رانده شده / داستان کوتاه - قسمت اول

رانده شده / داستان کوتاه - قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

به کلبه‌ای رسید. ایستاد و خوب نگاه کرد. منظره‌ی حیرت‌آوری بود؛ کلبه‌ای در دل جنگلی انبوه! چه کسی می‌توانست در چنین جایی زندگی کند؟! آرام، آرام به کلبه نزدیک شد تا به در کلبه رسید. چند بار با مشت، در را کوبید. صدایی نشنید! بلند فریاد زد: «آهای...! کسی این‌جا نیست؟» و منتظر جواب ماند. باز هم صدایی نیامد. در را باز کرد و داخل شد. در چهارچوب درِ کلبه ایستاد و فضای داخلی آن‌جا را وارسی کرد. آن کلبه تماما از چوب ساخته شده بود و هیچ اتاقی در آن دیده نمی‌شد. روی دیوار سمت راست کلبه، چند طاقچه قرار گرفته که روی‌شان کتاب چیده شده بود. دیوار روبروی در، یک پنجره داشت؛ پنجره‌ای که منظره‌ی فوق‌العاده‌ای را به تصویر کشیده بود؛ درختان رنگارنگی که تا پای کوهی بزرگ ادامه یافته بودند. آن پنجره، درست همانند یک تابلوی نقاشی کم‌نظیر بود! پای پنجره، یک میز و صندلی چوبی بود. زیر میز هم یک صندوقچه‌، خودنمایی می‌کرد.

وسط دیوار سمت چپ کلبه، یک شومینه‌ی سنگی قرار داشت که دودکش‌اش، تا سقف امتداد یافته بود. در دو طرف دودکش، طاقچه‌هایی به دیوار میخ شده بودند. روی آن طاقچه‌ها، بشقاب، قاشق، چنگال و ظروف دیگری چیده شده بودند؛ خیلی مرتب و منظم. داخل شومینه هم سه‌پایه‌ای آهنی بود که رویش دیگچه‌ای قرار داشت. پای دیوار آخر که در را هم شامل می‌شد، تختی چوبی گذاشته شده بود. تخت، ظاهری بسیار ساده داشت و ناشیانه ساخته شده بود. روی تخت، تشک و ملحفه‌ای رنگ و رو رفته انداخته بودند. بالای تخت هم پنجره‌ای، دقیقا روبروی پنجره‌ی دیگر وجود داشت.

اولین چیزی که توجه مرد را جلب کرد، دیگچه بود. کوله‌بارش را پایین تختخواب، روی زمین گذاشت. به طرف دیگچه رفت. درش را برداشت. کمی آش داخل دیگچه بود. از ظاهر غذا، نتوانست بفهمد چه نوع آشی‌ست؛ اما بوی‌ آن، چنان وسوسه‌کننده بود که نتوانست جلوی خودش را نگه‌دارد. قاشقی برداشت و تمام آش را خورد! گرسنگی‌اش که برطرف شد، خودش را روی تخت انداخت. مشغول خواندنِ نامِ کتاب‌های چیده شده روی طاقچه‌ها شد. بعد به طرف صندوقچه نگاه کرد: «به راستی صاحب این کلبه، چه چیزی را برای پنهان کردن دارد؟ آیا گنج و یا نقشه‌ی گنجی داخل آن صندوقچه است؟!» وسوسه شد که داخل آن صندوقچه را نگاه کند. به طرف صندوقچه رفت و درِ صندوقچه را باز کرد. چند دفتر و یک خودنویس، تمام محتویات آن صندوقچه را تشکیل می‌داد. دفتری را که روی دفاتر دیگر بود، برداشت و مشغول خواندنش شد: «روز سوم از اولین ماهِ بیستمین سال تنهایی؛ امروز مسافری از این‌جا عبور کرد. مانند دیگر مسافران، راه را گم کرده بود. به کلبه‌ام آوردمش و از غذایم به او دادم. غذا را خورد و کمی خوابید. بیدار شد. پایش را که از تخت پایین گذاشت، تبدیل به خوک شد! نزدیک بود تمام کلبه‌ام را به گند بکشد که او را از کلبه بیرون انداختم!»

مسافر، صفحه را ورق زد. انگشتش بی‌حس شده بود. به جای یک صفحه، سه صفحه ورق خورد: «روزنوزدهم از چهارمین ماهِ بیست و دومین سال تنهایی؛ امروز مسافری از این‌جا عبور کرد. مانند دیگر مسافران راه را گم کرده بود. به کلبه‌ام آوردمش و از غذایم به او دادم. غذا را خورد و کمی خوابید. بیدار شد. پایش را که از تخت پایین گذاشت، تبدیل به ماری زهرآگین شد! چند بار نیشم زد. بی‌اختیار گوشه‌ای افتادم. او خزید و بیرون رفت. آه...، دیگر خسته شده‎ام! آیا مسئول تمامی این اتفاقات من هستم؟! آیا در غذای من چیزی‌ست که آن‌ها را جادو می‌کند؟! و یا این‌که در رختخوابم؟! نه...؛ قطعا این‌گونه نیست! اگر چنین بود، که من هم تا به حال...! نکند...، نکند که من هم تبدیل به جانوری شده‌ام و خود نمی‌دانم؟! نه...، نه...، این نمی‌تواند صحت داشته باشند! مسافرانی که از این‌جا عبور می‌کنند، همه‌شان من را انسان می‌بینند و به کلبه‌ام پناه می‌آورند. هنوز در این فکرم که چرا به چنین وضعیتی دچار شدم؟ چه شد که از سیاژنو رانده شدم و تنها بودن و تنها ماندن، شد عاقبتم؟!»

مسافر عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و بی‌اختیار صفحه را ورق زد: «روز بیست و پنجم از دهمین ماهِ بیست و دومین سال تنهایی؛ امروز مسافری از این‌جا عبور کرد. مانند دیگر مسافران راه را گم کرده بود. به کلبه‌ام آوردمش و از غذایم به او دادم. غذا را خورد و کمی خوابید. بیدار شد. پایش را که از تخت پایین گذاشت، تبدیل به گرگ شد! آن گرگ، به من حمله کرد. می‌خواست من را بکشد. دیر جنبیده بودم، خرخره‌ام را جویده بود! با خنجرم، زخمی‌اش کردم. سپس، در کلبه را باز کردم و با تفنگم او را ترساندم. فرار کرد و در جنگل ناپدید شد. دیگر طاقت تحمل چنین اتفاقاتی را ندارم. صد بار با خودم عهد کردم که دیگر مسافری را به کلبه‌ام دعوت نکنم؛ اما هر بار که مسافری از این‌جا رد شد، توبه‌ام شکستم! آیا هنوز هم امیدی هست...؟ آیا می‌توانم... .»

مسافر داشت باقی متن را می‌خواند که ناگهان دستی شبیه به دست یک جانور، جلوی دید مسافر را گرفت. مسافر سر جایش میخ‌کوب شد! دست آمد و دفتر را گرفت. مسافر با نگاهش، دست را ادامه داد و به تن آن جانور رسید. خرسی مهیب را دید. از روی صندلی به پایین پرت شد. نفس نفس می‌زد. نزدیک بود قبض روح شود که آن خرس به حرف آمد: «این‌جا چه می‌خواهی؟!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام مهرادجان؛ همون داستان شش قسمتیه؟ تا اینجا که کشش خوبی داره! پیگیری می کنم. تا بعد...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام. بله؛ البته توی پنج قسمت پستش کردم. دوست دارم شما و خواننده های دیگه، تا پایان قسمت چهارم، انتهای داستان رو پیش بینی کنید. ممنون از همراهی.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
من حدس میزنم اینم به یه حیوونی تبدیل میشه ؟ یاد فیلم جومانجی افتادم خخخ!مچکر مچکر مچکر
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
ممنون از گفتن حدس تون. باید تا پایان داستان منتظر بمونید. تشکر از همراهی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
آخرش چه ترسناک بود ممنون خیلی جالب بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
ممنونم. مرسی از همراهی
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
من پیش بینی می کنم این اتفاق که واسه ی بقیه افتاده برای این شخصیت داستان نمی افته و طرح رفاقت ریخته میشه و اینا؟ امیدوارم اتفاق جالبی بیفته آخرش:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
مرسی از اینکه حدستون رو گفتید. شما هم باید تا پایان داستان منتظز بمونید. شاید حدستون درست بوده باشه. تشکر از همراهی :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
ممنون آقای علوی ..... بازم مثل همیشه داستان کوتاه های شما عآآآآآآآآآآآآآآآلی ان...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
تشکر از شما برای همراهی ... خیلی ممنون، لطف دارید.
l_kahani
l_kahani
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
خیلی جالب و جذاب بود ممنون
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
متشکرم، لطف دارید. «جیمی» شدنتون رو هم تبریک میگم.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
موضوع جالبی داره.موفق باشید!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
مرسی. شما هم همچنین.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
داستان جالبی بود. تاحالا این مدل داستان تو جیم نخونده بود. از ماجراهای تخیلی خوشم میاد، منتظر قسمت های بعدیش هستم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
چد تا داستان این مدلی دارم. مثلا «شهر رویاها» که اگه خدا بخواد، به مرور پستشون میکنم. تشکر از همراهی.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
سلام! و من پس از مدت ها بالاخره شروع کردم ب خوندن یکی از داستانای شما :))) هنوز بقیه کار رو نخوندم، حدسم تا اینجا اینه که ازونجا ک برعکس بقیه وقتی مسافر اومد اینجا صاحبخونه نبود جریان جوری باشه ک صاحبخونه یه مقدار از روز رو ادمه و یه مقدارش رو حیوون مثل فیونا تو شرک مثلا :)))) اون حیوون شدن بقیه هم ب خاطر طلسم اینه و شاید این مسافره کاری کنه ک طلسمش بشکنه : ) سوژه جالبه خیلی. منو یاد یکی دوتا انیمیشن دیگه هم انداخت ولی نه دقیقا شبیهشون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
سلام. بعد از مدتها، خوش اومدید. :) من به دوستان دیگه هم تاکید کردم که داستان رو تا پایان قسمت چهارم یه جا بخونن و اون وقت با دلیل و چیزی که از داستان فهمیدن، بگن. یعنی اینکه حدس نزنن. البته حدس زدن هم خوبه. به من کمک می کنه که ببینم چقدر می تونم یه ذهن خواننده هام مسیر بدم. تا الآن همونی شده که پیش بینی کرده بودم. ** ایده ی اولیه و اصلی داستان، مال 18 سالگیمه. فقط یکم توی پردازشش تغییرات انجام شده. ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨