تنهایی «فلور»
ساعتی پای درد دل یکی از بچه‌های بهزیستی

تنهایی «فلور»

نویسنده : E_Tavana

الهه توانا

بغض را از پشت خنده‌های زورکی‌اش هم می‌توان شنید. اشک را از پشت شیشه‌های ضخیم عینکش هم می‌توان دید. اشک را، که سرسختانه جلوی جاری شدنش را می‌گیرد، اشک را، همدم تنهایی همیشگی‌اش، مرهم حسرت‌های بی پایانش. اشک را، که نمی‌توانم جلوی جاری شدن‌اش را بگیرم...

«فلور»، دختری بیست و پنج-شش ساله است. به تازگی از یک سازمان مردم نهاد بیرون آمده ومستقل شده. با دوستش در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کند. خانه‌ای سه طبقه و قدیمی. وسایل زندگی با کمک بهزیستی و به لطف خیرین، تکمیل است. اما خانه باز چیزی کم دارد.

به دلیل آشنایی قبلی‌مان، خیلی زود شروع به حرف زدن می‌کند. از حسرت‌هایش برایم می‌گوید؛ از وقتی که در مرکز بوده و بعضی بچه‌ها برای تعطیلات، پیش خانواده‌های‌شان می‌رفته‌اند و او کسی را نداشته است. از این‌که بهزیستی برایش شناسنامه گرفته و او حتی نمی‌داند اسم و فامیل واقعی‌اش چیست. بغض که راه گلویش را می‌بندد، فورا به آشپزخانه می‌رود و با یک سینی چای بر می‌گردد. سینی را آهسته و با دقت جایی روی فرش می‌گذارد، کم بینایی مجبورش کرده است، محتاطانه رفتار کند. ناگهان از جا بلند می‌شود و عکسی را نشانم می‌دهد. توی عکس چهارده-پانزده ساله است و خیلی لاغرتر از الان.

یک دارِ بزرگ جاجیم گوشه‌ی اتاق است. رنگ‌های شاد و زنده‌اش از تلخی و گرفتگی فضای اتاق، می‌کاهد. نخ‌ها در جریان اسباب کشی گره خورده‌اند و باز کردن‌شان برای او با وضعیت چشم‌هایش، کار سختی است. یک دار قالی کوچک هم در گوشه‌ای از اتاق خودنمایی می‌کند؛ با تصویری از مادری که نوزادش را در آغوش گرفته است. این‌ها گوشه‌ای از تلاش‌های فلور برای امرار معاش است. مروارید بافی، کوبلن دوزی، خیاطی و بافتنی هم انجام می‌دهد. دکتر گفته این کارها برای فشار چشم‌اش ضرر دارد اما چاره‌ای نیست. قبلا چند تابلو فرش فروخته اما دیگر برای صنایع دستی‌اش، مشتری ندارد. برای همین مجبور است در یک شرکت خصوصی هم کار کند که راهش خیلی دور است و باید سه تا اتوبوس عوض کند تا به محل کارش برسد. وقتی هم به خانه برمی‌گردد دیگر رمقی برایش نمی‌ماند. کتاب‌های پایه‌ی پیش دانشگاهی رشته انسانی در قفسه‌ای مرتب چیده شده‌اند. نیاز به کار کردن، درس خواندنش را تا این سن به تعویق انداخته است. تا همین جا هم به لطف یک گروه خیریه که برای بچه‌های مرکز، معلم می‌فرستادند توانسته درس‌ها را پاس کند. می‌گوید: «مرکز بچه‌ها را مدرسه ثبت نام می‌کند اما دیگر کاری به درس خواندن و نخواندن‌شان ندارد. برای همین من و دو نفر دیگر از بچه‌ها که مشکل جسمی داشتیم و سر کار هم می‌رفتیم، در مدرسه دچار مشکل شدیم. آن دو نفر که درس را رها کردند اما من به کمک معلم‌های داوطلب، درسم را ادامه دادم. البته الان اگر بتوانم کلاس‌ها را حضوری شرکت کنم خیلی بهتر است ولی هزینه‌اش زیاد می‌شود.»

 

جای خالی حامی

استکان‌های خالی چای را به آشپزخانه می‌برد و با یک ظرف میوه بر می‌گردد. از خرج و مخارج‌شان می‌پرسم که می‌گوید: «پول رهن خانه را بهزیستی داد. چند تا از وسایل ضروری را هم تهیه کرد و بقیه را خیرین آوردند. روغن و برنج و گوشت را هم می‌توانیم هرچند وقت یک بار از بهزیستی بگیریم. اما بقیه مواد غذایی و خرج رفت و آمد و لباس و پول آب و برق و این‌ها را خودمان باید بدهیم. من که حامی مالی ندارم اما حامی دوستم اجاره خانه را تقبل کرده بود که الان دیگر نمی‌دهد. می‌خواهد روی پای خودمان بایستیم. دوستم هم معلول است. صبح می‌رود سر کار و بعد از ظهر ساعت سه بر می‌گردد. چه طوری روی پای خودمان بایستیم دیگر؟»  به این فکر می‌کنم که اگر خدای نکرده اتفاق بدی برای بچه‌ها بیفتد، مثلا یک بیماری ناگهانی، چه کسی به دادشان می‌رسد؟ صدای در، رشته افکارم را پاره می‌کند. پیرزنی وارد اتاق می‌شود. از نوع رفتار و نگاه کنجکاوانه‌اش متوجه می‌شوم، صاحب خانه است. خودم را که معرفی می‌کنم، خیالش راحت می‌شود. فلور از وضعیت آب گرم کن که چکه می‌کند و شیر توالت که خراب است، شکایت می‌کند. صاحب خانه می‌گوید: «به بهزیستی بگو تعمیرکار بیاورد» و می‌رود. توجهم به کف خیس آشپزخانه جلب می‌شود و تکه پارچه‌های کهنه‌ای که روی بخاری پهن شده است.

 

آی آدم‌ها...

هوا کم‌کم تاریک می‌شود و باید بروم. توپ پلاستیکی کوچکی، کنار جالباسی افتاده است که موقع آمدن ندیده بودمش. یکی از معلم‌های داوطلب، به تازگی بچه‌دار شده و این توپ، هدیه کوچک و پرمهری برای آن بچه است. فلور اصرار می‌کند برای شام بمانم. تشکر می‌کنم و دلم می‌خواهد زودتر بروم. سخاوت و مهربانی این دختر، خجالت زده‌ام می‌کند. کوچه خلوت و تاریک است. تا به روشنی مغازه‌ها و همهمه آدم‌ها برسم، ترس همه وجودم را پر می‌کند. فلور تاریکی و تنهایی هر روزه را چه طور تاب می‌آورد؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ای روزگار... خدایا ب حق وجود خودت قَسَمِت میدم که هوای این دختر و امثال اینطور دخترارو داشته باش و ب آدمهای کره ی زمینت و مخصوصن ب من بفهمون که انسانیت رو فراموش نکنیم آمین.
E_Tavana
E_Tavana
٩٤/١٢/١٢
٠
٠
سپاس از ابراز لطف همه ی دوستان
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
چقد متنتوت زیبا بود تمام احساساتم وتحت تاثیر قرار داد :) برای اون دختر وهمه دخترای مثل اون آرزوی خوشبختی وزندگی عالی دارم :)
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
ممنونم. آرزوی خوبیه:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
منم به عنوان یه «انسان» الان این متن زیبا و سرشار از مهر رو خوندم،تحت تاثیر قرار گرفتم و مطمئنا یه کمی افسوس میخورم و میرم .....همین....واقعا چه کاری از دستمون برمیاد؟؟؟؟یا شایدم برمیاد و کاری انجام نمیدیم؟؟؟؟نمدونم...افسردگی گرفتم😖متنتون خیلی زیبا و مهر انگیز بود....ممنون
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
بله خب کارهای زیادی از دستمون بر میاد. حالا نه لزوما برای ایشون، برای هر کس دیگه ای که نیاز به کمک داره( به هر شکلی). یه کم بگردیم به نظرم:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ممنونم!دیه حرفی ندارم:)
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
:)
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ممنونم.گاهی کارهای ساده ای میشه کرد.فقط از کجا باید شروع کنیم نمیدونم
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
از دیدن آدما:)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
گزارش خوبی بود؛ قلم نویسنده هم قابل تحسین هست
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
بسیار عالی. باعث خوش حالیه
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
خدا واقعنی به دادشون برسه ، نمیدونم مثلا از دست من چه کاری برمیاد واسشون ولی دمشون گرم خیلی خانومن دمشون گرم
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خدا که بزرگه، ما هم به سهم خودمون:)
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
از اون موضوعاتی بود که دل هر آدمی رو تحت تاثیر قرار میده ممنون
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خوش حالم
admincheh
admincheh
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
من چندباری برای همون تدریس رفتم اونجا و به یقین می تونم بگم احساساتم به همه چیز غالب بود و اصلا نمی تونستم خودکنترلی کنم ، چند وقتی ِ که نمی رم ولی الان با دیدن این مطلب احساس کردم دلم خیلی تنگ شده برم اونجا ..
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
دل منم تنگ شده...
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
چقدر غم داشت این گزارش ...
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
متاسفانه
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠