دور از انتظار نیست دختری از نسل هیتلر باشم!

دور از انتظار نیست دختری از نسل هیتلر باشم!

نویسنده : زهرا ظفرمهاجر

پنج ساله بودم که تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم با یک کوله پشتی و مقداری پول و غذا و لباس بروم تمام دنیا را بگردم در حین همین گردش‌ها برسم به یک سرزمین ناشناخته، در آن‌جا یک کاخ شکلاتی بسازم، خودم هم بشوم پرنسس سرزمینم .آن وقت به بهترین خیاط دنیا بگویم بیاید خدمتم و یک لباس صورتی بلند برایم بدوزد که حتی زیبای خفته هم به من حسادت کند. یک تاج طلای پرنگین هم داشته باشم که بگذارم بین موهایم، بعد همه مردم من و سرزمینم را از تلویزیون ببینند و گزارشگر با هیجان بگوید این‌جا زیباترین کشور دنیاست. آن وقت یک شاهزاده از انگلستان یا شاید هم فرانسه برای دیدن کشور و کاخ شکلاتی‌ام بیاید و وقتی مرا در آن لباس صورتی بلند دید، یک دل نه صد دل عاشقم شود و با هم ازدواج کنیم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنیم.

نه ساله که بودم در یک مستند تاریخی نام سلسه‌ای به نام سلجوقیان به گوشم خورد، همان موقع تصمیم گرفتم نام سلسه‌ام را بگذارم سلسه شکلاتیان.

دوازده سال و چند ماهم بود که سرکلاس جغرافی متوجه بزرگترین شکست عمر دوازده ساله‌ام شدم. روی کره زمین دیگر جای ناشناخته‌ای وجود نداشت. محض رضای خدا حداقل یک جای کوچک را باقی نگذاشته بودند که من، قبل از همه کشفش کنم و سلسه‌ام را آنجا پایه گذاری کنم. تصمیم گرفتم آن‌قدر ثروتمند شوم که بتوانم یک کشور بخرم و آن‌جا حکومت کنم.

وقتی شمع‌های چهارده سالگی‌ام خاموش شد فکر کردم شاید هیچ‌وقت آنقدرها پول نداشته باشم که بتوانم یک کشور بخرم. باید یک کارخانه شکلات احداث می‌کردم که شهره عالم و آدم باشد، آن وقت یک پرنس از انگلستان یا شاید هم فرانسه برای بازدید شرکتم بیاید و وقتی مرا با آن وقار، تکیه زده بر صندلی چرم مدیریتی بزرگم دید، یک دل نه صد دل عاشقم شود و با هم در کاخ سلطنتیش تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کنیم.

شانزده ساله شده بودم که فهمیدم آن‌قدرها هم شکلات دوست ندارم، باید در مورد شغلم تجدید نظر می‌کردم. شاید بهتر بود یک پزشک بزرگ می‌شدم، اگر کارخانه شکلات نداشتم هیچ‌وقت شاهزاده‌ای نمی‌آمد ملاقاتم تا ازدواج کنیم و تا آخر عمرمان بدون دعوا و دغدغه زندگی کنیم اما ازدواج با یک پزشک بزرگ مثل خودم و زندگی در یک خانه هفتصد متری در بهترین نقطه شهر و گه گاهی‌ هم بحث و قهر به عنوان نمک زندگی بد به نظر نمی‌رسید.

حدودا هفده سال از زندگیم گذشته بود که متوجه شدم از فضای بیمارستان متنفرم و از رویارویی با بیماران وحشت دارم. به این نتیجه رسیدم که کارمند بودن هم خوب است؛ آن وقت با یک کارمند ازدواج می‌کردم و در یک خانه دویست متری با گه گاهی قهر و دعوا و رفتن به خانه پدرم، باهم سر می‌کردیم. به هر حال غیر قابل تحمل نبود...

هجده سالم که شد خودم را دانشجوی حسابداری دیدم در حالی که به شدت به تنهایی‌هایم علاقمند بودم. شاید اگر ازدواج می‌کردم به طلاق می‌رسید. شاید اواسط زندگی با چند تا بچه قد و نیم قد می‌فهمیدم دیگر دوستش ندارم و هزاران شاید دیگر. بهتر بود فکر ازدواج را از سرم بیرون می‌کردم،تنها زندگی کردن خیلی بهتر بود. خانه دویست متری هم برای یک نفر خیلی بزرگ بود، یک خانه نقلی نود متری کفایت می‌کرد.

و الان که نوزده ساله شدم به یک سوئیت نهایتا چهل و پنج متری فکر می‌کنم با قفسه‌هایی که کتاب‌های مورد علاقه‌ام را توی‌شان تلنبار کنم و فضای خانه کم نور باشد و گیاهانی داشته باشم که به نور کم خانه من قانع باشند و در تنهایی قلب‌شان نگیرد که یک روز صبح ببینم رفتنی‌اند. صبح ها بروم سرکار و حساب دارایی مردم را داشته باشم که شاید اندازه خرید یک کشور یا یک کارخانه عظیم شکلات نباشد ولی برای خرید یک خانه هفتصد متری در بهترین نقطه شهر کافی ست. عصر که شد هم با یک ساندویچ و نوشابه که برای شامم تهیه کرده‌ام به خانه برسم، در سکوت مطلق بنشینم پای کتاب‌های جورج اورول به ایجاد انقلابی بیاندیشم یا شعرهای فروغ را بخوانم و لحظه به لحظه به این حقیقت نزدیک شوم که چقدر به او شباهت دارم. خیلی که حوصله داشتم با گیاهانم حرف بزنم و از اتفاقات خنده‌دار روز بگویم یا شاید هم بنشینم روی کاناپه قهوه‌ای رنگم و به گردش شادمانه ثانیه شمار ساعت که انگار بی‌تاب است یک نقطه جدید را در صفحه ساعت کشف کند و در آن‌جا  سلسه‌ای پایه گذاری کند، خیره شوم و به این فکر کنم که... «نباید اینقدر بزرگ می‌شدم» بعد از ساعت‌ها فکر به این نتیجه برسم که، حالا در قتل عام رویاهایم از «هیتلر» هیچ چیز کم ندارم، دور از انتظار نیست دختری از نسل «او» باشم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
عالـــــی بود،واقعا لذت بردم . کاش همیشه مثل دوران کودکی بلند پروازانه فکر می کردیم،کاش تلاش بیشتری می کردیم برای رسیدن به آززوهایمان تا حسرتی بر دلمان نماند لحظه آخر..
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
مرسی عزیزمممم واقعا انرژی گرفتم:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
من با این تفکر 19 سالگیتون خیلی خیللی موافقم. به نظرم لذت بخش ترین نوع زندگیه
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
بله کاملا موافقم
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
آخرش به نوعی حکایت زندگی اکثر آدم ها بود:) خیلی دوست داشتمش...آخرش خیلی غمگین و خوب بود. ممنون
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
مرسی عزیزم اگر بدونی چقدر انرژی گرفتم؛)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
چقد خوب بود این :)(
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
مرسی:)
v_pashaei
v_pashaei
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
قلمتون شیواست . آفرین
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
مرسی عزیزم:)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
روند یادداشت خیلی خوب بود.اوایل تند میگذشت و اواخر خیلی کند.اما آخرش با ناامیدی تموم شد.دوست داشتم کمی شادتر باشه.
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
متاسفانه پایان های غمگینو بیشتر دوس دارم:)))مرسی که بر خلاف سلیقتون وقت گذاشتین و خوندین
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
وقتی متنی ارزش خوندن رو داشته باشه آدم از وقتی که گذاشته و خونده احساس پشیمونی نمیکنه.این درس از همون متن ها بود.خواهش میکنم.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
بزرگ شدن اتفاقی بود که به امتحانش نمی ارزید.قشنگ نوشته بودین.موفق باشید
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
مرسی عزیزدلم ممنون که خوندی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
من که عاشق خانه شکلاتی ام فکر کن گرسنه که بشوی وسایل خانه را بخوری البته بعد مدتی شیرینک میزنی و باید وسایل خورده شده را با طعم هایی جدیدی معاوضه کنی اما حیف این ارزوی زیبا نیست که به چنین زندگی کسالت باری ختم بشود کاش پایان بهتری داشت مهم نیست چقدر به واقعیت نزدیک باشه مهم اینه که از جنس رویا باشه هرچند محال
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
عزیــــــــــزم:)بله موافقم
n_rohani
n_rohani
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
کاش بزرگ نمیشدم
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
کاش...
هاچ
هاچ
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
تا کی قراره هی بگیم "کاش بزرگ نمیشدیم" ؟ :) بهتر نیست بیخیالش بشیم؟! و اینکه شما از پنج سالگی دغدغه ی بزرگ زندگیتون ازدواج بوده؟!
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
چیزی بود که از کارتون های بچگی الهام گرفته بودم عزیزم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
این کاش بزرگ نمیشدیم رو موافقم :))
جودی ابوت
جودی ابوت
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
مرسی عزیزم... مثل منی... ولی همین زندگی تنهای نوزده سالگی هم قشنگه دیگه...نه؟
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
بله به شددددت:)
m.javadi
m.javadi
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
خیلی خوب بود و البته شاید اینطور سرزمین خودت رو کشف کرده باشی :(
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
بله شاید کل اون کشور مدنظرم همون قلمروی ۴۵ متری باشه
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
یادداشت شمارو خیلی دوست داشتم؛ فوق العاده بود. در این سن و سال، اینطور قلم زدن و نوشتن جای تحسین و تشویق داره. شما که به این خوبی می نویسید، خواهش می کنم متونتون رو از لحاظ ویراشی هم تنظیمش کنید که ظاهر نوشته هم مثل محتوا دلچسب باشه. با آرزوی آینده ای روشن!
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
ممنون ؛بله تصمیم دارم حتما یه دوره ی ویراستاری رو بگذرونم؛مرسی از راهنمایی هاتون
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
خیلی عالی بود. ادم هرچی بزرگتر میشه از ارزوهاش بیشتر فاصله میگیره البته از آرزوهای رویاییش.... همیشه اونجوری نمیشه که ما فکر میکنیم ... :(
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
مرسی از وقتی که گذاشتی عزیزم
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
خیلی خوشم اومد از سبک روان یادداشتت زهراجونم... ولی این نوزده سالگی هم بهت وفا نمیکنه ها! مگه جامعه میذاره واسه خودت اینطوری تنها تنها خوش باشی و گل و کتاب و خلوت؟؟؟ ؛)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
خیلی خوشم اومد از سبک روان یادداشتت زهراجونم... ولی این نوزده سالگی هم بهت وفا نمیکنه ها! مگه جامعه میذاره واسه خودت اینطوری تنها تنها خوش باشی و گل و کتاب و خلوت؟؟؟ ؛)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
سبک روان یادداشتت رو دوست داشتم زهرا جونم. موضوع و طرز پرداختت هم جالب بود:) آفرین!... ولی این نوزده‌سالگی هم تموم میشه ها! فک کردی جامعه می‌ذاره همینجور واسه خودت تنها تنها خوش باشی؟ کتاب و گلهای قانع و آرامش و سکوت و خلوت؟؟؟ دخترم، دختریم! ;)
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
ممنون آمنه جونی:((خداکنه دووم بیاره؛)
fatemeh_b
fatemeh_b
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
خیلی نوشتتون رو دوست داشتم عالی بود ...
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
مرسی فاطمه جون
s_hemati
s_hemati
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
سلیس...
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
لطف دارین
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خیلی عالی بود لذت بردم از نوشته تون:) به شدت به این نوزده سالگی نزدیک و باهش موافقم:)
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
لطف دارین؛انگار مشترکه ۱۹ سالگیه من:))بیماریه واگیر دار شده
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
کاش اینقدر از ارزوهامون دور نشیم:( من هنوز ارزو های5سالگی و12سالگی و16سالگیمو دوس دارم:) 19سالگیم هم بایکم تغییر ولی شبیه همین 19سالگی شماست:) موفقیات
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
مرسی که وقت گذاشتی خانومی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
امیدوارم بعد از ۲۰ سالگی رویاهاتون شیب افزایشی بگیرن :) نوشته خوبی بود :))
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
انشالله:))ممنون
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
خواسته یا ناخواسته دور میشیم‌از رویاهامون ،و اینکه اون پاراگراف آخر حرف خیلی ها است و داستان زندگی خیلی از ماهاست ....لذت بردم ....قلمت مستدام
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
لطف کردی وقت گذاشتی مرسی عزیزم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
پاراگراف آخر با اینکه تهی از شادی بود اما قسمتی بود که توانایی نویسنده رو نشون میداد " البته هیتلر بزرگترین رویا ها رو داشت و برای رسیدن به اون ها دیگران رو از سر راه برمیداشت نه رویا ها و خودش رو " پایدار باشین :)
دنیا
دنیا
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
دوسش داشتم.تلنگر بود.میدونی، فکر کنم آرزوهای بزرگ داشتن وقتی که بچه نباشی بیشتر باعث میشن لبخندت از ته دل باشه. به سلامتی رویاهای کودکی. و استدامشون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥