و چهار؛ وقتی که بیست و پنج سال داشتم.»

مسافر پرسید: «بیست و پنج سال داشتید؟! یعنی شما اکنون چهل و هفت ساله‌اید؟!» صاحب کلبه، چند بار سرش را به نشانه‌ی تاکید بالا و پایین برد. مسافر گفت: «من فکر می‎کردم شما، پیرمردی با حداقل هفتاد سال سن باشید!»

صاحب کلبه گفت: «هفتاد که هیچ؛ روزگاری که به من گذشت، بیش‌تر از هفت‌صد سال بود!»

مسافر گفت: «در سیاژنو کسی را ندارید؟ خویشاوند و یا دوستی که به شما سر بزند؟» صاحب کلبه گفت: «نه! آخرین خویشاوندم، مادرم بود.»

چند لحظه‌ای سکوت کلبه را گرفت. مسافر به صاحب کلبه نگاه می‌کرد و صاحب کلبه به جنگل وسیع روبرویش. صاحب کلبه، دستش را به طرف صورتش برد و چند بار روی گونه‌هایش کشید. نفس عمیقی کشید و به طرف کیسه‌ی پارچه‌ای برگشت. چشمانش سرخ شده بودند. کیسه را باز کرد و ماهی را درآورد. چاقوی بزرگی را برداشت و به طرفِ در کلبه به راه افتاد. همزمان، به مسافر گفت: «چرتی بزنی، غذا را آماده می‌کنم.»

مسافر از روی صندلی بلند شد و گفت: «نه...، نمی‌خوابم. اگر اجازه دهید، به راهم ادامه دهم. می‌خواهم هر چه زودتر به سیاژنو برسم.» صاحب کلبه به طرف مسافر برگشت. چشمانش را ریز کرد و پرسید: «می‌خواهی بروی، بدون این‌که حتی لحظه‌ای خوابیده باشی؟ آن هم این موقع روز؟» مسافر یک قدم به عقب رفت و گفت: «آری، آری. اشتیاق، خواب از سرم پرانده.» صاحب کلبه گفت: «هرگز! نمی‌توانی تا قبل از تاریک شدن هوا، خودت را به جاده اصلی برسانی! شب را باید این‌جا بمانی.» مسافر گفت: «دوان دوان می‌روم. من خوب می‌توانم بدوم.»

صاحب کلبه، چاقویی را که در دست داشت، روی تختخواب پرت کرد. دستش را به کمرش برد و یک قدم به مسافر نزدیک شد. مسافر، چشم از صاحب کلبه برنمی‌داشت! صاحب‌کلبه، خنجری را از داخل لباسش بیرون کشید. مسافر چند قدم به عقب رفت. صاحب کلبه خنجر را رو به مسافر گرفت و گفت: «بگیر. شاید در جنگل، به حیوان درنده‌ای برخورد کردی!» مسافر دستش را به طرف خنجر دراز کرد و خنجر را گرفت. صاحب کلبه خنجر را رها کرد. خنجر از دست مسافر افتاد. سریع تا شد و از روی زمین برش‌داشت. آرام آرام از کنار صاحب کلبه عبور کرد و به در کلبه رسید. کوله‌بارش را برداشت. سرش را به طرف صاحب کلبه چرخاند و گفت: « منون بابت همه‌چیز.» صاحب کلبه خندید و گفت: «خیر پیش.»

مسافر چند قدم برداشت و سپس شروع به دویدن کرد. قلبش به تکاپو افتاده بود! هر لحظه انتظار می‌کشید که صدای شلیک گلوله‌ای را بشنود!

تا می‌توانست از کلبه دور شد. حالا دیگر قدری آهسته‌تر می‌دوید. با خودش گفت: «خدایا... یعنی رهایی یافتم؟!» یاد غذایی افتاد که خورده بود. گوشه‌ای ایستاد و انگشتش را تا ته، داخل حلقش فروبرد. هر چه را که خورده بود، بالا آورد. دور دهانش را پاک کرد و دوباره شروع به دویدن کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
سلام؛ تصویر سازی و ایضا فضاسازی کارت بسیار خوبه مهراد. خدا می دونه یه حدسایی از اول زده بودم، اما با خوندن دوباره داستانت منتفی شد، یعنی اشتباه بود. حالام برام سخته که بخوام حدس بزنم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
سلام. ممنون و متشکر. خب این خوشحال کننده س؛ چون من میخواستم میزان تعلیق داستان رو بفهمم و اینکه آیا خواننده ای توی پایان این قسمت، با دلیل و به طور قاطعانه می تونه، انتهای داستان رو حدس بزنه یا نه. نظرات قبلی دوستان هم (جدا از درست یا اشتباه بودنشون)، بیشتر حدس بودن تا یه پیش بینی دقیق. تشکر از همراهی.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
راستش رو بخوای مهراد، متوجه شدم که به چه خاطر از ابتدا اینطور گفتی؛ خب از این نظر که حرف نداره داستانت. البته باید گره گشایی کار رو هم دید.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
البته مهراد، تو این قسمت دوتا اشکال تایپی از دستت در رفت که تو بقیه اصلا نبود.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
بازم تشکر** اشکال تایپی ها رو هم پیدا کردم :« مثل مانند» و دو تا « و» کنار هم که یکیشون زائده! هی من میگم دارم پیر میشم، شما بگو نه! :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
١
٠
پس سه تا، یه ممنون هم این اواخر :) مال پیری نیست که، مال حواس پرتیه ؛))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٢
١
٠
خواهش می کنم؛ رفاقت ما بیش از اینها ارزش داره.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/٢٢
٠
٠
حدس من ک درست در اومد«اینکه صاحب کلبه رانده شده از شهر».قضاوت و پیش داوری غلط نسبت به صاحب کلبه هم فکر کنم درست باشه دیگه!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
راجع به «رانده شده» بودنش که گفتم؛ خودش هم توی قسمت اول، توی دفترش نوشته بود. راجع به حدستون؛ خب این یه حدسه که دلیلی محکمی هم پشتش نیست. میتونه درست باشه و یا اشتباه. ببینید شما دارید یکی از احتمالات ممکن رو می گید. خب هر آدمی بالاخره یا خوبه و یا بد. فهمیدن پایان داستان، اینطور میشه که فرض بگیریم اینکه شما گفتی درست باشه، اون وقت چرا صاحب کلبه توی دفترش نوشته بود که مسافرایی که مهمونش میشن، همه شون بعد از پایین اومدن از تخت، تبدیل به جانور میشن؟! شما باید از روی حرفهایی که تا حالا زده شده و با کنار هم گذاشتن شون، به یه پیش بینی دقیق برسید. مثلا میشه گقت:« صاحب کلبه آدم بدی نیست، ولی نمی تونه نفس خودش رو کنترل کنه و آزمایشش رو روی آدما انجام نده! اینطور که خودش نوشته بود، هر بار آدمی رو می بینه عهد خودش رو می شکنه و اونو به کلبه ش دعوت می کنه» پایان های دیگه ای هم میتونه رخ بده. مثلا اینکه صاحب کلبه، راه رو اشتباه نشون داده باشه. و یا اینکه همین مسافر هم باز تبدیل به جانور بشه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
اونجا ک خنجر رو داد بهش واقعا هیجان انگیز بود، فک کردم الان میخواد حمله کنه :))) داستانای شما توشون شناختن شخصیت ها که بخوای پیش بینی کنی فلان کارو میکنن یا نه یا پیش بینی پایانش سخته. ب نظر صاحب کلبه دو شخصیتی ب نظر میرسه. قابل اعتماد نی چون خودشم حتی درست یه سری کاراش رو که با یه شخصیت دیگه انجام میده یادش نمیاد گویا! و یا یه سری چیزای ضد و نقیض ریزی دیدم، نمیدونم داستان تخیلی میمونه یا نه، از شما بعید نیس ک جوری داستان رو پیش ببرید ک جریان حیوونا چیزی باشه ک بشه گف تو واقعیتم میشه اتفاق بیوفته اخه =))) اگر تخیلی باشه احتمال طلسم یا جادوگر بودنی همچین چیزی هست... منتظر قسمت بعدی هستیم...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
فک میکنم بیاد سراغ مسافره اینکه ولی چیکار دقیقا باهاش انجام بده رو نمیدونم یا اینکه بیاد التماسش کنه پیشش بمونه و اینا ک این ب نظرم ب شخصیت رنجورش برگرده یا که بیاد اذیت کنه ک این به همون شخصیتش برمیگرده ک یه ربطی به این اتفاقا داره ولی ب هرحال میاد صد در صد فک کنم :دی و این یا فرار کنه و به شهره برسه و ازشون راجع ب این بشنوه ک چکاره بوده و جریانش چیه... یا اینکه گیر مرده بیوفته و داستان همینجا تموم شه البته با یکم روشن تر کردن قضیه از زبون خود مرده :دی دیگه ببخشید وسع مغزمون در همین حد بود :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
ماشالا همه ی احتمالات ممکن رو گفتید! :) ** باید منتظر قسمت پایانی باشید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤