سرشب عباس آمده بود در خانه‌مان. گفت می‌خواهند وقت سالن بگیرند و همان سه شنبه شب‌ها بروند با بچه‌ها فوتسال، به من پیشنهاد کرد که من هم بروم و مثل قدیم‌ها دور هم جمع شویم، اما خب من نه دیگر دل و دماغ فوتسال را دارم، نه پول برای سالن و نه مادر راضی ست که شب دیر وقت به خانه برگردم. این شد که پیشنهادش را رد کردم و آمدم داخل خانه و غرق در تفکراتم شدم.

نیروی فکر مرا بلند کرد و برد به سمت رایانه و آرشیو عکس‌هایم. عکس‌ها را مرور می‌کردم و دنبال عکس‌های فوتسالی‌ام می‌گشتم. عکس‌های سال دوم راهنمایی که قهرمان شدیم، سوم که حذف شدیم، اول دبیرستان که دوم شدیم، دوم دبیرستان که سوم شدیم، سوم دبیرستان که قهرمان شدیم. همه را داخل یک پوشه ریختم و اسمش را گذاشتم خاطرات یک قهرمان! بار دیگر عکس‌های داخل پوشه را بررسی کردم و یک نکته توجهم را جلب کرد. من در طی این همه سال یک پیراهن تیم لیورپول داشتم که پشتش نوشته بود جرارد! اصلا همان پیراهن باعث شد که جرارد بشود اسطوره فوتبالی من. پیراهنی که سال اول راهنمایی خریدم و در تمام این سال‌ها داشتمش. بدون این‌که حتی لحظه‌ای به یک پیراهن دیگر فکر کنم. اما حالا آن پیراهن چه شده؟

بیشتر فکر کردم. پنج ماه پیش که به خاطر کارهای اداری رفته بودم تهران، یک شب با دامادمان رفتیم سالن و اتفاقا کلی هم گل زدم. آن شب هم پیراهن اسطوره به من قدرت داد. اما از آن به بعد دیگر پیراهن را ندیدم. آری! پیراهن اسطوره توی ساک دامادمان جا مانده بود. ظاهرا پیراهن اسطوره دیده که من دست از سر کچلش بر نمی‌دارم، خواسته از دستم راحت شود. اما کور خوانده. فورا وسیله ارتباطی همراهم (از آخر نفهمیدم که معادل فارسی دارد یا نه!؟) برداشتم و با داماد تماس گرفتم و جویای پیراهن شدم. خوشبختانه داماد حواسش از من جمع‌تر است و پیراهن را نفروخته به قاچاقچیان عتیقه. البته خب شانس آوردم که بروز ندادم برایم مهم است وگرنه الان باید به فکر تهیه مبلغ گزاف خرید پیراهن اسطوره می‌بودم.

==========

پ.ن:دامادمان مظلوم‌تر این حرف‌هاست. محض مزاح عرض کردم. در ضمن فکر نکنید من الان پیش دانشگاهی‌ام. خیر! من سال آخر ترجیح دادم که به جای مشغول کردن ذهنم به مسابقات بیشتر به درس فکر کنم و با وجود اصرار شدید دوستان تیم رد نکردم. به همین خاطر حرفی نزدم در آن مورد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
جالب بود :) البته گرچه از فوتبال خوشم نمیاد اما متنتون قشنگ بود :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
شما لطف دارید.خیلی متشکر
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
این داماد شده هم سوژه ای برای خودش
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
بله دیگه.بیشتر سعی دارم روابط خانوادگی رو پررنگ کنم.هرچند تلاش من فایده ای نداشته باشه
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
عاقا یک سوال به شدت ذهن مرا به خود مشغول ساخت چط.ر لباس کوچیک نشده ؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
سلام علیکم.آقای روحانی عزیز اگر عکس های اول راهنمایی من رو ببینین تا الان قد من فقط پنج سانت یا کمتر رشد داشته.بیشتر نبوده. اگرچه من اون زمان خیلی خیلی بدعکس بودم اگر بخوام عکسم رو منتشر کنم قبلش خودکشی میکنم. رشد من از دوم راهنمایی به اینور تقریبا قطع شده.اگرچه قدم الان یک متروهفتاد چهار پنج هست ولی خب دیگه از اون موقع مونده همینجوری. سپاس از خوندنتون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٥
١
٠
جرارد پیکه ! اولین بار هست می بینم یک نفر اسطورش ایشون باشه . قشنگ بود.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٥
١
٠
جرارد پیکه؟ جرارد پیکه کیه بابا! خخخ شما استیون جرارد رو بیخیال شدید ذهنتون رفته سمت جرارد پیکه؟ استیون جرارد.استوره ی فوتبال خیلی هاست.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
:))) با خودم گفتم این همه فوتبالیست چرا پیکه :))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
وااای حسین اقا از اول راهنمایی تا حالا لباس اندازتون بوده ینی؟؟؟ جل الخالق:۰
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
بله. اگر بخوام حداکثر رشد رو در نظر بگیرم از نظر قدی پنج سانت و از نظر چاقی که اصلا چاق که نشدم هیچ! یک مقدار لاغرتر هم شدم.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
حتی زمان کنکور؟؟ خوش ب حالتوووون من ک ده کیلو اضافه کردم(البته بگم الان ۱۱کیلو هم کم کردما خخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
من تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم همین کنکوره!
ممدصنعتی
ممدصنعتی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
ازت خوشوم آمد حسین
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
مو بیشتر.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

آیینه‌وار از دل و از جان شکسته‌ایم

٩٦/٠١/٣١
تبلیغات
تبلیغات