تشنگی بی‌بی...

تشنگی بی‌بی...

نویسنده : E_Tavana

بی‌بی تشنه که می‌شد، گُر می‌گرفت. هیچ وقت ندیدم از گرسنگی ضعف کند یا غش کند از خستگی! اما تشنه که می‌شد... خودش می‌گفت:  «دهنم داغ می‌شه، بعد گلوم داغ می‌شه، بعد داغی راه میفته تو تنم می‌رسه سر دلم!»

مادرم گفته بود یک بار نزدیک بوده بی‌بی بمیرد از تشنگی. از مشهد با ماشین حاج قاسم بر می‌گشته‌اند که بی‌بی تشنه شده، آب نبوده، تا برسند به مغازه‌ای چیزی، رنگ صورت بی‌بی هی سرخ و سرخ‌تر شده. مادرم خیلی ترسیده. من هم خیلی می‌ترسم. برای همین بی‌بی که می‌آمد خانه ما، ازش دور نمی‌شدم. می‌ترسیدم داغی راه بیفتد توی تنش و صورتش سرخ بشود. همیشه تا آب را از آشپزخانه برایش بیاورم، نصف لیوان خالی می‌شد. می‌ترسیدم بی‌بی آتش بگیرد! یک بار دستم را گرفت که بگوید: «قربون قدت یک لیوان...» که دستم را فوری پس کشیدم.

بی‌بی، بعضی وقت‌ها مرا می‌فرستاد سرکوچه آش نذری ببرم برای همسایه‌ای که خانه‌شان، خرابه بود. بعضی وقت‌ها هم به پدرم می‌گفت ماشین حاج قاسم خدابیامرز را بگیرد دسته جمعی برویم مشهد. بی‌بی آب که می‌خورد یادش نمی‌رفت بگوید: «قربون امام حسین...»

بی‌بی همین محرم مرد. خاله پای تلفن با ترس و گریه گفته بود: «بی بی همه تنش داغ شده. صورتش شده خورشید دم غروب. هر چی آب بهش می‌دیم خنک نمی‌شه. می‌گه داغی نشسته سر دلم.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خدا رحمت کنه تموم بی بی های امام حسینی رو! یه خوش قلم دیگه به سایت اضافه شد، دست مریزاد. خوش آمدید!
E_Tavana
E_Tavana
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
ممنون:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خواهش می کنم؛ اوقات خوبی در جیم داشته باشین!
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
:(((((
E_Tavana
E_Tavana
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
غمگین نشید دوست من:)
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خیلی روان و زیبا بود:))تبریک میگم حضورتونو:)
E_Tavana
E_Tavana
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
مچکرم آقا:)
فریده
فریده
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
خوشم میاد...همیشه کلامتو تو چند خط ساده بیان میکنی و کلی حس پنهونو مخاطب حس میکنه از نوشتت مبارکه اینجایی رفیق
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
خیلی خوب نوشتید.این چند وقته از کربلا هم زیاد خوندم.این نوشته تون من رو یاد کربلا انداخت.خدا اجرتون بده.خودش همه ی بی بی های از دنیا رفته رو بیامرزه.
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خوبه که خوشتون اومده
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
جیمی شدنتونو تبریک میگم :) زیبا نوشتید
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
مرسی
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣
اول بهمن ماه؛ زادروز فردوسی

شاهنامه چگونه شکل گرفت؟

٩٦/١١/٠٣
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

٩٦/١١/٠٣