دلم رو گم کردم

دلم رو گم کردم

نویسنده : k_hz

باز هم منم، همان دختر کوچولویی که موهایش را خرگوشی می‌بندد، برای عروسک‌هایش اسم می‌گذارد، از این‌که بهش بگویند خنگ ذوق می‌کند، رنگ همه لباس‌هایش از فک و فامیل‌های صورتی است، لجبازی می‌کند؛ از این‌که بقیه بفهمند یک وقت‌هایی حسود می‌شود خجالت نمی‌کشد، وقت‌هایی که دل کوچکش می‌گیرد سرش را فرو می‌کند توی بالشش و هق می‌زند، بعدش هم اشک‌هایش را با آستینش پاک می‌کند و می‌رود خوراکی بخوره. شناختی یا باز هم بگویم؟ 

آمدم که بهت بگویم یک چیزی گم کردم. تو ندیدیش؟! نه؛ قاطی عروسک‌هایم نبود، زیر بالش هم نبود! اندازه‌اش؟ توی جیبم جا می‌شد، همیشه توی جیبم بود. یادم نیست کی از جیبم افتاد. مامانم همیشه بهم می‌گفت تو گمش می‌کنی، شلخته‌ای، بده یکی برایت نگهش دارد، یکی که امانت‌دار خوبی باشد، ولی من هم که لجباز.

آخر من خیلی دوستش داشتم، اگر می‌دادم به یکی و او خرابش می‌کرد چی؟ اسمش چه بود؟ نمی‌دانم شماها بهش چه می‌گویید! من بهش می‌گفتم گم‌جیشکه :) گنجیشک نه؛ گم جیشک! آخر مثلگنجیشک‌ها بود، کوچولو بود، نرم بود، مهربان هم بود . 

رنگش؟ صورتی مایل به فیروزه‌ای روشن. چی؟ همچین رنگی نداریم؟ ولی من خودم دیدم این رنگی است. هر شب می‌گذاشتمش زیر بالشم. چرا این‌قدر دوسش دارم؟ چون هدیه است. خدا بهم داده بودش. گفت مراقبش باشم. گفت اگر گمش کنم یعنی عاشق شدم . 

می‌شود وسایلت را بگردم؟ شاید اشتباهی افتاده این‌جا؟ عه.. این چیست توی جیبت! عه این‌که گم جیشک من است. این کیست؟ آخی این هم گمجیشک توست. با هم دوست... خب پس حالا که آمده این‌جا می‌شود همین‌جا بماند؟ می‌ترسم دوباره گمش کنم. تو که فرشته‌ای اگر خدای نکرده دفعه بعد پیش یک شیطان جا بگذارمش خدا دیگر دوستم ندارد، پس مراقبش باش فرشته جانم.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١١
٠
٠
چقدر بچه گانه بودش :|
k_hz
k_hz
٩٤/١٢/١١
٠
٠
خواستم بچگانه باشه ... بدون شعار و تظاهر
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
گویا قضیه خیلی جدی ِ و دلت واقعا واقعا گم شده :)))
k_hz
k_hz
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
آره 😍
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
دل که گم نمیشه...آدم احساسشو گم میکنه
k_hz
k_hz
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
خب دلم پر احساساته دیگه :)
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
بله بله...کاملا درسته!
k_hz
k_hz
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
ممنون که خوندین
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
تبلیغات