امروز بیکاری زده بود به سرم. از همان‌هایی که حتی باعث می‌شود یک مرد بلند شود برود به گلدان‌ها آب بدهد! من اما چون زیاد بیکار شده بودم علاوه بر آب دادن به گل‌ها تصمیم گرفتم سری به آرشیو عکس‌هایم بزنم. آرشیو عکس‌ها که می‌گویم گمان نکنید عکس‌های خودم است! عکس‌های دوستان است که من هم دارمشان.*

ما بین عکس‌ها یک عکس توجه‌ام را جلب کرد. عکسی با حضور همه بچه‌های کلاس دوم دبیرستان و معلم ادبیات‌مان آقای علیجانی که امیدوارم هرکجا هست شاد و سربلند باشد. خودم که در عکس نبودم ولی محض دلخوشی بالای عکس نوشته بودم عکاس: حسین مداحی. نگاهی به چهره دوستان انداختم و به این فکر کردم که الان هرکدام‌شان در کدام گوشه از این کره خاکی (منظورم کره خاکی خودمان، مشهد است) مشغول زندگی ست!؟ یکی یکی نگاه‌شان می‌کردم و با دیدن هرکدام لبخندی بر روی لبم می‌نشست.

به عکس حمیدرضا که رسیدم ناگهان اخم کردم و انگار که واقعا روبه رویم باشد ترش رو شدم. حمیدرضا همیشه یک جوری بود. هیچ‌وقت هیچ‌کس آدم حسابش نمی‌کرد و چون من به همه احترام می‌گذاشتم، او به من اعتماد داشت و می‌دانست مانند بقیه توی جمع ضایع‌اش نمی‌کنم. برش می‌داشتم می‌بردمش کتابخانه که درس بخواند، توی زنگ ورزش همیشه توی تیم خودم می‌بردمش، سر امتحان به او امداد غیبی می‌رساندم و... . حمیدرضا همیشه می‌گفت که می‌خواهد برود و خلبان ارتش بشود. بچه‌ها هم همیشه می‌گفتند مگر بروی سوار خرمگس بشوی و فرمان بدهی! حمیدرضا به معنای واقعی کلمه خنگ بود. هوش و استعدادش به صفر میل می‌کرد. چاق بود. همیشه هم رفتارش به قدری محترمانه بود که لج همه را در می‌آورد. مانند مادری مهربان هوای همه بچه‌ها را داشت. خب طبیعتا به معلم‌ها هم احترام می‌گذاشت و چنین افرادی همیشه منفور بوده و هستند.

گمان مبرید که من از او خوشم می‌آمد؛ ها؟ نه، هرگز! من فقط عادت داشتم که با همه رفتاری خوب داشته باشم. مسخره‌اش نمی‌کردم و مقداری حس ترحم هم قاطی شده بود. وقتی که نگاهم از تک تک بچه‌ها گذشت. فکری به سرم زد. یک بار دیگر هم نگاهی به چهره بچه‌ها انداختم ولی این‌بار سرنوشت‌شان را در ذهنم مرور کردم. به جز سه چهار نفر از سرنوشت بقیه اطلاع داشتم. از کلاس 25 نفری، 8 نفر ترک تحصیل کردند و رفتند پی زندگی‌شان و احتمالا الان دارند آش می‌خورند! از 17 نفر باقی مانده 10 نفرمان پشت کنکور مانده‌ایم و 3 نفر رفته‌اند دانشگاه! حالا این‌که چه رشته‌ای خدا می‌داند، اسم رشته‌های‌شان سخت است! 4 نفر را نمی‌دانستم چه شده‌اند که حمیدرضا یکی شان بود. با جناب مهدی تماس گرفتم و جویای احوال حمیدرضا شدم؛ با خود گفتم شاید ایشان از احوال حمیدرضا اطلاع داشته باشد. جناب مهدی گفت صبر کن خبر می‌دهم. من هم صبر کردم و چند دقیقه بعد جناب مهدی تماس گرفت و داستانی تعریف کرد که چکیده‌اش این است:

حمیدرضا الان در دانشکده افسری ارتش در حال تحصیل می‌باشد، وزنش از 120 کیلو به 70 کیلو کاهش یافته و شاگرد اول دانشکده‌شان هم هست. شنیده ام که برای تعطیلات نوروز قرار است که بیاید مشهد، رمز موفقیتش را که پرسیدم به شما هم اطلاع می‌دهم.

============

* من از کودکی به قدری بدعکس بودم که ترجیح می‌دادم در عکس‌ها حضور نداشته باشم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام. اون همه دستشو گرفتيد و اينطور كه شما نوشتيد يكي از ده مرد پشت كنكوري هم هستيد، پس به يك ارتباط صميمي قوي با حميدرضا نيازمنديد. چطوره خودتون سر صحبت رو باز كنيد و رمز موفقيتشو بپرسيد... :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
علیکم السلام.البته هنوز هم اون خیلی بهم اطمینان داره.مطمئنم.فکر نکنم به چنین ارتباطی حداقل با حمیدرضا احتیاج داشته باشم.اصولا کسی که همیشه اون یکی رو درک میکرد من بودم. خیلی متشکر بابت نگاهتون
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
خوش عکسی ک!!همه یه چیزی میشن دیگه بالاخره!!!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
داداش من من آلبوم عکسای بچگیمو از خونه ی آبجیم دزدیدم آتیش زدم.نامردا مینشستن با دامادمون هرهرکرکر میخندیدن.خخخ.الان بهتر شدم داداش.خب اون که صد در صد.ولی خب این یکی برام خیلی عجیبه.
zakhar
zakhar
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
نه بابا....خوش عکسی داداش :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
البته الان خوش عکس نباشم ولی بدعکس هم نیستم.ولی خب خداییش من عکسای بچگیمو میبینم واقعا گریه میکنم.خیلی بدعکس بودم.خخخ
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
جالب بود نوشتت.موفق باشی جناب امدادگر!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
تشکرات
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
:) آره آدمه برا رسیدن به اهدافش تلاش می کنه /ممنونم حسین جان مطلب خوبی بود
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
بله.فقط تلاش.فقط تلاش.هوش و استعداد خیلی تاثیر کمی داره./چاکر مهندس.چشمات خوب میخونه!
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
خیلی جالب بود!!! یکبار معلم کلاس چهارم ما موضوع انشا داده بود که در آینده می‌خواهید چکاره شوید. موقع خواندن آرزوها، کلاس پر شده بود از مهندی و دکتر و حتی فضانورد! که وجیهه را بلند کردند. وجیهه‌ی ما نمونه‌ی مونث حمیدرضای شما بود. ب بسم‌الله گفت می‌خواهم در آینده اول، عروس شده و بعد، خانه‌دار باشم! کلاس منفجر شد از خنده... در نهایت معلم، با دعوا کردن ما و پاک کردن اشک‌های وجیهه قائله را خواباند... امروز با خواندن مطلب شما یاد آن خاطره افتادم. حالا که توی آینده‌ایم، فکر کنم از آن جمع چندین نفری دکتر و مهندس و فضانورد، فقط همان وجیهه باشد که به آرزویش رسیده :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
البته وجیهه خانم شما فکر کنم سقف آرزوهاشون خیلی کوتاه بوده ولی خب حداقلش اینه که به اندازه ی ماها بلند پرواز نبوده. خیلی متشکرم بابت خوندن مطلب.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
آفرین! حس خوبی رو نوشتت به من منتقل کرد. حسین جان! یه دو، سه جایی نیاز به مکث هست مثل: "من اما چون زیاد بیکار شده بودم(،) علاوه بر آب دادن به..." یا "معلم ادبیات‌مان آقای علیجانی، که امیدوارم..." و مواردی این‌چنینی که برای کمک به خوانش مخاطب خیلی مؤثره. علائم نگارشی حکم زینت متن رو دارند و علاوه بر اینکه متن رو شیک می کنند، کمک هم هستند برای القای حس نویسنده به مخاطب. در جایی مثل: "بالای عکس نوشته بودم عکاس: حسین مداحی." خودتون در این شکل تصور کنید: بالای عکس نوشته بودم: «عکاس: حسین مداحی.» یا "توی زنگ ورزش همیشه توی تیم خودم می‌بردمش" دوتا "توی" در فاصله ای اندک: "در زنگ ورزش همیشه توی تیم خودم می‌بردمش" بهتره به نظر من.// در متون غیر علمی اعداد ترتیبی رو به حروف بنویس، مگر همون کیلوها که به عدد باید باشه.// پاراگراف دوم، "اما" در ابتدا باید باشه، درسته؟// به هر صورت همان جملۀ اولم اتفاق افتاد و از این بابت ممنونتم :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام علیکم جناب میرزا.بازم با نظرات سازنده و خوبتون شرمنده کردید من رو.در مورد علائم نگارشی من چند سال پیش یک مطالعه ای داشتم و خب طبیعتا چون مدت های مدیدی از نوشتن دور بودم همه ش یادم رفته.باید یک بار دیگه در این مورد مطالعه کنم و در این زمینه بهتر بشم.//در مورد دو تا«توی»به نظرم حق با شماست.//در مورد نوشتن اعداد خب من کیلو ها رو به عدد نوشتم.متوجه منظورتون نشدم.//نه خیر اما نیست.مابین.من به صورت«مابین»و پیوسته تایپ کردم و الان که نگاه کردم از توی متن اصلی پیوسته ست.ولی ظاهرا عوض شده وسط راه.//خیلی متشکرم بابت وقتی که گذاشتین.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
و علیکم السلام؛ دشمنتون شرمنده! مطالعه که صد در صد کمک می کنه، منتها با مرور دوباره مطلب و جوری که خودتون دوست دارین مخاطب بفهمه میشه درستش کرد؛ البته که زیاد نیستن و انگشت شمارند.// در مورد اعداد، منظورم این بود که کیلوها رو درست نوشتین و طبق قاعده س، اما اعداد ترتیبی رو در متن های این چنینی به صورت: "چهار نفر را نمی دانستم چه شده اند" می نویسند. منظورم این بود.// آهان، مابین، درسته متوجه شدم. موفق باشی حسین عزیز!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
بله الان متوجه شدم.خیلی متشکرم.
لاله نیلی
لاله نیلی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام. بشددت برام جالب بود! لطفا تکمیلش کنین .. ممنون
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
علیکم السلام.خیلی خوشحالم که براتون جالب بوده اما تکمیل کنم؟منظورتون رو متوجه نمیشم.تکمیل بود دیگه!
لاله نیلی
لاله نیلی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
منظورم دلیل موفقیت اش بود :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
آها.خب اون که پر واضحه دلیل موفقیتش تلاشه.من تهش رو باز گذاشتم که جالب تر بشه.وگرنه این متن ادامه نداره. خیلی متشکر بابت نگاهتون.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
عجب تیتری حسین اقاااا جذابه باید واسه انتخاب تیتر از شما کمک بگیرم گمونم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
خیلی متشکر.البته دیگه اسمم رو گذاشتم حسین مداحی که اگر گفتید حسین آقا گیر ندم!لطف دارید شما.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
امداد های غیبی؟؟ نچ نچ نچ... بدعکس؟:0 پس چرا عکستون رو گذاشتین؟!!...منم یک پزشکی رو میشناسم ک ۱۱سال خنگ زندگی کرد سال اخر دبیرستان ترکوند الانم پزشکه و زندگیش خوبه اگر خسیس نباشه:| اها راستی.. تعریف از خود نباشه ک مهربونو دلسوزینا خخخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سلام.دیگه چه کنیم؟ترحم بود دیگه!الان خیلی بهتر شدم.من اگه یک روزی یکی از عکس های بچگیم یه جایی تو دنیای مجازی لو بره خودکشی میکنم.در ضمن تعریف از خود نباشه رو موقعی به کار میبرن که میخوان از خودشون تعریف کنن نه از طرف مقابل.شما الان از من تعریف کردید و این برای شما تعریف از خود نمیشه که! خیلی لطف دارید.متشکر.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
نگرفتین کنایمو خب خخخ من اینجوری گفتم ک شما از خودتون تعریف نکنین:دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
بله.خیلی متشکرم!
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
:))))))))))))))))))))عجبببببب ..منم ازین ادما دو تا دوروورم هستن!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
خیلی خوبه که به همه جور آدم احترام بزاریم.مخصوصا اینجور ادمای خیلی محترم رو.
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
من الان گفتم احترام نمیذارم؟:|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
مگه من گفتم شما احترم نمیزارید؟نه!من گلی گفتم.به جان باب اسفنجی منظوری نداشتم.خیلی ببخشید.متشکرم که خوندید.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
منم بد عکس بودم ولی ترجیح می دادم باشم خخخخ. آقا لحن و نوع بیان این مطلبت با سایر مطلبایی که ازت خوندم فرق داشت! کار خودت بود؟؟؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
خخخ.خب تو بدعکس بودی ولی من به قدری بدعکس بودم!متوجه میشی که!؟من به قدری بدعکس بودم! دداش ما که مطلب دزد نیستم که!مخی عکسه ره بفرستم برت؟حمید رضا رم برت قرمز کنم؟
elnazi
elnazi
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ووااای!!! خیلی خوب بود! حس خوبی دادبم متنتون!!! پس غیرممکن نیس دانشگا!! انشالله که همه موفق باشن.... ممنون بابت متن!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بله.فقط تلاش میخواد.تلاش.بودن کسایی که توی چهار ماه شدن رتبه ی یک.حالا شما رتبه ی یک که نه!ولی خب توی چهار ماه میتونین که رتبه ی زیر ده هزار بیارین!چیزی که میخواین. خواهش میکنم.
Rada
Rada
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
دیگه چی بگم دلم واسه کلاس دوم تنگ شده ؛ حمیدرضا هم خیلی بچه خوبی بود اصلا ادم سربه سر کسی که دوس داره میزاره دیگه چقدر خاطره دارم از حمید هر جا هست خدا همراهش موفق باشه
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
من هم امیدوارم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨