معلم وارد کلاس شد. بر پا. دانش آموزان به پا خواستند. بر جا. یکی پس از دیگری در جای خود نشستند. معلم بدون درنگ گچ را برداشت و روی تخته نوشت: «تورم» و بلافاصله روی صندلی‌اش نشست و منتظر واکنش دانش‌آموزان ماند. ردیف اول به طرز مشکوکی به تخته سبز مایل به سیاه چشم دوخته و معلم غلط نکند (سوء تفاهم نباشد همان پندارش اشتباه نباشد خودمان) در حال چرت زدن بودند.

از ردیف اول چشم پوشی می‌کند و به سراغ ردیف دوم می‌رود. آن‌جا هم محفل انس با گل کوچک در حال برگزاری است. آنالیز تیم وحیدینا (حریف) و علل باخت در بازی رفت و دلایل لزوم وجود هافبک دفاعی در حفظ شاکله دفاعی از اعم موضوعات آن محفل است. از خیر ردیف دوم هم می‌گذرد و به سراغ ردیف سوم می‌رود. آن‌جا هم نشست بررسی و تحلیل نقش بازی گرگم به هوا در پیشبرد اهداف ته تغاری‌ها برگزار می‌شود و بحث داغ است و مجال کافی برای تفکر در خصوص موضوع روی تخته سیاه را ندارند.

به ناچار سراغ ردیف چهارم می‌رود. آن‌جا هم سلسه مسابقات متنوعی از جمله اسم فامیل، دوز، یه قل دوقل و غیره در حال برگزاری است. ضمناً به نفرات برتر هم به قید پارتی‌بازی نشان افتخار به همراه جوایز نفیس اهدا می‌شود. معلم از شدت خشم دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و نوبت به ردیف آخر (قلیان سرای دانش آموزی) و شاید به امید آخر می‌رسد. آن‌جا هم اکبر پایش را از کفش بیرون آورده و بوی جورابش کل آن ردیف را تحت الشعاع قرار داده و سایرین در حال تدوین و تصحیح اساسنامه قهوه خانه سنتی ته کلاس هستند تا با افزودن تبصره‌ای بازدارنده در کنار جریمه سنگین اکبر ایشان را نقره داغ کنند تا درس عبرتی برای سایرین باشد.

معلم از کوره در رفت و با خودکارش روی میز زد؛ «کسی در مورد تورم چیزی می دونه؟» سکوتی در کلاس حاکم شد و پس از وقفه‌ای کوتاه فریدون دستش را بالا گرفت گفت: «آقا اجازه؟» معلم با سرش رخصت داد تا نظریات اقتصادی فریدون را در خصوص تورم بشنود. «مادربزرگ من پاش تورم داشت رفت بیمارستان، اونجا دکتر گفت بیا کلینیک اونجا تورمش زودتر خوب میشه بعد...» معلم حرفش را برید آخه اون چه ربطی به بحث داره؟ ما قراره در مورد مسائل اقتصادی صحبت کنیم. سروش انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و گفت: «تورم همون نیست که اون آقاهه می‌گفت دولت زبونم لال تورمی؟» معلم اضافه کرد: «من میگم اقتصادی شما وارد مسائل دیگه میشی؟ بچه هم بچه‌های قدیم، وقتی اسم سیاست می‌اومد رنگمون سرخ می‌شد» طالب برخاست و گفت: «تورم یعنی بجای اینکه با ماژیک بنویسیم گچ می‌خوریم، یعنی مجبوریم معلم حق‌التدریسی رو تحمل کنیم، یعنی حقوق بابام اجازه نمی‌ده الان غیر انتفاعی باشم» معلم با خونسردی گفت: «فامیلی‌ات امیری بود دیگه؟ خب من یه ستاره کنارش زدم، شما مثل این‌که بجای شبکه پویا شبکه خاک بر سری نگاه می‌کنی، بعد از کلاس برو پیش آقای مدیر التماس دعا داره. عرضم به حضورت گچ رو من می‌خورم نه تویی که اون ته نشستی، در ضمن ماژیک هم سرطان‌زاست ولی خیالت راحت من اگه قرار بود با این چیزا بمیرم، قبلش با دعای خیر شما دانش آموزها می‌مردم، بعدشم شنیدم همسایه روبرویی‌تون میره غیرانتفاعی و معلمش غیر حق التدریسیه، مگه خاکی که اون میریزه تو سرش سرشار از اورنیومه؟»

وحید اجازه خواست و گفت: «تورم تجارتی پر سود، کسب و کاری مطمئن و موجب اشتغال زایی میشه» چشم‌های معلم که از شدت تعجب بیرون آمده بود پرسید: «از چه نظر؟» که وی افزود: «یه مدت دایی من بیکار بود، بعد دایی و بابام تصمیم گرفتن اشتغال‌زایی کنن، یعنی یورو و دلار می‌خریدن بعد می‌فروختن که آخرش دایی‌ام سر بابام گول مالید و تجارت‌شون با شکست مواجه شد» معلم گفت: «نه عزیزان من، توجه کنید، همه‌تون قصه اصحاب کهف رو شنیدین، اگه امروز یه نفر از سیصد سال پیش بیاد، ارزش پولی که اون زمان می‌شد خونه خرید چقدر میشه؟» کامران گفت: «اگه طلا باشه میره راسته طلا فروش‌ها و باهاش یه پاساژ میخره، اگه عتیقه هم باشه که نونش تو روغنه، میره راسته زیرخاکی فروش‌ها و باهاش یه برج می‌خره» معلم کلافه شد: «نه سیصد زیاده، از سی سال پیش بیاد چطور» اصغر گفت: «احیاناً به پولش تف سر بالا نمیگن؟ یا چندرمرغ (به احتمال قریب به یقین چندرغاز)؟» بلافاصله رامین اضافه کرد: «با اون پول میشه پک کامل بستنی و نوشمک با اشانتیون آدامس خرید» در همین لحظه اعصاب معلم ربات صلیبی پاره کرد و گفت: «مثل اینکه بد موقع مزاحم اوقات شریف‌تون شدم، شما به کار خودتون برسید.» و کلاس را ترک کرد.  

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٢
٠
٠
کلی خندیدم. شاد باشید.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٠٢
٠
٠
سال نوی شما مبارک باشه ممنون که خوندید و محبت داشتید:)))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٥/٠١/٠٢
٠
٠
خیلی زیبا و قشنگ بود . ذهن خلاقی دارید. (من جمله" محفل انس با گل کوچیک" رو نپسندیدم!)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
ممنون از لطف بی دریغ تون ، با وجود اینکه سلایق مختلفه ولی سعی می کنم در انتخاب شوخی ها و نوشتن جملات دقت بیشتری داشته باشم. ممنون از نکته سنجی تون سال نوی شما هم مبارک:)))
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات