من و‌ فرزندم

من و‌ فرزندم

نویسنده : milad.piri

اگر روزی ازدواج کردم و صاحب فرزندی شدم...

نگفتم صاحب پسری یا دختری؛ باور کنید؛ در عمل باور کنید جنسیت مهم نیست . جنسیت تنها فاصله میان یک کروموزم است. همه ما فارغ از جنسیت و نژاد و مذهب و مقام، یک انسان هستیم.

اگر روزی پدر شدم به فرزندم از ریشه‌های خوبی و بدی می‌گویم که چه چیزهایی باعث می‌شود ما انسان‌ها، بد یا خوب شویم. به فرزندم می‌گویم خوب بودن بالاترین رساله ما در این کره خاکی است. به او نمی‌گویم عقل ما ناقص است . به او می‌گویم بهترین جا، جایی ست که آگاهی بهترین هدیه باشد. به او هم از رنج‌ها و دردها و هم از شادی‌ها می‌گویم. اما با نگرشی متفاوت تا یادش نرود رنج‌ها و دردها و زخم‌ها ارزشمند هستند، همچون الماس تا تیشه و آهن نخورد صیقلی و زیبا نمی‌شود.

و از شادی‌ها و لبخندهای از سر مهربانی نیز می‌گویم که یادش نرود ما به این دنیا آمده‌ایم که با تمام دردها و رنج‌ها، شاد باشیم و یادمان باشد لبخند در هر سختی ما را قوی می‌کند. هنگامی که از خیابان رد می‌شویم و رفتگری را دیدیم به فرزندم می‌گویم می‌بینی این کار مرد به اندازه‌ای شرف و آبرو دارد که دکتر یا وزیر یا رئیس جمهوری. پس یادت باشد مقام و جایگاه انسان‌ها نباید تو را آنچنان تحت تاثیر قرار بدهد که انسانیت را فراموش کنی.

با فرزندم به خلوت‌ترین کتاب فروشی این شهر می‌رویم و به او می‌گویم می‌بینی چقدر خلوت است، زیرا آگاهی همیشه همراه با رنج بوده و هیچ‌گاه مردم نمی‌خواهند باورهای خود را به تعمیرگاه ببرند و همیشه راحت‌ترین راه را که همان دوری از کتاب است را انتخاب می‌کنند اما فرزندم یادت باشد که کتاب همیشه یار مهربان است و هیچ‌گاه از او دوری نکن.

با او به پارک می‌رویم همانند خودش با او بازی می‌کنم، می‌خندم، به نظراتش احترام می‌گذارم تا یادش نرود که تفریح و شادمانی در هر سنی ما را به لبخند می‌تواند نزدیک کند. از آن لبخندهایی که نمی‌دانی زمان چطور می‌گذرد و یاد خودم نیز باشد پدر شدن تنها یک لحظه نیست.

پدر، باید معنای پدر بدهد و وظیفه من تنها پول درآوردن نیست. وظیفه اصلی من فرزندی آگاه به بار آوردن است. از آن فرزندهایی که اگر او نیز روزی صاحب فرزند شد همین کار را برای او انجام بدهد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid_R_05
Nahid_R_05
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
نوشته زیبایی است. میدونی مشکل ما کجاست اینکه بچه ها و نسل های بعد ما تجربیات ما رو از زندگی نمی خوان مثل خود ما .بشر با این پیشرفتگی با سرعت نورش اما هنوز از انسانیت سالها که نه قرنها فاصله داره. یاد یک شعر از خلیل جبران افتادم با متنتون فکر کنم تو کتابی به اسم پیامبر بود در مورد اختلاف ما و فرزندان ما دقیق یادم نیست. عالی بود نوشته
milad.piri
milad.piri
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
میدونی تنها راهه اینکه بچه ها حداقل بیشتر از ما در آینده هم آگاهی و هم پیشرفت داشته باشند اینه که ما از همون بچگی ب فکر آگاهی و پیشرفتشون باشیم ممنون از اینکه نوشته م رو‌خوندین
maede
maede
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
و قطعا اگر فرزندی ببیند پدرش در مقابل دردها و زخم ها مقاومت می کند،فارغ از جایگاه اجتماعی شان برای انسان ها ارزش قائل است،کتاب می خواند،لبخند می زند و...هرگز این ها را فراموش نمی کند.
milad.piri
milad.piri
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
همه چیز برمیگرده ب تربیت درست
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
نوشتۀ شما میلاد عزیز، بسیار خوبه؛ اجازه بدین اینطور بگم: نوشتن شما از ابتدای حضورتون در جیم، بسیار خوب و دوست داشتنی ست. امیدوارم به همین سبک هم ادامه پیدا کنه. نقلی نیست؛ امیدوارم موفق باشید!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
استثناعن با این نظر در مورد شما موافقم
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
مرسی خانم رضایی
milad.piri
milad.piri
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سپاس از شما دوست عزیز و گرامی ام
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
من که معلوم نیس اصن پدر بشم... بابای خودم چه گلی به سرم زده که باز من بخوام سر بچم بزنم! ...... شایدم واسه سنم زود باشه
milad.piri
milad.piri
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
اینقدر ناامید نباشین یکم فقط یکم پُر عمق فکر کنین
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠