اعترافات یک بازیگر

اعترافات یک بازیگر

نویسنده : s_a_taheri

از همان اول نافم را با بدشانسی بریدند. عمرم به انتها رسید و عروسی به کوچه و سیمرغ به دستم نرسید. روی هندوانه شب یلدا می‌نوازم و در پاسخ به نوازشم صدای ارکستر سنفونیک می‌دهد آنچنان که قرمز و شیرین و قند و نبات که هيچ اصلا خود شکلات است. چاقو را به دل و جگرش وارد می‌کنم و عین گچ اوس غلام رویش سفید از آب در می‌آید و رویم را سیاه می‌کند.

چهل روز دست به ریش و سبیلم نمی‌زنم و از دور شبیه ابوبکر بغدادی و از نیم رخ مثل پسر عموی بن لادن می‌شوم و جهت احترام هر چه بیشتر دو، سه ناخن جانانه همروی پیشانی‌ام می‌کشم، گویی ببر بنگال پنجول افکنده، آخرش می‌روم چهلم مرحوم مغفور می‌بینم ای دل غافل، صاحب عزا شش تیغ نموده و عین چیز نیشش را چند قدم بیشتر از بناگوش باز کرده و نشانی از ناراحتی در خود ندارد.

برای عروسی یکی از اقوام دو ماه تمام چشم بازار را کور می‌کنم، تا بازار راجهت معالجه چند روزی تعطیل کنند. کف پاساژ را سوراخ می‌کنم، تا مرا رسماً از آنجا بیرون کنند. جیب مبارک را شپش اندود می‌کنم، تا ناچاراً تاریخ عروسی را چند هفته عوض کنند. بعد تشریف می‌برم عروسی و می‌بینم ای دل گمراه، شلوار صاحب مجلس شباهت عجیبی به پیژامه خشایار مستوفی در زیر آسمان شهر دارد و پارچه یپیراهنش از باقی مانده پرده پارسال‌شان وام گرفته شده است.

می‌روم مهمانی از دو روز قبلش هم لب به غذا نمی‌زنم، میزبان شکسته نفسی می‌کند و مرا به نان و پنیر دعوت می‌کند من هم به روده کوچکم می‌گویم خاویار تازهاست با زیتون پرورده، با معده‌ام شرط می‌بندم بوقلمون شکم پر است با تزئین سبزیجات، به روده بزرگم وعده بلدرچین بخار پز با نون اضافه می‌دهم و میزبان جلویم نان بربری می‌گذارد با پنیر لیقوان و مرا جلوی امعاء و احشا ضایع می‌سازد. اصرار هم دارد مرا شیرفهم کند قابلم را ندارد که هیچ از سرم هم زیاد است. آن‌جاست که سوءتفاهم را با فعل اشتباه گرفته و صرف می‌کنم.

هفته گذشته اختتامیه جشنواره فیلم فجر بود. قبل از رفتن جای سیمرغ بلورین را در کنار تلویزیون تعیین کردم و یک هفته قبلش جملاتی از حسین پناهي و نقل قول‌هایی از خسرو شکیبایی از بر کردم و از یک ماه قبل لباس عجیبی سفارش دادم و چندشبانه روز خواب سیمرغ دیدم و حضورش را روی شانه‌ام احساس کردم. با این مقدمات آیین اختتامیه را به حضور خویش مزین فرمودم. حیف که سکه از دست و سیمرغ از شانه‌ام پرکشید، همه را صدا زدنند و نام من فراموش شد. در مسیر بازگشت حواسم پرت سیمرغ و نگاهم غافل از خیابان بود که تصادفی رخ داد. به عنوان یکی از طرفین تصادف پیاده شدم فرد خطاکار را متنبه کنم. وقتی محل دقیق ابروی فرد خاطی را مشخص نمودم بی آنکه بدانم بالای چشم لوزالمعده است نه ابرو، ایشان هم با کله دماغم را به چهار قسمت مساوی تقسیم کرد تا به علت سوء سیمرغ در بیمارستان بستری شوم. جا دارد قبل از جان سپردن خطاب به داوران جشنواره گوشزد کنم داور عزیزم در انتخاب سیمرغ دقت کن.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
داور دقت کن...مممرررسیی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
بزرگواری عزیز ممنون از نگاه مهربون شما:)))
 Nahid-R-05
Nahid-R-05
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
یاد آور داستان کباب غاز برام بود
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/١٦
٠
٠
تمنا دارم ممنون که مقصد نگاه پر مهرتون را سیاه مشق من قرار داده اید:))
maede
maede
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خوش اومدین به سایت جیم :))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
ممنونم از خوش آمد گویی تون لطف دارین شما:))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات