رانده شده / داستان کوتاه - قسمت سوم

رانده شده / داستان کوتاه - قسمت سوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

مسافر گفت: «جز آن سگ حیوان دیگری نداشتید؟» صاحب کلبه گفت: «چرا. بعد از مردن سگم، به شهر رفتم و بزی خریدم، تا هم از شیرش بخورم و هم همدمم باشد. چند هفته‌ی پیش، گذر مسافری به این‌جا افتاد. در کلبه‌ام چیزی برای پذیرایی از او نداشتم. مجبور شدم تا بزم را هم بکشم!»

مسافر گفت: «راستی در این‌جا چه می‌خورید؟» صاحب کلبه گفت: «بیشتر خوراکم از گیاهان و میوه‌های جنگلی‌ست. گهگاهی هم به ماهی‌گیری می‌روم.» صاحب کلبه ناگهان با کف دستش، به پیشانی‌اش کوبید و گفت: «آه... مرا ببخش! تو حتما باید گرسنه باشی. من یک ماهی بزرگ شکار کرده‌ام. اما باید کمی صبر کنی تا پوستش را بکنم و کبابش کنم. فعلا می‌توانی باقی‌مانده‌ی ناهار من را بخوری.» و به طرف دیگچه به راه افتاد.

مسافر با صدایی بلند گفت: «نه...، نه! اصلا گرسنه نیستم.» صاحب کلبه ایستاد و پرسید: «گرسنه نیستی؟! چطور ممکن است؟!» مسافر گفت: «با خود آذوقه زیادی آورده بودم و از آن خوردم. گذشته از آن، من به گرسنه ماندن، عادت دارم.»

صاحب کلبه گفت: «عطر غذای من که به مشامت برسد، نظرت عوض خواهد شد!» و به طرف دیگچه رفت. در دیگچه را برداشت. غذایی نمانده بود! به طرف مسافر برگشت، قهقهه‌ای زد و گفت: «پس بگو چرا گرسنه‌ات نیست! غذای دو وعده من را بلعیده‌ای!» مسافر با خودش گفت: «پست‌فطرت! تو خودِ شیطانی! تنها ابلیس می‌تواند چیزهای زشت را، این‌چنین زیبا جلوه دهد! بیچاره انسان‌هایی که تو فریب‌شان دادی. اما نه...؛ من طعمه‌ی تو نخواهم شد! این‌جا پایان زندگی من نخواهد بود. خدایا... خدایا کمکم کن!»

مسافر سرخ شد، خندید و گفت: «من را ببخشید. به عمرم آن‌چنان غذای خوشمزه‌ای را نخورده بودم! چطور آن را پخته بودید؟ اسمش چیست؟» صاحب کلبه گفت: «اسم خاصی ندارد. غذایی‌است که خودم با ترکیب کردن چند نوع گیاه جنگلی، ابداع کرده‌ام. گیاهانی که خاصیت درمانی بسیاری دارند.» مسافر در دلش پوزخندی زد و با خود گفت: «خاصیت درمانی؟!»

صاحب کلبه گفت: «بیا و روی تخت من بخواب. بیدار که شوی یک ماهی کباب شده‌ی لذیذ انتظارت را می‌کشد.»

مسافر، عبور خون از رگ‌های مچ دستش را بهتر از همیشه حس می‌کرد، خونی که محکم به دیواره‌ی رگ‌هایش می‌خورد. با خود گفت: «نه، من از تو شکست نمی‌خورم. به قول خودت، همه‌مان روزی می‌میریم! بهتر است بمیرم تا این‌که بخواهم باقی عمرم را به شکل جانوری وحشی، در جنگل سپری کنم.» سریع با خودش فکری کرد و به صاحب کلبه گفت: «راستی گفتید که بز را از شهر خریدید. آیا شهری در این نزدیکی‌ست؟» صاحب کلبه گفت: «آری.» مسافر گفت: «نامش چیست؟» صاحب کلبه گفت:« سیاژنو!»

مسافر دست راستش را مشت کرد و محکم فشار داد و گفت: «سیاژنو؟!» صاحب کلبه به سمت او نگاه کرد و گفت: «آری؛ سیاژنو. می‌بینم که از شنیدن نامش، خندان و شادمان شدی!» مسافر سعی کرد، ظاهر عادی‎اش را حفظ کند و گفت: «خوب آری! من راه درازی را برای رسیدن به آن‌جا آمده‌ام... . چقدر با آن‌جا فاصله دارم؟»

 صاحب کلبه به سمت پنجره‌ی پشت مسافر اشاره کرد و گفت: «آن کوه را می‌بینی؟» مسافر رو به کوه چرخید و گفت: «آری.» صاحب کلبه ادامه داد: «کوره راهی که تو از آن آمدی، به آن کوه ختم می‌شود. آن کوه را که پشت سر بگذاری، سیاژنو را از دور، خواهی دید. از کوه که پایین رفتی، تقریبا باید پنج ساعت دیگر از میان جنگل عبور کنی تا به جاده‌ی اصلی برسی. از آن‌جا دیگر، راه چندانی تا رسیدن به سیاژنو در پیش نخواهی داشت.»

مسافر گفت: «پس چندان دور نیست... . آیا شما نیز از اهالی سیاژنو هستید؟!» صاحب کلبه سرش را آرام تکان داد و گفت: «زمانی بودم. اما مدت‌هاست که در این کلبه زندگی می‌کنم!»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
من همه داستانای شما رو خوندم. به نظرم این یکی یک سر و گردن از همه بالاتره. واقعا خیلی خوبه. به هر کسی این داستان رو نخونده توصیه میکنم بره و از اول بخونه، مخصوصا قسمت اولش که خیلی هیجان انگیزه
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
کاربرای جیم داستان خون نیستن فکر کنم.ترجیح میدن یادداشت بخونن چون ی خورده سخته واسشون خوندن داستان های چند قسمتی.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
در جواب به آقای فروزان:: ممنون که همراه بودید؛ البته من از خواننده های روشن، بیشتر از خواننده خاموش استقبال می کنم. :) ** تشکر از لطفتون. از نظر خودم هم همینطوره، البته با داستانهای «کشنده» و «او؛ بعد از آن روز» در رقابته. موضوع و پیام داستانش و حرفایی که درش زده شده، رو خیلی دوست دارم. باز هم تشکر از نظر و تعریفتون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
در جواب به آقای محمد-151:: اتفاقا داستان رو هم خوب دنبال می کنند. ولی مشکلی که هست اینه اکثرا خواننده های حرفه ای نیستند (دیگه خیلی بی تعارف بگیم!) و سلیقه شون یکم باید ارتقا پیدا کنه. که خدا رو شکر این موضوع هم داره کم کم اتفاق می افته. هم خیلی بهتر از قبل می نویسند و هم خواننده های مشکل پسندتری شدن.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام؛ مهراد داستان خیلی خوبه تا اینجا، همه چیزش نرماله و خواننده با جملاتت درگیر میشه. تا ببینیم که در ادامه چی میشه؛ تا بعد...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سلام. تشکر و سپاس فراوان. توی پایان قسمت بعدی، دیگه باید حدستون رو از آخر داستان بگید. ممنون از همراهی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
به روی چشم مهرادجان.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ی حدسی هم ک میشه از این قسمت برداشت کرد٬اینه ک صاحب کلبه از شهر رانده شده!البته ب دلایلی٬حدسه فقط!شایدم قضاوت و پیش داوری های مسافر اشتباه باشه اصلأ!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
خب این جمله رو که خود صاحب کلبه توی دفترش نوشته بود:« چه شد که از شهر، رانده شدم؟!» و در جواب به سوال مسافر هم گفت:« من از آن شهر رانده شدم.» حالا چراییه این موضوع و اینکه در ادامه چه اتفاقی برای این شخصیت ها می افته،مهمه. هدف من از اینکه گفتم پایان داستان رو پیش بینی کنید، یه مطلب بود که توی قسمت آخر میگم. درست و یا اشتباه بودن حدس خواننده ها، زیاد مدنظرم نیست. تشکر از همراهی.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
من الآن متن این قسمت رو خوندم. تصحیح کنم که توی قسمت بعدی به مسافر میگه که:« من از آن شهر رانده شدم.»
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
گفتم همچین جمله ای رو ندیدم. قضاوت نمیکنم صبر میکنم برای فهمیدن آخرش. داستان جالبیه دنبالش میکنم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
تشکر از لطفتون و ممنون از همراهی
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
چند قسمته داستان ؟ منتظرم ببینم چی میشه آخر و پیش بینیم به کجا می رسه :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
پنج قسمته. شما خیلی زود پیش بینی تون رو گفتید و هنوز چیز زیادی از داستان و شخصیتها نمی دونستید. بیشتر دوست داشم توی پایان قسمت چهارم همه ی دوستان، انتهای داستان رو با دلیل، بیان کنند. شما هم اگه دوست دارین میتونید بازم حدس بزنید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨