آن تکه ماه / داستان کوتاه

آن تکه ماه / داستان کوتاه

نویسنده : m_kargadan

وقتی تلویزیون را روشن کردم خلاصه اخبار تمام شده بود و گوینده خبر، شروع به گفتن عجیب‌ترین جملاتی کرد که تا به حال گفته بود.

«با سلام طبق خبری که به تازگی به دست ما رسیده است در اتفاقی عجیب و غیر منتظره، کره ماه دو تکه شده است. دانشمندان و ستاره شناسان در حال بررسی دلایل و عواقب این ماجرا می‌باشند. نیمی از ماه هم اکنون همچون سابق به دور سیاره زمین در حال گردش است اما کسی از سرنوشت نیمه دیگر اطلاعاتی ندارد. مسئولین دولتی مردم را به حفظ آرامش دعوت کرده‌اند...»

در روزهای بعد، همه در مورد نیمه گمشده ماه صحبت می‌کردند. فروشنده‌های سوپر مارکت‌ها، کارگرهای پمپ بنزین، مجریان برنامه‌های تلویزیون و نامزدهای انتخابات نخست وزیری... حتی یکی از نامزدها وعده داده بود که شخصا با یک شاتل فضایی به دنبال نیمه گم شده ماه خواهد رفت تا آن را به سر جای اولش بازگرداند و البته همیشه احمق‌هایی بودند که برای او کف بزنند و هورا بکشند.

برای من فرقی نمی‌کرد که آن نیمه ماه کجا رفته یا اصلا چرا رفته. کارم را رها کرده بودم، از اولش هم از این طور کارها خوشم نمی‌آمد ولی تو دوست داشتی که کار کنم و من هم تو را دوست داشتم. صبح‌ها زود از خواب بیدار می‌شدم و همه صفحه‌های اجتماعی را چک می‌کردم. به بلاک بودن عادت کرده بودم. همه‌ی درها را بسته بودی.

آن روز صبح بعد از این‌که اینستاگرام را بستم و تلفنم را روی تخت رها کردم با بی‌حوصلگی تلویزیون را روشن کردم و خبر گم شدن آن تکه ماه را شنیدم. نصف ماه گم شده بود! تو کجا بودی؟ خبر را شنیده بودی؟ شاید در خانه بودی و هنوز از تخت خوابت هم بیرون نیامده بودی تا خبر را بشنوی. شاید هم در راه دانشگاه بودی، در مترو، ایستگاه اتوبوس یا پارک جلوی دانشگاهت. کجا خبر را می‌شنیدی؟ در کجا می‌فهمیدی که در دنیای ما دیگر یک ماه کامل وجود ندارد بلکه فقط یک تکه سنگ بدقواره بی‌ریخت هر روز ادای ماه را در می‌آورد و سیاره عزیز ما را دور می‌زند. راستی هنوز می‌توانستم بگویم سیاره‌ ما؟ نه فکر کنم این یکی هم به سرنوشت اتاق ما، تخت خواب ما ، خمیر دندان ما و دنیای ما دچار شده بود. دیگری منی در دنیای تو وجود نداشت. هر قدر چیزهای مشترک آدم‌ها بزرگتر باشد فاصله‌های بین آن‌ها هم بزرگتر می‌شود. باید کاری می‌کردم اما... همه ی درها را بسته بودی.

شاید هنوز خبر را نشنیده بودی. کاش اولین بار خبر را از من می‌شنیدی تا می‌توانستم آن حالت با نمک لب‌هایت را وقتی که متعجب می‌شوی یک بار دیگر ببینم. با همین فکر جرقه‌ای در ذهنم خورد. این دیگر یک شرایط عادی نبود. نیمی از ماه گم شده بود. حالا شرایط استثنائی بود. در شرایط استثنائی می‌شود حرف‌های روزهای عادی را فراموش کرد. می‌شود فراموش کرد که گفته بودی... «دیگه هیچ وقت نزدیک من نشو، هیچ وقت به من زنگ نزن، هیچ وقت به من پیام نده» لباس‌هایم را با عجله پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. از همان خیابانی که بارها با یکدیگر از آن گذشته بودیم راه پانسیون مادمازل را در پیش گرفتم. می‌دانستم که باز هم به همان پانسیون بازگشته‌ای چون نزدیک ایستگاه مترو بود. وقتی به پارک نزدیک پانسیون رسیدم به جای همیشگی‌مان رفتم و روی آن نیمکت که اسمش را گذاشته بودیم «نیمکت اولین بارها» نشستم. می‌شد ماه کم رنگ را در آسمان دید اما نمی‌شد تشخیص داد که نیمی از آن دیگر وجود ندارد، که رفته است و اصلا هم معلوم نیست کجا.

وقتی زنگ پانسیون را زدم مادمازل با آن صدای ترسناک همیشگی‌اش جواب داد. سراغ تو را گرفتم. گفت: «هانا از این‌جا رفته آقا، کرایه هفته آخرشم حساب نکرده، اگه دیدینش بهش بگید پول تک تک سوسیسایی که خورده رو باید تصفیه کنه.» دیگر گوش ندادم. هانا نبود، هانا رفته بود. یک اسکناس که رویش نوشته بودم «از طرف هانا مادمازل عزیزم» را توی صندوق پستی انداختم و شروع به قدم زدن در خیابان کردم به دانشگاهت فکر کردم، به لنگرگاه، به کافی‌شاپ همیشگی‌مان و این‌که شاید با قطار به خانه پدر و مادرت بازگشته‌ای. تا غروب آفتاب به همه جا سر زدم، هیچکس خبری از تو نداشت. همه فقط در یک چیز توافق داشتند، «رفته است». همه ی درها را بسته بودی.

غروب بود و از متصدی باجه فروش بلیت قطار سراغ مسافری به نام هانا را گرفتم اما او گفت نمی‌تواند این اطلاعات را به من بدهد. بعد به سراغ مامور ایستگاه رفتم و سراغ تو را گرفتم. 

- ببخشید امروز یه دختر که حدود 167 قدش باشه موهای مشکی، چشم‌های قهوه‌ای، با احتمالا یه رژ لب سرخ و عینک کائوچویی ندیدید که سوار قطار شه؟

- نه آقا مسافرا خیلی زیادن اونم با اتفاقاتی که امروز افتاد بیشتر حواسم به اخبار تلوزیون بود، ببینم سر اون تکه ماه چی اومده

- رفته

- آره می‌دونم رفته ولی کسی نمیدونه کجا

- چه فرقی می‌کنه دیگه نیست

- چرا فرق داره، اگه خیلی دور نرفته باشه شاید بشه با سفینه فضایی برش گردوند.

- هانا، هانا رفته 

جرات کردم، گوشی تلفن را بیرون آوردم و شماره‌ات را گرفتم. همان بوغ اشغال نفرین شده را برای بار هزارم شنیدم.  همه درها را بسته بودی.

دیگر هوا تاریک شده بود، حالا ماه پرنور بود و می‌شد فهمید که تکه‌ای از آن گم شده است. همان تکه‌ای که تا ماه‌ها بعد از آن روز همه درباره‌اش صحبت می‌کردند، که چرا رفته است و کجا رفته است. روی ریل‌ها، به سمت جایی که در انتهایش درخت‌های پراکنده جنگل مصنوعی و آن تکه درخشان بدقواره ماه دیده می‌شد قدم می‌زدم. سرشار از نا امیدی بودم. یعنی دیگر هیچ‌وقت تو را نمی‌دیدیم؟ کاش می‌شد برایت بگویم که چقدر از همه حرف‌هایی که زده‌ام پشیمانم، که چقدر بهانه جویی کرده‌ام، چقدر خوبی‌هایت را ندیده‌ام، این‌که چقدر خودخواه بوده‌ام و این‌که چقدر همیشه حق با تو بود.

یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی که تکه‌ای از ماه رفته است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
خیلی قشنگ بود. پر از استعاره و دلنشین. مرسی
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون شما لطف دارید
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
اخیییی خیلی قشنگ بود چقدر قشنگ حس رو منتقل کردید انید وارم نیمه ماه هیچ کس هیچ وقت هیچ وقت گم نشه و یا کاری نکنه ک مجبور شه گم بشه منظورمو رسوندم؟:(
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بله منظورتون رو رسوندین ولی واسه من که دیگه دیر شد ممنون که خوندینش
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
یعنی کیف کردم از خوندن داستانتون. شروع، توضیحات میانه و پایان بندی خوب بود. چند تا مورد تایپی به چشمم خورد مثل: "دیگر هیچ‌وقت تو را نمی‌دیدیم؟" و "دیگری منی در دنیای تو وجود نداشت." اصل کلمۀ مادمازل هم "مادموازل" هست و بوق هم از دستتون فرار کرده بود. سر جمع تبریک به خاطر داستان خوب.
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خیلی ممنون خوشحالم که راضی بودید ممنو از دقتتون در مطالعه داستان و در آوردن اشکالات شرمنده کمی بی دقتم
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
خواهش می کنم؛ آقای شوژ درسته؟ :)
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
شوژ؟ چی هست
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
هیچی؛ فراموشش کنین :)
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
خوشبحال اونایی که حداقل با خوندن این داستان چیزی کسی قدمی براشون تداعی میشه ما که هیچ حسی ازمون متاسفانه یا خوشبختانه برانگیخته نشد
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون که خوندید داستانو
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
داستان زیبایی بود:)موفق باشین
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون لطف دارید
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون لطف دارید
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
چه داستان خوبی بود. قلم خیلی خوبی دارید. تبریک میگم. (آواتار و اسم خاصی هم دارید البته)
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون لطف دارید خوشحالم که دوست داشتید
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
قشنگ بود.از اینجور داستان ها خیلی دوست دارم.لبخند رو آوردید رو لبم خدا لبخند رو بیاره رو لبتون.
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم :) قابل نداشت
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٦
٢
٠
کاش همه ی آدم ها قبل از اینکه دیر بشه حداقل سه خط پایانی متن شما رو بخونن ... کاش قدر محبت و بودن رو بدونن ... کآش دیدن و داشتن دوباره ی کسی برای هیچ کسی حسرت نشه ... " مرسی "
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٢/٠٦
٢
٠
ای کاش ادما قدر همو بدونن ممنون که خوندید داستانو
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦