رانده شده - داستان کوتاه - قسمت دوم

رانده شده - داستان کوتاه - قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

مسافر بهتر نگاه کرد. خرس نبود؛ صاحب آن کلبه بود. انسانی که سر تا پای خودش را با لباس‌هایی از پوست خرس، پوشانده بود. چهره‌ای سرد و شکسته و موهایی سپید داشت. خراشی روی گونه‌‌ی راستش، از بالا تا پایین کشیده شده بود. یک قلاب ماهی‌گیری روی دوش راستش و تفنگی شکاری در دست راستش داشت. از دوش چپش هم کیسه‌ای پارچه‌ای آویزان بود. او دوباره پرسید: «گفتم این‌جا چه می‌خواهی؟!»

مسافر آب دهانش را فرو برد و گفت: «من... من ... من مسافرم. راه را...  راهم را گُ گُ گُ گُم کرده‌ام.» صاحب کلبه، دفتر را روی میز انداخت و لوله‌ی تفنگ را به سمت مسافر گرفت. به چشمان مسافر چشم دوخت و گفت: «چرا این دفتر را می‌خواندی؟» مسافر لبخندی ابلهانه زد و گفت: «م‌م‌م‌من بی‌سوادم. برایم دیدن این دفتر، میان این کلبه، درست در دل یک جنگل انبوه، شگفت‌آور بود. کنجکاو شدم که نگاهی به داخلش بیاندازم.» چشمان صاحب کلبه برقی زد و گفت: «پس نتوانستی چیزی بخوانی؟» مسافر لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت: «نه...! گفتم که من بی‌سوادم.»

صاحب کلبه نیشخندی زد. تا شد و دفتر را داخل صندوقچه گذاشت. در حالی‌که به طرف بخاری می‌رفت، به مسافر گفت: «از کجا میایی؟» تفنگ را از روی دوشش برداشت و روی دو میخ بزرگی که در دیوار فرو رفته بودند، قرار داد. مسافر جواب داد: «از اِوِ‌کاد می‌آیم.» صاحب کلبه گفت: « از اِوِکاد؟! خوب...، مقصدت کجاست؟» و کیسه‌ای را هم که در دست داشت، همان‌جا، پای بخاری روی زمین گذاشت.

مسافر جواب داد: «سیاژِنو... . به سیاژِنو می‌روم!» صاحب کلبه رو به مسافر کرد و پرسید: « سیاژنو؟!» مسافر جواب داد: « آری...! من کفاشم. شنیده‌ام که سیاژنو، شهری عظیم و گسترده است. من نیز در آرزوی داشتن یک کاسبی پررونق و یک زندگی مرفه، ترک دیار کردم. اما در آخرین دو راهی، اشتباه کردم و به وسط این جنگل کشیده شدم. باید خوش‌اقبال بوده باشم که کلبه‌ی شما را یافتم. وگرنه یا از گرسنگی می‌مردم و یا طعمه‌ی جانوران وحشی می‌شدم.»

صاحب کلبه به طرف در رفت و قلاب ماهی‌گیری را از میخی که پشت در قرار داشت، آویزان کرد و گفت: «آری... . گهگاهی، مسافرانی که چون تو در آرزوی ثروتمند شدن قصد سیاژنو را کرده‌اند، گذرشان به این‌جا می‌افتد.» مسافر گفت: «عجب...! پس من تنها انسانی نیستم که شما پناهش می‌دهید؟!» صاحب کلبه خندید و گفت: «البته که نه!»

مسافر با خودش گفت: «چقدر کریه و کثیف می‌خندی!» صاحب کلبه رفت، صندلی را رو به تختخوابش گذاشت و به مسافر گفت: «بلند شو و روی صندلی بنشین.» و خودش رفت و روی تخت نشست.

صاحب کلبه گفت: «خوب! از خودت بگو. مدت‌هاست که دلم برای شنیدن داستان زندگی یک انسان، لک زده است.» مسافر مکثی کرد و گفت: «چه بگویم؟! من هم مانند بیشتر انسان‌های دیگر، یک زندگی و سرگذشت عادی را داشتم. بدون هیچ معجزه و یا حادثه‌ی خارق‌العاده‌ای! فکر می‌کنم که شما حرف‌های بیشتری برای گفتن داشته باشید!»

صاحب کلبه اخم‌هایش را در هم کشید و پرسید: «از چه بابت؟!» مسافر دست و پای خودش را جمع کرد و آب دهانش را فروبرد. سپس گفت: «ب‌ب‌ب‌به خاطر زِزِزِندگی در دل این جنگل! باید داستان‌های زیادی داشته باشید!»

صاحب کلبه سرش را پایین انداخت و به کف کلبه خیره شد. پلک‌هایش طوری سنگینی می‌کردند که انگار، صد سال روی هم نرفته‌اند. بعد از چند لحظه سکوت، آهی کشید و گفت: «زندگی من چیز چندان قشنگی برای شنیدن ندارد!»

مسافر پرسید: «در این‌جا تنها زندگی می‌کنید؟» صاحب کلبه گفت: «آری، یکه و تنها.» مسافر گفت: «جانوری اهلی هم ندارید که همدم‌تان باشد؟!» صاحب کلبه گفت: «سگی داشتم که از کلبه‌ام مراقبت می‌کرد. یک روز، خرسی زخمی را دیدم. زخمش را بستم و چند روز غذایش دادم. زخمش که مداوا شد و توان خودش را بازیافت، به من حمله کرد. سگم جهید و دست او را گاز گرفت؛ اما آن خرس او را محکم به زمین کوبید و پنجه‌اش را روی دهان او گذاشت. در این بین، من تفنگم را برداشتم و چند بار به خرس شلیک کردم. آن خرس مرد. اما سگم قبل از آن، مرده بود! هر دوشان را دفن کردم. گاهی با خودم فکر می‌کنم که تنها حکمت دیدن آن خرس، از دست دادن سگم بوده است؛ چون آن خرس در هر حال می‌مرد!» بعد، سرش را پایین انداخت و چند لحظه ساکت ماند.

مسافر پرسید: «خراش روی صورت‌تان نیز اثر حمله‌ی همان خرس است؟» صاحب کلبه گفت:« نه! زمستان گذشته، گرگی ضعیف و رنجور را نزدیک کلبه‌ام یافتم. روی برف‌ها، بی‌رمق افتاده بود. به داخل کلبه‌ام آوردمش و به او غذا دادم. نفسش که نا گرفت، به من حمله کرد. با پنجه‌اش روی صورتم چنگ زد و می‌خواست خرخره‌ام را بجود. با خنجرم، یکی از پاهایش را زخمی کردم. بعد خودم را به تفنگم رساندم. به طرف در کلبه رفتم و بازش کردم. سپس، رو به بیرون تیری شلیک کردم. گرگ زخمی، ترسید و فرار کرد.»

 مسافر پرسید: «چرا آن خرس وحشی و آن گرگ را تیمار کردید؟!» صاحب کلبه گفت: «تمامی موجودات، به هنگام عجز و ناتوانی، معصوم و دوست‌داشتنی می‌شوند.» مسافر گفت: «درست... اما اگر شما را می‌کشتند...؟!» صاحب کلبه گفت: «همه‌‌ی ما روزی خواهیم مرد...؛ اما نیکی، هرگز نباید بمیرد!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
منتظر ادامش بودم...تشکر
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
ممنون از همراهی.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
ممنون مهراد، داره جالب میشه... فکر کنم یه حدسایی اومد تو ذهنم. تا بعد...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
خب می گفتیدشون. تشکر از همراهی...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
این ک طرف داره چیزای نوشته شده تو دفتر رو رد میکنه یا طوره دیگه روایت میکنه٬خیلی مشکوکه!منتظر ادامه ش هستم!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
ممنون از همراهی.
nahid-r-05
nahid-r-05
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
جالب، جذاب ، جنجالی،
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
تشکر،مرسی و ممنون.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
فکر می کنم جریان طوریه که آدمها بعد خوردن غذاش ماهیت اصلیشو ن و نشون می دن-در ظاهر ادمند اما باطنشون چیز دیگه-این تبعید شده هم تنها آدم اون شهر بوده که به جرم انسانیت تبعید شده الان هم نمی تونه دست از نیکی کردن برداره .....جالبه داستانتون-موفق باشید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
ممنون از نظرتون. شما هم باید تا پایان داستان منتظر باشید. تشکر از همراهی.
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
داستانتون جذابه. حس میکنم نوشته های تو دفترش به خاطر تنهاییش بوده و معنی دیگه ای ممکنه بده
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
تشکر. ممنون از اینکه حدستون رو گفتید. باید تا پایان داستان منتظر بمونید، شاید حدستون درست باشه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
چه در جا حدسم ب دیار باقی شتافت =))) دو خط اخر و پاراگرفی ک راجع به داستان خرس بود رو دوست داشتم. شاید با هم تصمیم بگیرن برن ب "سیاژِنو" ... گفت تنها حکمت دیدن خرسه کشته شدن سگم بود ولی الان گویا داره از پوستش استفاده میکنه و مارم تو قسمت قبل گمراه کرد و نزدیک بود مسافره هم سکته بده پس گویا حکمتش فقط اون نبوده D:
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
روحش شاد :) ... باید تا پایان داستان منتظر بمونید؛ شاید تنها حکمتش اون نبوده باشه! :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨