ماجرای پیر خرس فروش، جوان عاشق و سپندارمزگان

ماجرای پیر خرس فروش، جوان عاشق و سپندارمزگان

نویسنده : s_a_taheri

در عهد بوق، عاشق و معشوقی می‌زیستند که جان‌شان برای هم در می‌رفت. از همین رو در روز سپندارمزگان معشوق گیر سه پیچ داد که من نبات می‌خواهم با خرس واقعی، به ناچار عاشق دل خسته رخت و لباس بر تن نمود و راهی بازار شد. در راسته بازار خرس فروشان قدم بر می‌داشت که نگاهش به شیخی فرتوت آن هم از نوع نمیر افتاد که چمباتمه زده و زانوی غم در آغوش گرفته. عاشق از روی انسانیت و صد البته حس شیرین دخالت، پا پیش گذاشت و سر صحبت را گشود: «ای شیخ، چرا مغموم و گرفته‌ای؟» ایشان با سکوت خود فهماند که کنجکاوی‌اش به عاشق نیامده، لیک پا پس نکشید و بار دیگر پرسید: «مگر ناوهایت از حریم بین المللی گذر نموده؟! چرا لال مانی گرفته‌ای؟» ایشان بار دیگر جوان عاشق را به لوزالمعده فوقانی‌اش گرفت. جوان این بار افزود: «من آمده بودم خرسی از تو بگیرم اما با این اوصاف پشیمان شدم.» شیخ با توجه به تهدید ترک حجره‌اش مُقُر آمد و اعتراف کرد: «کوزه‌گر از کوزه شکسته دوغ می‌خورد و من خرس فروش خرس اهدایی معشوق مردم را فراهم می‌نمایم لیکن خود معشوقی ندارم.»

دل عاشق که از این واقعه به درد آمد و از شدت عارضه وارده آتش گرفت و از فرط تأثر و تکدر شعله‌ور شد، تمام احساسش را در این جمله خلاصه کرد: «شیخ شما هم آری؟» و شیخ سری به نشانه تاسف تکان داد و بی آن‌که در دیدگان جوان بنگرد، گفت: «ما نیز آری لیکن از سر ناچاری» در واکنش جوان هم بدون آن‌که چشم از وی بر دارد اضافه نمود: «یا شیخ چرا ناچاری تو هنوز جوانی و حالا حالاها جا داری» و اینگونه شد که جوان عاشق پیشه بر سر ایشان مخلوط شیره و چند مشت سخن گزافه مالید و با وعده بالا زدن آستین برای وی، خرس را نیم بها خرید تا درس عبرتی باشد برای دیگران تا سر پیری معرکه نگیرند.

البته آه این شیخ، تنبان و دامان جوان را یک‌جا گرفت و به فاصله دو روز، میان وعده این خرس شد تا حق به حق‌دار و کلاغه به منزل و جوان به شکم گنده این خرس برسد و متنبه شده تا زین پس نبات اضافی نوش جان نکرده و سر مردم را شیره نمالد. البته الحق که جوان جای بدی هم نرفته فقط کمی قار و قورش زیاد است که به مرور زمان عادت می‌کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠١
١
٠
متناتون خیلی خوبه ولی تیترتون به متنتون نمیرسه. شبیه حکایت های ابوجارچی جیم بود :)) فقط یک مقدار کتک کاریش کم بود :دی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
تمنا دارم خانم باباپور گرامی، نظر لطفتونه، واقعیتش انتخاب تیتر بر عهده ی من نبوده و بنده هم به سلیقه ی انتخاب کننده احترام میذارم:)))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
٢
٠
عالی بود سیدجان! همه چیز داشن. حرفی نیست، منتها خبری از جبهه گیریتون در مقابل بارسا نشد.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
لطف داری ممنونم، چرا اتفاقا نوشتم از اونجایی که مرد و حرفش نوشتم و خبرگزاری فارس هم منتشر کردم تو اینستاگرام من هست میتونی اونجا بخونی:)))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
*داشت
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
سید اینستاگرامم کجا بوده؟ لینک فارسش رو به من بده.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
http://www.farsnews.com/13941127001113 اینم از لینک :)))
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خیلی خوب بود،ممنون
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خوبی از خودتونه شما محبت دارین سپاسگزارم:)))
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
جالب بود.فقط کلاغه یک مقداری به لحن ننمیخورد.بقیه ش خیلی خوب بود.ممنون.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنونم از محبت تون، یحتمل از دستم در رفته امیدوارم در کارهای آتی کم اشتباه تر ظاهر بشم، سپاس بابت لطف و نکته سنجی تون:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠