من یک خرس قطبی بودم!
#طنز #دردسرهای_ازدواج #التماس_دعا

من یک خرس قطبی بودم!

نویسنده : s_a_taheri

تا همین دیروز خرس قطبی نام داشتم که لنگ ظهر، عذر خواب را می‌خواهد و سلامی به بیداری عرض می‌کند. که تا پاسی از شب به شغل شریف الاف بودن و به بطالت سپری کردن ایام زندگی می‌پردازد. اما امروز توفیقی حاصل گشته تا قاطی مرغ‌ها و دانه‌خور مرغداری تأهل شوم. به همین راحتی، مثل نوشیدن جرعه‌ای آب، مثل قدم نهادن به دیار خواب، مثل یک توهم یا چیزی حوالی سراب. تا همین چند وقت پیش موجودی فاقد مصرف، عاری از غیرت، بی رمق و بدون اراده تشریف داشتم، که عین یک چهار پا کوفت می‌کند و یک نان به خانه نمی‌آورد. نظیر یک خرس می‌خوابد و برای یک لحظه زیر بار مسئولیت نمی‌رود. مثل شتر نشخوار می‌کند و یک آب دست خانواده‌اش نمی‌دهد. به طوری که واژه وزین یه‌لاقبا از مدت‌ها قبل برای اینجانب تهیه و تدارک دیده شده بود. تا همه آنچه پیش‌تر ذکر شد، بدون سوزاندن کالری اضافه بطور خلاصه و مفید در این واژه پر طمطراق جای گیرد و وظیفه خطیر انتقال کمالات وصف ناپذیر بنده را بر دوش کشد. به طوری که هر از چند گاهی فرصتی پیدا کنم در پیشگاه این واژه پر مغر سر تعظیم فرود می‌آورم و اظهار ارادت کرده و خسته نباشی دلاور و به تبع آن خدا قوت پهلوان می‌گوییم.

اصولاً مجرد که باشی برکت از منزل و کاشانه‌ات، از لانه و آشیانه‌ات، از اقامتکده و خانه‌ات زایل می‌شود حالا می‌خواهی به دیار باور گام بردار یا آن را به حساب مابقی خرافات بگذار، تفاوت چندانی ندارد. همواره کاسه‌ای زیر نیمه کاسه بوده است. که بی‌برو برگشت همه و همه از تجرد بنده نشأت می‌گیرد.  پیوسته نفس نامیمون و نا مبارکی از دهان ما خارج شده است که فضای خانه را به گند می‌کشاند. به طور مداوم اتفاقاتی پشت پرده رخ داده است. که در وهله اول برای باعث و بانی و متهم ردیف اولش سراغی از من می‌گیرند. تا دیروز این قصه عریض و طویل مادامی که خواستگاری نرفته بودیم، مستدام بود و خم به ابرو نمی‌آورد. از آن لحظه به بعد دوزاری‌مان افتاد که بهترین پسر دنیا، ایضاً بهترین برادر جهان و با حفظ سمت بهترین داماد موجود در هستی هستم. اصطلاح نه چندان زیبنده دراز بی‌قواره حربه استراتژیک خانواده بود تا یابو بر ندارم و تک چرخ نزنم وگرنه قد رعنای من اصل مطلب و نقل آن مجلس بود. عبارات چلغوز و یالقوز و چنین تعابیری تنها با هدف کوتاه کردن دست اجانب و برچیدن دسیسه‌های برخاسته از افکار شوم‌شان بود. این در صورتی است که پر واضح است رخ مهتابی من پنجه آفتاب را می‌ماند و شخصیت از سر و رویم می‌بارد. مرا می‌گویی؟ بهت مهمان ناخوانده آن لحظاتم بود. پشت بندش تحیّر دست خانم و بچه‌ها را گرفته و قدم روی تخم چشم ما گذاشته بود. تعجب راهش را کج کرده و نشانی ما را از این و آن گرفته بود. هاج و واج مانده بودم کدام را به دیار باور راه دهم و کدامیک را با تیپا از پیرامونش خارج سازم. آغاز سلسله اتفاقات دوگانه‌ای بود که یکی نوه می‌خواهد ترجیحا دو قلو یا لااقل یک عدد شبیه هلو، آن یکی توله نمی‌خواهد و دهانش بو می‌دهد آن هم بوی شیر و شیر کاکائو. نفهمیدم از عواقب چشم زخم بود؟ یا از تبعات ندانم کاری؟ که ابهت خرسی با اصالت که به خواب زمستانی می‌رود و از میان می‌رود و آخر عمری کارش به مرغ و خروس کشیده می شود.

خودم با گوش‌های خودم شنیدم مادرم می‌گفت بچه عزیزتر از جانم برای مادر زنش عین خر کار می‌کند، حالا کار کردن که عار نیست اما خر بودن کمی تا قسمتی کسر شأن است. لااقل عین اسب می‌گفت دل‌مان را به نجابتش خوش می‌داشتیم. این همه خوبی کن آخرش کارمان به اسب و الاغ می‌کشد. همین چند وقت پیش بود داشتیم عکس یادگاری می‌گرفتیم که خواهرم دستم را گرفت، به نحوی که گویی با هنرپیشه پرآوازه سینما سلفی می‌اندازد و از آن‌سو خانم و تاج سر این روزهای ما حکم فرمودند که «خواهرش میخوای باشی باش، شوهر خودمه، تا چشمتو در نیاوردم دستشو ول کن.» خواهر سابقاً دل رحم و اخیراً دلسوز ما نه گذاشت و نه برداشت، صاف زد توی برجکش و گفت: «هوا دو نفره اس بزن بقل بزار پیاده راه بریم» در این حال که مجادله سختی در گرفت. به دو چیز فکر می‌کردم، در منزل اول ناخودآگاه اندیشه‌ام به حوالی فیلم تروی رفت. که سر یک نفر خون به پا شد و جنگ به راه افتاد. الان با آن شخصِ از همه جا بی‌خبر خیلی احساس نزدیکی می‌کنم. فکرم در مقصد بعدی به عمق قند و نباتی که میل فرمودم و حال گریبانم را گرفته رسیده است. می‌خواهم طناب فکرم را به دار و درختی از همین دیار ببندم تا ببینم چه نوع خاکی را برگزینم به جهت ریختن بر سر کچلم که نه سیخ بسوزد نه کباب، یکی می‌گوید بیست و اندی سال مادرش بودم و با گریه‌اش از خواب بدر شده‌ام و با غصه‌اش موی سیاهم را سفید کردم. وی افزود، تا گوساله‌ای که از قرار معلوم من باشم، گاو شود. دل مادرش ذره ذره آب شود. از سویی دیگر همسرم سرش را گرفت بالا و با جسارت تمام گفت: «علف باید به دهن بز شیرین بیاد که اومده و این گاو شما الان نیمه گمشده زندگی من هست و اونو با کسی تقسیم نمی‌کنم» لازم به توضیح نیست، چون کاملاً واضح و مبرهن است که بز مورد نظر چه کسی تشریف دارد. از همین رو کلام را کوتاه می‌نمایم. خرس، مرغ، بز، خر، اسب، شتر و در صدر این اسامی گاو! همه و همه القاب منسوبِ منِ مفلوک می‌باشد. با تشکر فراوان از اهل خانه به جهت لطف بی‌دریغ‌شان که به این بنده کمترین گسیل می‌دارند و چیزی از قلم نمی‌اندازند.

البته گمان کنم شتر مرغ آفریقایی را از یاد برده‌اند که اگر آن هم به فهرست فوق الذکر افزوده می‌شد. می‌توانستم یک باغ وحش سیار دایر کنم. آمدم آستینم را بالا بزنم، اما به قول گفتنی سه شد. در همین راستا از میان پیوستن به جرگه مرغان و یا حفظ و حراست از عنوان خرس، ترجیحم گزینه دوم بود اما کار از کار گذشته و کشتی ما به گل نشسته و راه بازگشت بر من مسدود گشته است. از همین رو از شما عاجزانه طلب می‌کنم. تا در این لحظه ملکوتی دستان خود را به سوی آسمان گرفته و از خداوند منان برای اینجانب صبر جمیل مسئلت کنید. باشد تا بتوان این دوگانگی تحمل ناپذیر را هضم کرد، آمین.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
براساس واقعیته و باید تبریک بگیم یا ساخته ذهن مشوش خواننده اس اینا ؟:دی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
ساخته و پرداخته تخیلاته دوست عزیز:)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
عاالی بود :)))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
ممنونم عالی نگاه پر مهر شماست:)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
مرسی ابوالفضل؛ مثل همیشه خوب و خلاقانه؛ ولی هنوم توضیحات اضافی داره و میشه کوتاهش کرد
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
تمنا دارم نظر لطفتونه، بله همینطوره در خصوص اطاله ی کلام با شما هم عقیده هستم:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
سبک نوشتن خوبی دارید که من ازش خیلی خوشم میاد. همچین وزن دار مینویسید که گاهی میشه مثل شعر هم خوند بعضی قسمت ها رو. آفرین و توفیقات روز افزون در انتظارت باشه ای ژنرال :دی | #التماس_دعا_همچنین :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
استدعا دارم نظر لطفتونه، بنده متقابلا دعا می کنم توفیقات شما دو چندان بشه و در پناه باری تعالی و در معیت خانواده روزگار خوش بگذرونی:)))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
متن قشنگی بود:)ولی خیلی طولانی بود به نظرم! تا نصفه ها خوب بود ولی از یه جایی به بعد مترادف ها و کلمات زیاد حواس ادم و از اصل مطلب پرت میکرد ولی با اینهمه نخسته:)))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
چشماتون قشنگ می بینه بله اطناب در متن تا حدودی مشهود بود امیدوارم در اینده کم و کمتر بشه، ممنون از لطف بی دریغ تون:))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣