فراموش کردن زیبا / داستان کوتاه

فراموش کردن زیبا / داستان کوتاه

نویسنده : v_pashaei

علیرضا اقدامی، تصمیم خود را گرفته بود؛ تنها یک راه حل مناسب برای این مسئله وجود داشت: مسافرت. اگر از تهران می‌رفت، حتما تمام خاطرات را فراموش می‌کرد. همه آن خنده‌ها، آن طرز نگاه‌ها، آن لحن آرامش بخش صدایش را . . .

به خود آمد؛ چند ساعتی بود که دوباره تمام لحظاتی که او در آن‌ها حضور داشت، را مرور می‌کرد. هر چند اگر ریا نباشد، باید به عرض برسانم که نویسنده تلاش‌های نافرجامی هم برای منصرف کردن علیرضا از این دام پربلا داشت؛ اما همان‌گونه که پیش‌تر شرح آن رفت، تمامی آن‌ها نافرجام ماندند.

به اعتقاد حقیر، عشق نوعی خودآزاری است و عشق یک جانبه نوع خطرناک‌تر این خودآزاری. بدین جهت که کسی، کوچک‌ترین اهمیتی برای عقیده حقیر قائل نیست، پس به رسالت خود عمل کرده و فقط داستان را نقل می‌نمایم.

به هرحال علیرضا با خود می‌اندیشید که اگر سفر کند، به طور کل خاطرات آن خانم جوان را از یاد خواهد برد. تا جایی که بنده در جریان هستم خاطره خاصی هم با آن بانوی زیبا نداشت، اما امان از تخیل آدمی!

او را چندین بار، مقابل درب ورودی مجتمع آموزش موسیقی دیده بود، حتی بدین جهت در کلاس‌های آموزش گیتار ثبت نام کرده بود. با او هم کلاس شده بود؛ نامش «ترانه» بود اما علیرضا در تصورات خود، «زیبا» صدایش می‌کرد؛ پر واضح است که این نام را به دلیل زیبایی بانو انتخاب کرده بود.

خاطره اولین دیدارش با زیبا را هرگز فراموش نمی‌کند؛ فقط یک نگاه گذرا و یک لبخند ملیحش کافی بود که که علیرضا مجنون‌ترین موجود روی کره خاکی شود. چندین بار برای ابراز علاقه‌اش اقداماتی کرده بود اما نتوانسته بود حرف دلش را روشن و بی پرده بزند. آن ایام شیرین به سرعت برق و باد گذشتند و دیگر اثری از ترانه زیبا نیافت.

از آن ایام دو سال می‌گذشت. علیرضا این بار، تصمیم قاطعانه‌ای گرفته بود. باید به مسافرت می‌رفت و در این مدت اصلا به زیبا فکر نمی‌کرد.

در مسیر مسافرت خود به شمال کشور، به روستایی زیبا رسید. نسیم خنکی می‌وزید و علیرضا را بیش از پیش در زیبایی این روستا غرق می‌کرد. تصمیم داشت به منزل یکی از روستاییان برود و چند روزی، یکی از اتاق‌های آنها را اجاره کرده و در آنجا اقامت کند.

تعداد خانه‌های روستا کمتر از انگشتان دست بود. همه آنها مانند قارچ، بدون نظم خاصی درون جنگل، سر برآورده بودند. به اولین خانه رسید؛ در زد. خانم جوانی مقابل در ظاهر شد. باورکردنی نبود؛ خانم جوان، همان زیبا بود؛ زیبای علیرضا.

علیرضا با دستپاچگی گفت: «امم من مسافرم. می‌خواهم چند روزی در این روستا بمانم؛ می‌توانم یکی از اتاق‌های‌تان را کرایه کنم؟» زیبا با صدایی دلنشین گفت: «بله، ما فقط یک اتاق‌مان را کرایه می‌دهیم. بفرمایید از این طرف. وسایلتان را آن گوشه بگذارید. راس ساعت دوازده برای صرف ناهار به اتاق پذیرایی تشریف بیاورید. ضمنا تمام مبلغ کرایه را هم باید همین الان پرداخت کنید.»

علیرضا محو زیبایی زیبای رویاهایش بود؛ با لبخند پول را پرداخت کرد و با خجالت پرسید: «می‌توانم نامتان را بپرسم؟» دخترک به آرامی گفت: «رویا»

دو، سه ساعتی با خود کلنجار می‌رفت که حرف دلش را به زیبا، نه ببخشید، رویا بزند. شاید همه این‌ها نشانه بود. درست زمانی که می‌خواست از فکر زیبا، رها شود، رویا را یافته بود. تصمیم گرفت هنگام ناهار، دل را به دریا زده و رویا را از خانواده‌اش خواستگاری کند. وجب به وجب اتاق را طی می‌کرد و حرف‌هایش را با خود مرور می‌کرد. لحظه‌ای آرام و قرار نداشت.

زمان ناهار فرارسید؛ علیرضا به سمت اتاق پذیرایی رفت. فضای پذیرایی، به نظر دو برابر فضای اتاق خودش می‌آمد؛ رویا در حال چیدن سفره بر روی زمین بود. علیرضا نزدیک‌تر رفت، ناگهان خانم چاقی وارد اتاق شد. علیرضا از تعجب چشمانش به گردی گردو شد.

قطعا نه به دلیل چاقی خانم، بلکه به این دلیل که چهره خانم، مانند صورت رویا، نه، در واقع خود صورت رویا بود. سر خانم برای آن بدن، کوچک می‌نمود. گویی دلقک فربه‌ای، ماسک رویا به صورت خود زده باشد. دستان خانم چروکیده بود اما صورتش مانند صورت رویا جوان و بشاش بود.

علیرضا همچنان با تعجب به خانم می‌نگریست؛ رویا و خانم به او نگاه می‌کردند و در گوش یکدیگر چیزی پچ پچ می‌کردند. خانم با مهربانی گفت: «پسرم بنشین. منزل خودتان است.» علیرضا با چشمانی خیره، در گوشه‌ای از سفره نشست. بارها رویا و مادرش را با نگاه برانداز کرد، واقعا چنین چیزی امکان نداشت.

ناگهان پسربچه کوچکی با صدای بلند فریاد زد: «آخ جون باقالی پلو! بابا جون زود بیا دیگه.» صدای پسرک قبل از خودش به پذیرایی رسیده بود. هنگامی که پسرک وارد اتاق پذیرایی شد، صدای برخورد دندان‌های علیرضا به یکدیگر را به وضوح، می‌شد شنید. پسرک در واقع، پسر بچه‌ای با نیم وجب قد بود که به جای سرش، سر رویا بر بدنش نصب شده بود.

علیرضا پرید و به پسرک حمله کرد. صورتش را در دستان خود گرفته بود و سعی داشت ماسک را از صورتش بردارد. اما ماسک نبود. صورت رویا همه جا بود. رویا و مادرش سعی داشتند علیرضا را از پسرک جدا کنند. ناگهان پدر خانواده آمد و علیرضا را به گوشه‌ای پرت کرد.

این دیگر چه شوخی احمقانه‌ای بود؟ حتی پدر رویا نیز چهره رویا را داشت؛ در واقع او مرد قدکوتاه و فربه‌ای بود با دست‌های پشمالو و صورت بی‌عیب و نقص رویا. مشائر علیرضا مقابل دیدگانش به پرواز در می‌آمد.

علیرضا با سرعت نور از آن خانه ملعون گریخت. صدای پچ پچ خانواده رویا در گوشش می‌پیچید: «پسره دیوانه. کم مانده بود صورت سینا را زخمی کند. بی شعور . . . » در جنگل می‌دوید و با خود صحبت می‌کرد : «همه خل شده‌اند. این دیگر چجور بازی احمقانه‌ای است؟»

ناگهان مردی را در جنگل دید که با سطلی در دست در حال حرکت بود؛ در حالی که فریاد می‌زد، می‌دوید به امید آنکه مرد غریبه، او را به جاده برساند. «آهای آقا! ببخشید، ببخشید مزاحمتان شدم. می‌خواستم بپرسم . . .» از شدت ترس بیهوش شد. مرد غریبه، چهره‌اش مانند زیبا بود اما با سبیل‌های مردانه مشکی.

چشمانش را گشود؛ زیبا را با لباسی سپید مقابل خود دید. خواننده عزیز، لابد حدس می‌زنید که به مراسم عروسی زیبا و علیرضا دعوت شده‌اید؛ راستش را بخواهید من هم تمایل زیادی به شرکت در مراسم عروسی داشتم اما متاسفانه ماجرا اینگونه نبود.

علیرضا با لبخندی که به پهنه صورتش نشسته بود و باعث می‌شد که بتوان تمام دندان‌هایش را شمرد، به زیبا گفت : «خانم عزیزم! بالاخره با هم ازدواج کردیم؟ زیبای من! نمی‌دانی از دست چه دیوانه‌هایی نجات پیدا کردم . . . »

خانم دکتر مستوفی، پرستار را صدا کرد؛ زیبای دیگری وارد اتاق شد و گفت: «بله خانم دکتر؟» خانم دکتر با بی‌حوصلگی گفت : «من که بهبودی نمی‌بینم. همچنان فکر می‌کند که من زیبا هستم. نمی‌دانم این زیبا کیست؟ نامزدش بوده یا همسرش؟ به هر حال دیگر حالم از این زیبا زیبا شنیدن‌ها، به هم می‌خورد. دوز دارو را بیشتر کنید.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٤
١
٠
بین تخیل و واقعیت گیر کردیم با این داستان یاد فیلم اینسپشن دی کاپریو افتادم
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
منم همین قصدو داشتم که گیر کنیم همه با هم خخ
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
از عشق به جنون رسیده آقاهه ، نویسنده ی محترم من اصلن اصلن فکر نکردم به مراسم عروسی شون رسیدم خخخ مچکر مچکر مچکر
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خخخخ اوکیه. شما نظرت محترم.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
خوب نوشتید.قلمتون روون.بود.من این داستان رو با صدای بلند خوندم.کلماتتون روون و مناسب بود.به حدی که من کمتر تپقی توی خوندن متن زدم.متشکر
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
خیلی ممنون
رویا
رویا
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
بسیاااار عالیییییییی، لذت بردم کلییی :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
١
٠
داستان خیلی خوبی بود. شیوۀ روایتتون خوب و به نوعی تازه بود. می تونم بگم همه چیز سر جای خودش بود. چند تا اشکال تایپی دیدم. "یک لبخند ملیحش کافی بود که که علیرضا مجنون‌ترین موجود"// مشاعر فکر می کنم صحیح باشه. داستانتون به قول حسین آقا روون بود و میشد یه نفس خوند. موفق باشین!
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنونم بابت ریز بینیتون :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٦
١
٠
خواهش می کنم :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
نامتان را بپرسم؟! خخخ پسره اسکول بود چه خوب شد که دختره قالش گذاشت و د برووو
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
فکر می کنم منظورتون اونجاییه که از دختر روستاییه اسمشو می پرسه. این دو نفر مجزان اون دختر روستاییه ترانه نبوده قطعا و علیرضا اول با خودش فکر می کنه که شاید فقط یه تشابه ظاهریه و . . . القصه مجنون میشه دوستمون . . . قال گذاشتنم خوب میاین خخخ اینم یه آپشنه بالاخره
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠