بسیار برای تو نوشتم دل ِ خود را ...

بسیار برای تو نوشتم دل ِ خود را ...

نویسنده : sh_jahantiq

دیر زمانی ست از تو می‌نویسم! گاه میان واژه‌هایم گل می‌شوی! گاه چون سبزینه‌ای در رگ‌های برگ برگ سینه‌ام مرا به تپش وا می‌داری. و آن زمان که پر می‌شوم از مستی داشتنت، چون پروانه‌ای به گرد شمعِ دلم می‌چرخی و میگردی و می‌رقصی.

تنها نوشتن از توست که می‌تواند به وجد بیاورد مشغله‌ی جامعه‌ی بند انگشتی دستانم را. وگرنه که نوشتن بسیار است. دلتنگم! دلتنگ تو. دلتنگی‌ات شبیه گاز زدن سیبِ سفتِ تُرش سبزی ست که پُر می‌کند از نشاط، لب و دندانم را. چگونه لذت نبرم از شیرینی پنهانش؟ چگونه دوستت نداشته باشم؟

هر از گاهی حرفی در دلم می‌شکفد، نای به زبان آوردنم نیست اما... می‌گویم «مهربان» و دلم قنج می‌رود برایت. هیچ می‌دانی؟ میدانی که چقدر شب‌ها در من بیشتری؟! حتی همین شب‌های بی‌یاد تو به سر شونده. بیا ... بیا و بنشین در قلب کوچک من و دست بگذار روی حریر حرف‌هایی که تنها برای گفتن تو زاده می‌شوند. تو، به تنهایی، تمام منی و تمام جان جهان.

چگونه قلمی ست که تو را نمی‌نویسد؟ و چگونه چشمی ست که تو را نمی‌خواند؟! گاه شبیه گستاخی‌های هر روزه‌ام، سجاده از حوصله تنگ نالایقم خارج می‌شود برای درد و دل کردن با عشق. به ناچار شبی، نیم شبی، کنجی دنج می‌نویسمت که یادم بماندت.که یادت بماندم.

مکث‌هایم را وقتی می‌نویسم و سکوت سنگینم را به دوش بُغضی در شاهراه گلویم می‌بلعم، تنها تو می‌بینی. هر لحظه آنچنان عظیم می‌بینمت که در هیچ واژه نمی‌گنجی. این دل حق دارد اگر جان بدهد از ضعف و سستی و تمام ناتوانی‌اش در بیان آنچه از توست در تمام وجودش. ای نهایت عشق. و ای نهایت عشق. و ای عشق... عشق! دلم از بی تو بودن گرفته است. از بسیار بی‌تو بودن در روزمرگی‌هایم. نمی‌دانم! نمی‌دانم! نمی‌دانم این روزها چگونه بی تو سر می‌شوند؟! و شب‌ها با آن حجم سیاه غلیظ چگونه مغلوب خورشید صبحگاه شده، روشن می‌شوند؟!

تو هستی. بسیار هستی. تو در سنگ، در کوه، در هوا، زمین و زمان و کهکشانی ... در جویبار کوچک چشم‌هایم، تو در پلک شب نفس می‌کشی. چگونه می‌برمت از یاد ناتوانم؟ من ضعیف بی‌تو. ببین که دمی را هم با عشق کلماتی که تو را می‌نویسند زندگی می‌کنم و چه لحظه شیرینی ست همین دم از تو گفتن. همین افسوس‌های پیاپی از نداشتنت. همین جنجال بزرگ میان ترکیب واژه‌ها برای وصفت. هر چه کلنجار می‌روم نمی‌آیی. نمی‌آیی در زندان کوچک ذهن من. عشق را کی توانستن اسیر کردن؟ نامحدود را چون منی محدود، چگونه وصف کردن؟

می‌دانی؟ تشنه‌ام! تشنه لحظه‌ای، دمی، نگاهت! به قلبی که پر شده است از مشغله‌های هر روزه ... از این عشق‌های کذایی! دلم برایت تنگ است! دلم بسیار برای تو تنگ است... بیا! بیا و دستی بکش به زنگار آیینه دلم! کدر شده، نمی‌بینمت ...

/ برسد دست دوست خوبم : خدا / 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
خیلییییی قشتگ نوشته بودید:)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
ممنونم لطف دارین :-)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
عاشقانه ای برای خدا! اصولا عاشقانه های خدایی دل نشین اند.اما خب این عاشقانه دل نشین تر بود.خسته نباشید.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
آخه :) بین این همه عشقولانه ها برای آدما این عشقولانه چسبیدد مچکر مچکر مچکر
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
پر بود از حس های بسیار خوب :) خیلی خوب
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
سلام ممنونم از لطف شما خوب خوندین :-)
پربازدیدتریـــن ها
محکوم به فراموش شدنم

اینستاگرام لعنتی!

٩٦/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

فاعلی که همیشه مفعول است!

٩٦/٠٩/١٤
فرزندت را قورت بده تا قورتیده نشود

چگونه فرزندان خود را تربیت کنیم؟

٩٦/٠٩/١٥
به تو ظلم کردم...

من به تو بدهکارم

٩٦/٠٩/١٩
عذرخواهم اما...

نامه ای برای حسین(ع)

٩٦/٠٩/١٦
این سبک را زنده نگه داریم!

مکاتبه پشت صندلی

٩٦/٠٩/١٤
به مناسبت روز جهانی معلولین

به زندگی متفاوت نکاه کن

٩٦/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

می خواستم با عشق دنیایی بسازم

٩٦/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

قلب اجاره ای

٩٦/٠٩/١٨
من و پنجره به انتظار نشسته‌ایم تو را

کاش باز شود پنجره ای به ماه

٩٦/٠٩/١٨
آرامش کنار تو

زندگی باغ تماشای خداست!

٩٦/٠٩/١٣
روزها می‌گذرند...

چرا زنده باشم؟

٩٦/٠٩/١٦
دوست دارم زندگی رو

تعریفی از خوشبختی

٩٦/٠٩/١٥
آرامش کتابخانه

یک جای دنج

٩٦/٠٩/١٩
خاموشی همه جا را در بر می گیرد

شهر خاموش

٩٦/٠٩/١٤
مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم

گرمای شب های سرد

٩٦/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

فخر عالم

٩٦/٠٩/١٥
در آستانه سی سالگی

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/١٩
دلم می‌خواهد تسلیمش باشم

مهرت به دلم نشسته

٩٦/٠٩/٢٠
و تنها تو مرا دوایی

بخوانش دلتنگتم…

٩٦/٠٩/٢٠
تبلیغات