کلاس ساعت هشت

کلاس ساعت هشت

نویسنده : milad.piri

هفده بهمن ماهِ نود و دو. ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح. دیر از خواب بیدار شده بود. جوراب‌های لنگه به لنگه‌اش را زیر کمد پیدا کرد. وقت نکرد که حتی صبحانه کوچکی بخورد. کفشش را با عجله به پا کرد و از خانه خارج شد و هر چقدر منتظر ماشینی بود که بیاید، ثمری نداشت، پس شروع به دویدن کرد. همه‌اش نگران بود که نکند قبل از استاد به کلاس نرسد. جاده لغزنده بود و هوای سردی تمام خیابان را پر کرده بود. همان طور که نگاهش خیره به تیک تیک ساعتش بود و می‌دید که هیچ گونه رحمی ندارند و به سمت جلو می‌روند، ناگهان آن طرف جاده پیرزنی را دید که بر روی یک ویلچر قدیمی ست و نمی‌تواند به آن سمت جاده برود. بدون آن که به ساعتش نگاه کند به طرف پیرزن رفت و با لبخندی خیالش را راحت کرد که همراهی‌اش می‌کند. کتابهایش را زیر بغلش گذاشت و آرام آرام پیرزن را به آن سمت جاده برد. می‌خواست خداحافظی کند که پیرزن خواهشی کرد که او را تا درب خانه‌اش ببرد، خانه‌اش نزدیک بود. 

به ساعتش نگاه کرد. هشت و ‌پنج دقیقه بود. علی رغم این‌که هر لحظه ممکن بود استاد از راه برسد اما درخواست پیرزن را قبول کرد و او را به درب خانه‌اش رساند. از پیرزن خداحافظی کرد و هر چند که از دانشگاه دورتر شده بود اما به این امید که استاد چند دقیقه‌ای دیر برسد، باز شروع به دویدن کرد. جاده لغزنده بود ‌اما چاره‌ای جز دویدن نداشت. به ساعتش نگاه کرد. هشت و بیست دقیقه. بالاخره به درب اصلی دانشگاه رسید و با لبخندی از این‌که استاد نیامده باشد به سمت کلاس رفت. اما از آن پنجره کوچکِ درب کلاسش دید که استادش قبل از او آمده است، به آرامی در زد اما استاد به او ‌اجازه نداد که سر کلاس بیاید و او بی آن که بخواهد خواهشی کند درب را بست و در گوشه‌ای از سالن ایستاد.

به چند چیز فکر می‌کرد. اولا آن که معنی استاد برایش تغییر کرده بود، دوم آن که لبخند پیرزن را به یاد آورد که با خیال راحت به خانه رسیده است و همچنین یاد گرفته بود که همین چیزهای کوچک در زندگی است که حس خوب می‌دهند. از آن حس‌هایی که خدا هم دوست دارد.

او آن روز ساعتِ اول به کلاس نتوانست برسد اما حس خوبی داشت، همین برایش کافی بود که برود یک فنجان چای بنوشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
بله.گاهی مجبوریم چیزهای باارزش رو فدای چیزهای باارزش تر بکنیم.
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
دقیقا
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
احساس کردم که این اتفاق برا خودتون افتاده، اینطور نیست؟ به خاطر ذکر تاریخ عرض می کنم؛ در غیر این صورت ذکر تاریخ لزومی نداره، هر موقع می تونه این اتفاق بیفته مگر اینکه نویسنده منظور خاصی از تاریخ داشته باشه که اینجا بعید می دونم.// صبحانۀ کوچکی صحیح نیست، چون صبحانه، کوچیک و بزرگ نداره، اما کم و زیاد داره، پس صبحانۀ اندکی بهتره.// تا الان دوتا نوشته داشتین و از هر دوش لذت بردم :)
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
همه ی حرفاتون را با جان قبول دارم و درسته دقیقن رخ داده واسه خودم و هم اینکه بله صبحانه ی اندکی بهتر بود که باید اصلاح میکردم و هم اینکه ممنون که توجه میکنین خیلی هم ممنون که از نوشته هام لذت میبرین و باعث افتخاره
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
اخ نگین از کلاس ساعت 8صبح که دلم پره به شخصه عقیدم اینه کلاس باید از 10صبح شروع بشه تا برنامه خواب دانشجو به هم نخوره گناه داریم :-)
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
کلاس ساعت هشت اصلن خوب نیست همه روی اسلیپ هستند و کارایی واقعن صفر مطلق
nahid-r.05
nahid-r.05
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
یاد روزگار خودم افتادم خیلی برام پیش اومده که دیر برسم . اما دوبار رو خوب به یاد دارم چون استادم سخت گیر بود. تو مسیر راه همش به این فکر میکردم چه جمله معنا داری بگم که بزاره برم کلاس یک بار جا در ایستادم و چشم تو چشم استاد و کاملا جدی گفتم استاد ببخشید بر خلاف عقربه های ساعت من کند پیش رفتم.استاد گفت چون جمله قشنگی گفتی برو بشین. یک بار هم به یاد سپهری عزیز گفتم به پاس این همه راهی که آمدم بازم جمله قشنگه کارمو راه انداخت همیشه جملات قشنگ تو جیبت داشته باش کلیدت میشه
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
واقعن عالیه هر دو جمله هم ب جا بود هم کاربردی ☺
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بعضی وقتام باید ازین دیرکردنا اتفاق بیفته مهم نیست ،مچکر مچکر مچکر
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خواهش میکنم خیلی زیاد
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
اول خوش امد میگم ب حضورتون و دوم میگم مرگ بر کلاس ساعا ۸صبح و ۴بعد لز ظهر:|
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون مرسی خیلی زیاد ولی راستی کلاس ساعت دو بعدازظهر هم دست کمی از هست صبح نداره هاااا ب دلیل خاب آلودگی زیاد کلاس چار بعد ازظهر هم که انسان تازه از خاب بیدار شده و طول میکشه دوباره بازسازی بشه تنها کلاسی که بسیار منطقی هم هست کلاس ساعت ده صبح هستش که واقعن مفید هم هست باشد که مسئولین و مسئولان برسن ب رسیدگیش
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
میخواستم ۲رو هم بگم روم نشد
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
میگفتید ایشاالله هفته ی بعد بگید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣