پیش‌نوشت: توجه این مسخ نوشته سید ابوالفضل طاهری کافکای جنوب غرب آسیا و منطقه قفقاز بوده و با آن مسخ چندش‌آور سوسک و خرمگس تومنی دو هزار توفیر دارد.

***

یک روز لنگ ظهر، همین که کامبیز از خواب آشفته‌ای پرید. در رختخواب خود به ماشین 24 عیار عجیبی مبدل شده بود. وزنش را روی لاستیک‌های عقب انداخته و تنش مثل کاپوت پراید سخت شده بود. چشم‌اش را باز کرد و ملتفت شد به ماشین مدرن و اعجاب انگیزی تبدیل شده که موتورش روی سیاه موتور بنز را سوسک کرده و مصرف بنزینش مصرف سوخت تویوتا را رسوا می‌کند. با کمک برف پاک کن لحاف را به سختی از روی سقفش پایین انداخت. لاستیک‌هایش را که به طرز رقت آوری ساییده شده بود مشاهده کرد. همین که خواست خودش را تکان بدهد متوجه پنچری لاستیک جلویش شد. کامبیز فکر کرد: «چه به سرم آمده؟»

مع هذا در عالم خواب نبود، اما اتاقش هم شباهتی به پارکنیگ نداشت. گرچه کمی کوچک بود اما در اتاق جا می‌شد. روی میز کلکسیون، درست جلوی چشمش نمونه‌های متنوعی از چک‌های برگشتی به چشم می‌خورد. در همان  لحظه که آخرین قیمت ماشین‌ها را در مغزش زیر و رو می‌کرد. بی آن که تصمیم بگیرد از رختخواب بلند شود. صدای مادرش را شنید: «کامبیز، الهی بری زیر تریلی ساعت یازده شد نمی‌خوای پاشی؟»

کامبیز خواست با صدای بلند جواب مادرش را بدهد که صدای بوق در فضای خانه پیچید. مادرش با نگرانی در اتاق را باز کرد: «اوا، خاک به سرم» و در حالی که مات و مبهوت بود پدر کامبیز را نیز صدا کرد. از شواهد و قرائن بر می‌آمد که پراید راهی به این اتاق نداشته و قطعا پسرشان مسخ شده است. پدرش وقتی با پسر مسخ شده‌اش مواجه شد، اشک از چشمانش جاری شد و بغض گلویش را گرفت و گفت: «حالا کارت سوخت هم داره؟» مادرش بلافاصله چشم غره‌ای رفت: «بچه مون داره از دست میره تو به فکر کارت سوختی؟ بنزین که آزاد شد» پدر سری به نشانه تأسف جنباند و گفت: «این بچه از همون اول هم بی عرضه بود. خب می‌مرد زودتر مسخ بشه از سهیمه بنزینش هم استفاده کنم. الان یارانه‌اش هم قطع میشه».

بعد از آنکه ماجرا برای‌شان به سختی هضم شد. ابتدا یکی از همسایگان قدیمی‌شان را که معمار بود صدا کردند تا دیوار اتاق را خراب و پسرشان را به حیاط منتقل کند. سپس به پسر عمویش که در راهنمایی و رانندگی آشنا دارد زنگ زدند تا خیلی سریع برای پسر سابق و پراید فعلی‌شان پلاک بگیرد و سر انجام با دایی پرویزش که بنگاه دارد تماس گرفتند. چون ایشان جوشکار معاملات بوده و در حرفه‌اش بسیار کارکشته است. یعنی پیکان جوانان را به جای بوئینگ هفتصد و خورده‌ای می‌فروشد و آب از آب تکان نمی‌خورد. پرویز به فاصله بیست دقیقه خودش را رساند. پیش از آن‌که پرویز برسد پدر کامبیز لاستیک پنچر را با لاستیک زاپاس عوض کرد. پرویز به محض ورودش کامبیز را دید و بلافاصله گوشی‌اش را برداشت و به مشتری زنگ زد: «سلام آقا اردشی، خوبی شما؟ خونواده خوبن؟ داداش غرض از مزاحمت واسه مژده گونی زنگ زدم. بگو چرا، امروز مدل اکازیونی که در به در دنبالش می‌گشتی پیدا کردم. پراید نوک مدادی در حد نو، مناسب خودت، دروغم چیه؟ الان کنارش وایسادم، میخوای عکسش رو بفرستم تلگرامت.»

کامبیز که ذوق زده شده بود زیر لب می‌گفت: «نمردیم و بالاخره چند نفر دنبالم در به در گشتن.»پرویز با کامبیز عکس سلفی گرفت و پائینش نوشت: «من و بهترین ماشین دنیا همین الان یهویی.» وی در ادامه خالی بندی‌هایش افزود: «عکس اومد؟ عرض نکردم. این ماشین مال یه پروفسوری بوده که شش ماه از سال خارج می‌رفته و مابقی سال می‌اومده ایران، ماشینش شش ماه تو پارکینگ ویلای شمال‌شون می‌مونده و شش ماه بعدی هم باهاش اول صبح می‌رفته کلینیک و تا آخر روز همش دماغ و لب و گونه عمل می‌کرده و دیگه دل و دماغ ددر دودور رفتن نداشته و یک راست می‌رفته خونه، اصلا ماشین راه نرفته، نو نباشه لااقل در حد نو هست. خلاصه همچین موردی این روزا کم پیدا میشه»

و این چنین شد که ایشان را به اردشیر مردم قالب نمودند. حالا جای شکرش باقی است که خدایی نکرده زبانم لال تبدیل به شاسی بلند نشد، مگر این دوره زمانه پروفسور پروازی کلینیک‌دار با شاسی بلندش ویلای شمال می‌رود؟ واقعا از این بابت خدا را شاکر باشد که هم عاقبت به خیر و هم از دست طلبکاران خلاص شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
بسیار نوشتۀ کار درستی بود سیدجان، لذت بردم از خوندن مطلبت. نگاهی نو و تازه به مسائل دم دستی مثل پراید. ؛) فقط یه دونه "سهیمه" اون وسط از دستت فرار کرد که اونم اشکالی نیست، برا این میگم که اگه خواستی جایی بفرستی، درستش کنی :) مرسی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
میرزای عزیز تر از جان، فعال ترین کاربر جیم، دوست عزیز و گرامی من، خیلی خوشحالم مورد پسند شما بوده امیدوارم کمی و کاستی ها رو به بزرگواری خودت ببخشی سال نو هم پیشاپیش مبارک:)))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
فدای تو سیدجان من؛ منم پیشاپیش سال پر برکتی رو برای شما آرزو می کنم؛ سالی پر از موفقیت ان شاءالله!
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
من بنا به سفارش استاد روانمون تازه شروع کردم به خوندن کتابش و این برداشت جالب بود برام
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
کتاب خوبیه حتما بخونید، البته این چیزی که خوندید پارودی یا نقیضه ی اون داستانه که یکی از قالب های طنزه ممنون که خوندید و نظر دادید سال نو پیشاپیش مبارک:)))
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/٢٤
١
٠
این پیش نویستون رو پس نویس میکردید بهتر نبود؟ من همون خط اول رو که خوندم گیج شدم
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
آره حق با شماست الان که فکر می کنم زود همه چیز رو لو میده اون موقع داغ بودم متوجه این نکته نشدم:) سال نو پیشاپیش مبارک:)))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
موجبات خنده زندگی ماشینی مان را فراهم آوردیدندید. جالب بود:)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
خیلی خوشحالم مورد پسند شما بوده:)) عیدتون پیشاپیش مبارک
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
چقد جالب بود :)) این عوض کردن ایده های بقیه جوری ک خودت میخوای خیلی دلچسبه واقعا :)) منم حرف اقای دلیریان رو تایید می کنم، البته من گیج نشدم ولی اگر میذاشتین مخاطب خودش بگه عهههه این چقد شبیه اونه جالب تر بود :) تولدتون هم مبارک، با ارزوی موفقیت و سالی بهتر از قبل برای شما :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
بله حق با شماست ممنون که بنده رو از لطف خودتون بی نصیب نمیذارید، parody یا نقضیه همون عوض کردن ایده ها من به شخصه خیلی علاقه مندم نقیضه بنویسم. پیشاپیش عیدتون مبارک:)))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٢٥
٠
٠
اصلا حرف ندااااااااشت. برررااااااااااااااووو. به نظرم براي افرادي كه داستان مسخ رو خونده باشن جذابيت بيشتري داره اين نوشته. واقعا لذت بردم. دستتون درد نكنه. موفق باشيد
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٦
٠
٠
شرمنده می کنید لایق این همه تعریف و تمجید نیستم از لطف تون سپاسگزارم، پیشاپیش عیدتون مبارک:)))
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/١٢/٢٥
١
٠
درود بر شما ^____^ چندین و جند بار ارزش خوندن داره ؛)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١٢/٢٦
١
٠
درود خانم اعتمادی بزرگوار، خجالتم میدید ممنون از مرحمت شما، عیدتون هم مبارک:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨