یک پاورقی خودمانی

یک پاورقی خودمانی

نویسنده : a_akhlaqi

این، فقط یک پاورقیِ خودمانی است برای داستانِ به دنیا آمدن. یک‌جورهایی مثل شأن نزول! صرفاً جهت اطلاع کسی که یادش رفته بود حرف بزند...

1. رفیقی می‌گفت ما نوشته می‌شویم. یک داستانیم که خودمان خودمان را می‌نویسیم؛ تلخ یا شیرین، کوتاه یا بلند، کمدی یا تراژیک... هر چه هستیم محصول نوشتن خودمانیم؛ به قلم خودمان.

2. سال‌ها پیش شیفته‌ی یک رمان فلسفی شدم به اسم «دنیای سوفی» و تمام شیفتگی‌ام، به خاطر حیرتی بود که در انتهای رمان به من دست داد: قهرمان قصه (سوفی) می‌فهمد که فقط یک شخصیت داستانی است که پدری برای سالروز تولد دخترش خلق کرده و دارد او را می‌نویسد تا به دخترش چیزهایی را یاد بدهد که باید یاد بگیرد. سوفی با این شوک که او قهرمان داستان نیست و فقط ابزاری است که برای قهرمان واقعی دارد نوشته می‌شود، به خود می‌آید و تصمیم کبری را می‌گیرد، سوفی از داستان فرار می‌کند!

3. یکهو یادم آمد از بچگی‌ام و از روزهایی که از توی ماشینِ در حال حرکت، اتوبانِ شلوغ و پلوغ را نگاه می‌کردم و خیال می‌کردم یک پسربچه‌ی بزرگِ بزرگِ بزرگ و شیطانِ شیطانِ شیطان، ما را که عروسک‌هایش هستیم، چپانده توی این ماشین‌ها که اسباب‌بازی‌هایش هستند و دارد در امتداد خطوط قالی خانه‌شان بالا و پایین‌مان می‌کند. بعد سرگیجه می‌گرفتم و دلم می‌خواست از بازی بیایم بیرون!

۴. چند روز پیش توی وبلاگ یکی از هم‌دانشکده‌ای‌ها‌ مطلبی در مورد نوشته شدن دیدم. می‌گفت ما آدم‌ها شخصیت‌هایی هستیم که داستان همدیگر را می‌نویسیم. تا اینجایش برایم خیلی آشنا بود، ولی ناگهان عاشق جمله‌ی آخرش شدم. نوشته بود: «فقط خدا کند کسی که دارد مرا می‌نویسد، آدم مسخره‌ای نباشد و خیلی بازی درنیاورد!»

۵. من بزرگ‌تر شده‌ام و تصور آن پسربچه‌ی بزرگِ بزرگِ بزرگ و شیطانِ شیطانِ شیطان را توی بچگی‌هایی که در امتداد خطوط قالی‌های خانه‌مان داشتم جا گذاشته‌ام و البته خیال فرار از داستانی که نه برای من، دارد نوشته می‌شود را هم از سر بیرون کرده‌ام. اما هنوز هم فکر می‌کنم داریم نوشته می‌شویم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، داریم کارگردانی می شویم. اما نه در یک تئاتر معمولی. ما وسط یک «سیاه‌بازی» هستیم. یک خنده‌دارِ گریه‌دار. صحنه‌ها و قصه‌ها و پرده‌ها و شخصیت‌ها مشخص هستند و همه در جای خود ایستاده و در وقت معلوم وارد و خارج می‌شوند. اما با این‌که خیلی چیزها مشخص و معین هستند، یک چیز، آزادِ آزاد است: دیالوگ‌ها...

و فقط کسی می‌تواند نمایش را درک کند که با تصورِ شخصیت‌های شب پیش به «سیاه‌بازی» نیامده باشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
از نگاه من زندگی سناریوی از پیش نوشته ای است.هرچه قدر هم که بگویند و بنویسند از اینکه انسان مختار است و چه و چه، من بازهم معتقدم پشت این اختیار یک جبر آشکار است...
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ممنون نگاهت هستم نجمه جان :) جامعه‌شناسی کلن یکم آدم رو جبرگرا می‌کنه ولی خداییش در حکومت خدا که «لایمکن الفرار» ازش، یک چیز، آزادِ آزاده: دیالوگ‌ها :)
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
خوب بود عزیزم ؛حرفهای زیادی داشت؛مشتاق شدم برم دنیای سوفی رو حتما حتما حتما بخونم
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ممنونم که خوندی زهرا جان:) دنیای سوفی رو در دوره‌ی نوجوانی خوندم و فک می‌کنم که برای همون سنین نوشته شده؛ میل به فرار از نوشته شدن، اقتضای نوجوانیه :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ما خودمون خودمون رو مینویسیم.
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ممنون نگاهتونم آقای مداحی :) ولی واقعا ما خودمون خودمون رو می‌نویسیم؟ شما یادمه گفتید دورگه‌اید. می‌دونم این نوعِ خاص از بودن، موقعیت‌های از پیش تعیین‌شده‌ی عجیبی پیش پای آدم می‌ذاره. مثلا شما رو به هویتی می‌شناسن که در واقعیتِ تجربی هیچ ربطی بهش ندارید و همین شناسایی دیگران شما رو به لحاظ قانونی و گاهی اجتماعی محدود می‌کنه. پس شما همه چیز خودتون رو نمی‌تونید خودتون بنویسید. نه؟ ... عیب نداره؛ دیالوگ‌ها آزادِ آزادن!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
در عین اینکه کسایی که من رو نمیشناسن به من به عنوان یک دورگه نگاه میکنن و رفتارشون با من به نحوی خاصه،افرادی که من رو میشناسن خیلی خوب میدونن که من شخصیتم با برچسبی که بهم خورده کاملا متفاوته.در حقیقت من خودم،خودم رو نوشتم.اختیاری دارم که با اون اختیار،با وجود تمام محدودیت ها در جهت رشد و تعالی قدم برمیدارم.اگرچه این قدم ها شاید مثمر ثمر واقع نشه ولی خب قدم برمیدارم و با اختیار قدم برمیدارم.چیزی که هستم،چیزیه که خودم خواستم.شخصیت من اون چیزیه که خودم نوشتم و نه اون چیزی که بهم نسبت میدن. خواهش میکنم.مطلب جالبی نوشتید(به قول دوستان:لبخند)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
:) بله این ینی شما از حق گفتن دیالوگ‌تون دارید استفاده می‌کنید. خیلی خوبه که آدم یادش نره سر صحنه حرف بزنه :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
یه طوری بودش مطلبتون ها :)) منم بعضی وقتا از این فکرا می کنم.... بعدش هر وقت به کسی گفتم بهم گفتن مطمئنی عقلت سر جاشه خخخخ
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ممنونم که خوندید:) ینی الان شما خیلی نرم به من گفتید آیا عقلم سر جاشه؟؟؟ :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
یه چیز دیگه! تو کتاب دین و زندگی نوشته که ما اختیار داریم هر کاری دلمون می خواد انجام بدیم... الان شما مخالف این هستین؟
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
کتاب دین و زندگی( استیکر مردم از خنده)!!! الان شما توقع دارین توی اون کتاب «حقیقت» رو نوشته باشن؟؟؟ من به آزادیِ بی‌نهایتِ انسان در عینِ مجبور بودنِ شدیدش معتقدم. مورد پنجم رو اگه دقیق‌تر بخونید متوجه می‌شید :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
مطلب مخ داغون کنی بود... از اون مطالب که دقیقا بعده فیلم ماتریکس یک به ذهنم رسید... یادمه اون شب تا صبح داشتم به اینکه آیا زندگی واقعا همینی هست که داریم می بینیم؟
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ممنونم از وقتی که گذاشتید و خوندید، لطفی که کردید و نظر دادید و نیز عذرخواهم بابت «داغون شدن مخ»‌تون :) گاهی آدم از این سوالا از خودش بپرسه که بد نیست. ولی این هفته دیگه از این فکرای فلسفی نمی‌کنیم و به «قانون اساسی» می‌اندیشیم؛ خیلی جدی و عینی و زمینی!:)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
البته تصریح کنم که مخ داغون کن یک اصطلاح و در اصل یک ژانر سینمایی هست برای فیلم هایی که اینقدر ذهنت رو مشغول می کنن که یک جورایی سر درد میشی. ولی معمولا سردردهای فلسفی که حاصل فکر و اندیشه هست همیشه برای من یک نفر لذت بخش بوده.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
این دوستان سوفستایی هم حرف جالبی می زدن: «دیشب خواب دیدم که پروانه ای شدم و در گلرازی پرواز می کنم، از کجا معلوم که پروانه ای هستم که خواب انسان بودن را می بیند؟!»
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
سوفستایی؟ سوفسطایی؟ سفسطه؟ من؟ نمی‌دونم چرا حس می‌کنم مورد پنجم رو نخوندید :)))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
مطلب عجیبی بود. معلم داستان نویسی هم معتقد بود شخصیت ها وجود دارن. یعنی حتی ما هم با نوشتن هر داستان داریم یک سری شخصیت خلق میکنیم که در یک دنیای دیگه دارن واقعا زندگی میکنن. این برام خیلی عجیب بود. :)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
ما خودمون رو می‌نویسیم؛ ما دیگران رو می‌نویسیم؛ دیگران ما رو می‌نویسند؛ ... ایده‌های جالبیه که فقط هم در فلسفه و ادبیات نمونده. جامعه‌شناسی هم این دیدگاه‌ها رو داره به نوعی. ممنون نگاهت هستم محدثه جان :)
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام آمنه ی عزیز وقتی که نوشتن رزق روح ماست پس مسلما زندگی یعنی همین کلمات دم دستی که باید با قدرت هرچه بیشتر ترکیب های فوق العاده زندگی را چید ..
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
ممنونم زهره جان:) الحق که شاعری! باید با کلمات دم‌دستی، هرچه بیشتر ترکیب‌های فوق‌العاده آفرید! خلاقیت و مهارت در استفاده از آزادی دیالوگ:) آفرین! خیلی دوست داشتم کامنتت رو...
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
یادمه چند سال پیش همین دغدغه اینکه زندگی از قبل نوشته شده یا اینکه انسان آزاد است تو ذهنم بود ول نمیکرد و هرچی بیشتر میگشتیم و میخوندیم کمتر پیدا میکردیم ....امروز دوباره با خوندن مطلبت یاد اون سوالم و تلاش های گروهمون افتادم اما امروز با تمام اتفاقاتی که برام افتاده میتونم بگم تقریبا مطمئن ازقبل همه چی‌تعیین شده حتی با وجود آزاد بودن انسان و شاید وقتی به این جبر برسی یکم ناامید هم باشی.... ممنونم آمنه عزیز من مطالبت رو دوست میدارم بسیار بسیار‌...قلمت مستدام
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون نگاهتم سپینود عزیز :) آره شاید ما در یک چارچوب جبرآور، آزادیم. مطالب منم تو رو دوست دارن :) ممنون که خوندی. موفق باشی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
فقط یه جمله از این متن عالی بود( خدا کند هرکس مرا مینویسد مسخره بازی در نیاورد.. )
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
ینی بقیه‌ش بد بود؟؟؟ دقیقا همون جمله‌ای که نقل قول بود خوب بود؟؟؟ :))) ممنونم عزیز از وقتی که برای خوندنش گذاشتی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
دیگه همان جمله را پسندیدم. :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠