از دور به زحمت صدای ماشینی به گوش می‌رسید که از سرازیری جاده‌ای باران خورده پایین می‌آید. در هوای گرگ و میش سپیده دم، تنها یک کلاغ دیده می‌شود که دیگر از این که روی بالاترین شاخه درخت نشسته، احساس غرور نمی‌کند.آخرین قطراتِ بارانِ چند دقیقه پیش هم دارد از شیروانی می‌چکد. روی یک صندلی چوبی، روبروی تنها پنجره یک اتاقِ کوچکِ خانه‌ای دور افتاده از روستا، نشسته‌ای و چشم به راهی. و چقدر زجر دهنده است انتظار.

مدام به ساعت در دستت خیره می‌شوی و باور نمی‌کنی که زمان کُند می‌گذرد. دوست نداری قبول کنی که ساعتِ در دستت زمان را به تو درست گفته است. سرت را بر می‌گردانی تا ساعت روی دیوار را نگاه کنی. ناگهان شکه می‌شوی او هم همانی را به تو می‌گوید، که ساعت در دستت گفت.

باورت نمی‌شود. هر دو را دروغ گو می‌نامی. محاکمه‌شان می‌کنی و حکم را اعلام می‌کنی و سپس با کوبیدن‌شان به دیوار اجرا. مانند دیوانه‌ها در حالی که دوباره روی صندلی چوبی می‌نشینی با خود می‌گویی: زمان دروغ می‌گوید، او همیشه دروغ می‌گفت، حقش بود، باید مجازات می‌شد.

سکوت دوباره فضای اتاقت را اشباع می‌کند. کمی گوشَت را تیز می‌کنی و می‌فهمی صدای ماشینی که بر جاده سوار است ،دارد به تو نزدیک‌تر می‌شود. کمی خوشحال می‌شوی و لبخندی می‌زنی. اما لبخندت با شنیدن صدایی، به سرعت محو می‌شود.

سر و کله کلاغی دیگر پیدا می‌شود. کمی در آسمان می‌چرخد و بعد که مطمئن شد خبر خاصی نیست، کنارِ کلاغی که قبلا روی شاخه نشسته بود، فرود می‌آید. آن‌ها گویی از قبل همدیگر را می‌شناسند، کنار هم، روی شاخه درختی سر به فلک کشیده شروع به تمیز کردن پرهای سیاه خود می‌کنند.

به یک باره یادت می‌آید که برای چه این‌جا نشسته‌ای در حالی که می‌توانستی از یک خواب زمستانی لذت ببری. همه چیز از جلوی چشمانت عبور می‌کند. خاطراتت را چون قطاری که واگن به واگن از روی پلی عبور می‌کند، از دریچه ذهنت می‌گذرانی. نگاهی به دستت می‌کنی و اما می‌بینی که ساعت نداری و بعد به یاد می‌آوری که چند لحظه پیش، آن را به خاطر دروغ گویی به دیوار گچی و نَمورِ اتاق کوبیدی.

در همین فکری که صدایی مهیب، شبیه به افتادن یک ماشین به دره، می‌خکوبت می‌کند، بلافاصله به دوکلاغ روی شاخه درخت نگاه می‌کنی، گویی هر دو شان ترسیده باشند، پر می‌کشند و می‌روند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
١
١
ورود قدرتمند شما رو خوش آمد میگم. منتظر نوشته های خوب شما هستم جناب اصغری...
h_asqari
h_asqari
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
ممنون از لطفتون
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
مطلب جالبی بود. یک سبک خاصی داشت. حالا چرا ماشین قرمز؟
h_asqari
h_asqari
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
لحظه ای که داشتم مینوشتم متن رو ، حساس کردم که رنگ ماشین ، قرمزه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٦
١
٠
جریان داستان رو نگرفتم " کسی که منتظرش بود مرد ؟ "
h_asqari
h_asqari
٩٤/١٢/١٢
١
٠
کسی که منتظرش بود تصادف کرد...
h_asqari
h_asqari
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
بله...کسی که منتظرش بود به دره سقوط کرد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨