استادها، دبیرها، معلم‌ها و سایر آدم‌های یاد بِدِه

استادها، دبیرها، معلم‌ها و سایر آدم‌های یاد بِدِه

نویسنده : وبگردی

یک قضیه هست که من اصلا نمی‌توانم هضمش کنم. آن هم رابطه داشتن با دبیری، معلمی، استادی، رئیس گروهی یا ... بیرون از محیط دانشگاه یا مدرسه است. من هرگز نتوانستم با دبیری گرم بگیرم. همیشه جایگاه دبیری مسخره‌اش بالاتر بود و من نمی‌توانستم به چشم یک انسان به او نگاه کنم: «اون استاد فلانیه هرگز یادت نره، اون همون کسیه که آخر کار نمره‌ها رو داد و تو تونستی لیسانس بگیری» حتی وقتی بیرون هم آن‌ها را می‌بینم بسیار برایم دشوار است که با آن‌ها چند کلمه‌ای مکالمه عادی داشته باشم، یک موضوع مسخره است. خواهرم هر روز با استادهایش توی تلگرام چت می‌کند. عکس مدل‌های لباس برای‌شان می‌فرستد و آن‌ها هم در عوض با او صحبت می‌کنند. گهگاهی حتی با آن‌ها شوخی رکیک هم می‌کند. از این شوخی‌های مبهمی که نه زشت است و نه زشت نیست.

قضیه دیگر این است که بعد از دانشگاه به هر معلمی می‌گویم استاد! نمی‌دانم چه مرگم شده! این رگ خود شیرینی دانشگاه هنوز از بدنم خارج نشده. شبیه یک جور ویروس عفونی است که مدت‌هاست خونم را آلوده کرده و هرکار که می‌کنم نمی‌توانم از شرش راحت شوم. به معلم کلاس زبانم گفتم استاد کلی من و خودش را مسخره کرد! (البته او کلا دوست دارد از هرچیزی جوک درست کند)

به معلم کلاس داستان نویسی‌ام هم می‌گویم استاد. نمی‌دانم او نسبت به این قضیه چه احساسی دارد ولی من خودم راحت نیستم. قیافه‌اش اصلا شبیه استادها نیست. نه این‌که به خاطر جوان بودنش باشد. اغلب استادهای ما در دانشگاه جوان بودند. به خاطر یک جور حس منفی است که از او می‌گیرم. یکجورهایی او از من خوشش نمی‌آید. نوشته‌هایم را دوست دارد و همیشه تایید می‌کند اما همین! نه راهنمایی‌ای نه نقد به درد بخوری! حس خوبی ندارم، او استاد نیست و من لقبی را به او داده‌ام که نمی‌توانم پس بگیرم!

به داور کلاس نقد هم می‌گویم استاد! البته این یکی واقعا حقش بود. او حقیقتا مرد پخته و با شخصیتی است و اگر جلسه دوم نقد هم من حرفی نمی‌زدم فکر می‌کرد لال هستم. می‌گفت دختری هستم با چشم‌های گشاد و بزرگ و علامت سوال! خب در همین حد که مرا شناخته استادی است!

فقط خیلی جلوی خودم را گرفتم به آقای «الف» نگفتم استاد! آقای «الف» منتقد خیلی خوب و نابغه ادبی است اما دو سال از من کوچکتر است و من چند حرکت جلف و سبک از او دیدم که به نظرم هر بچه بیست ساله‌ای انجام می‌دهد که بگوید استاد نشده هنوز.

خلاصه که من با دو موضوع بغرنج دست و پنجه نرم می‌کنم این روزها، دبیرها و استادها...

==============

منبع:

http://fanewcity.blog.ir/1394/11/24

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/١١/٢٧
١
٠
کاملا دغدغه نویسنده رو درک می کنم! منم یه ایطو دوشواری هایی دارم خخخ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٧
٠
١
ادمهای یادبده جالب بود من هم از استادجماعت تخوشم ننیاد
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٧
٠
١
ادمهای یادبده جالب بود من هم از استادجماعت
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
استاد لقب بزرگیه ب نظرم ب هرکسی نباید گف! حتی استاد دانشگاه. ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
چند خطی برای فرزندم

من به تو خواهم آموخت که...

٩٦/٠٦/٢٣
از پدیده خوابگاه تا غذای محبوب سلف!

دانشگاه رفتن ؛ چالش یا فرصت؟

٩٦/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
اصلا بهتر باش جانم!

الفبا را نادیده نگیریم

٩٦/٠٦/٢٣
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

دلم پرواز می خواهد

٩٦/٠٦/٢٣
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
با اینکه می دانی

پایه و اساس زندگی

٩٦/٠٦/٢٥
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
تبلیغات