نامه فروغ فرخزاد به پرویز پس از جدایی

نامه فروغ فرخزاد به پرویز پس از جدایی

نویسنده : رویا خانوم

پرویز عزیزم!

ساعت 10 شب است. همه خوابیده‌اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته‌ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می‌دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست. نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می‌کنم و می‌بینم که در این زندان پایبند شده‌ام. من اگر تلاش می‌کنم برای این‌که از این‌جا بروم، تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین‌های دیگر جالب و قابل توجه است نه! من معتقدم که زیر آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه‌ای برخورد نمی‌کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد.

من می‌خواهم زندگی‌ام بگذرد. من زندگی می‌کنم برای این‌که زودتر این بار را به مقصد برسانم. نه برای این‌که زندگی را دوست دارم. پرویز حرف‌های من نباید تو را ناراحت کند. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی‌دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی‌کردم خفه می‌شدم. تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی‌کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب‌ها دنبال جواهر می‌گردم. پرویز نمی‌دانم برایت چه بنویسم، کاش می‌توانستم مثل آدم‌های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می‌توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می‌توانست مرا فریب بدهد و به صحنه‌های رقص و بی‌خبری و عیاشی بکشاند.

آخ تو نمی‌دانی من چقدر بدبخت هستم. من در زندگی دنبال فریب تازه‌ای می‌گردم ولی افسوس که دیگر نمی‌توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم. امروز خودم را در آینه تماشا می‌کردم. حالا کم‌کم از قیافه خودم وحشت می‌کنم. آیا من همان فروغ هستم، همان فروغی هستم که صبح تا شب مقابل آینه می‌ایستاد و خودش را هزار شکل درست می‌کرد و به همین دلخوش بود؟ این چشم‌های مریض، این صورت شکسته و لاغر و این خط‌های نابهنگام زیر چشم‌ها و پیشانی مال من است؟

پرویز جانم استقامت کار آسانی نیست. ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد می‌کند ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده‌ام. اما حقیقت این است که خسته هستم می‌خواهم فرار کنم. می‌خواهم بروم گم شوم. دلم می‌خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه‌اش می‌گذاشتم و زار زار گریه می‌کردم. یک نفر بود که مرا با محبت می‌بوسید. بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی‌کند، گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم. بلکه از این راه به آرامش برسم. اما خوب می‌دانم که دیگر نمی‌توانم خودم را گول بزنم، روح من در جهنم سرگردانی می‌سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می‌شوم و به زن‌های خوشبختی فکر می‌کنم که توی خانه شوهرهای‌شان با رویاهای کودکانه‌ای سرگرم‌اند و با لذت خوشگذرانی‌های گذشته‌شان را نشخوار می‌کنند... آرزوی من خوشبختی توست و دوستت دارم .

تو را می بوسم

فروغ

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_zarei
s_zarei
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
چقدر غم انگیز
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
اخیییی:(((
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
پس از جدایی! جالبه، ممنون رویا بانو.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
(شکلک چقدر غم انگیزناک!)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می‌توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می‌توانست مرا فریب بدهد و به صحنه‌های رقص و بی‌خبری و عیاشی بکشاند.... چرا با این شادی های کوچک نمیتونیم احساس بزرگ خوشبختی کنیم؟! ...
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم. بلکه از این راه به آرامش برسم.(فروغی دیگر در زندگی فروغ ) همیشه یه طرز نگاه متفاوتی با این نوشته رو تو شعرای فروغ میدیدم عالی بود
R_ghazi
R_ghazi
٩٤/١٢/٠٨
٠
٠
آخههه 😢😔😥
l_kahani
l_kahani
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
روحش شاد
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
سلام بانو جان.مرسی بابت نظر و انتقادت از پست.اینکه یکدیگر رو انتقاد کنیم کاملا صحیحه.مرسی از شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨