تنهایی و عشق!

تنهایی و عشق!

نویسنده : h_sadat

سال آخر دبیرستان بود و داشت مدرسه‌ها تمام می‌شد. من هم خیلی خوشحال بودم، بر عکس بچه‌های دیگر. چون دیگر دوست‌هایی را که بخاطر درس خواندن مسخره‌ام می‌کردند و دست می‌انداختند و من اجباری پیش‌شان بودم را نمی‌دیدم. خدا می‌داند چقدر ناراحت شدم از دست‌شان. کسانی که اصلاً ظاهرشان و باطن‌شان یکی نبود. البته نمی‌شد قضاوت کرد ولی من که حالم ازشان بهم می‌خورد! گر چه من هم تظاهر می‌کردم و الکی به حرف‌های مسخره‌شان می‌خندیدم.

یکی‌شان که خیلی ادعای «فهمیدن» می‌کرد، خودش حرف‌هایش را باور نداشت! من را پیش بقیه کوچک می‌کردند و ... گرچه به نظر می‌رسید از نظر دوست‌هایم سال آخر دبیرستان هم چنگی به دل نمی‌زد ولی خب هر چیزی یک بهایی دارد! توی آن دوره من از همه دوستانم دوری کردم (واقعاً از ته دلم دوست نداشتم با آن‌ها باشم) و تنها شدم! البته تا تنهایی را چه معنی کنی!

برای من بزرگترین اتفاق زندگی‌ام بود! گرچه بعضی‌ها فکر می‌کنند تنهایی بد است و سعی می‌کنند ازش فرار کنند ولی تنهایی بهم فرصت داد تا خودم را پیدا کنم. گرچه اصلاً باور نداشتم تنها هستم! فوق العاده بود؛ یک روز برفی توی حیاط مدرسه‌مان داشتم درسم را مرور می‌کردم، ما زنگ آزاد داشتیم و بقیه کلاس بودند! آمدن برف، حرف زدن عاشقانه با خدا و آرامش و سفیدی برف همه با هم ترکیب شده بودند و ذره ذره توی وجودم آب می‌شدند و به شادی و آرامش تبدیل.

تنهایی، خودت بودن، با خدا بودن، آرامش وصف ناپذیری دارد! بدون هیچ مسئله‌ای، هیچ فکر مزاحمی. خدایا شکرت! روز آخر مدرسه من و یکی از دوستانم توی راه خانه داشتیم می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. یک پسر بچه‌ای را دیدم که فال به دست آمده بود و می‌گفت: خانوم فال میخری؟ خواهش می‌کنم... پول داشتم، بنابراین ایستادم، دست توی جیبم کردم و هزار تومن دادم و یک فال حافظ برداشتم. جلدش آبی رنگ بود و مثل پاکت نامه.توی راه معنی فال را خواندم. نوشته بود: «اراده و فکر سالم خودت را بکار گیر و ناراحتی و خاطرات گذشته را رها کن که آینده‌ای روشن و تابناک در انتظار توست. تا می‌توانی به دیگران دستگیری کن. برخلاف تصور تو قلبی صاف و روشنی داری. ارزش این قلب روشنت را بدان و از خدا سپاس گزار باش.» این فال مثل یک نیروی محرکه من را به جلو راند.

بعد از آن روز تمام تابستان را به خوندن کتاب‌های مورد علاقه‌ام پرداختم و توانستم خودم را به طور شگفت انگیزی عوض کنم و بخاطر همین شروع به نوشتن کتاب «تولدی دیگر» کردم.

بچه ها من از این به بعد طور دیگری میخوام بنویسم. از این به بعد، نوشته‌هایم قرار است تا یک سال دیگر کتاب بشود! پس خواهشاً کمکم کنید برای پیشرفت کتابم و نقدش کنید و درباره‌اش نظر بدهید. مرسی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
الان این بخشی از همون کتابتون بودش؟؟؟؟ عایا؟
h_sadat
h_sadat
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بله
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
سلام.تبریک میگم بابت تولد دوباره.سوال دوستمون رو تکرار میکنم.این قسمتی از همون کتابیه که میخواید بنویسید؟ یک مورد دیگه هم اینکه:توی ترکیب هایی مثل:«سعی میکنند ازش فرار کنند»کلمه ی «ازش»یک مقدار با لحن همخونی نداره.احساس میکنم از لحن جدی به یک لحن گفتاری تبدیل شده. مثال دیگه:«ولی تنهایی بهم فرصت داد»کلمه ی«بهم»یک ترکیب محاوره ایه که توی لحن جدی یادداشت شما جایی نداره. میتونید با جایگزین کردن کلماتی و ساختن یک جمله ی جدید از آوردن چنین لغاتی جلوگیری کنید. خیلی متشکر.زیبا نوشتید.
h_sadat
h_sadat
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
مررررررررسی بخاطر کمکتون. بله بخشی از کتابه
k_hz
k_hz
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
قشنگ بود ❤ فقط بهم یه کلمه محاوره ایه به نظرم بنویسن به من فرصت داد لحنش بیشتر به متن قشنگتون میاد موفق باشی
h_sadat
h_sadat
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
یه قسمت از کتاب رو اختصاص دادم به معرفی و توضیح درباره ی خودم. از پست بعد مقدمه رو مینویسم و بقیه ی کتاب رو.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨