رضا گفت چراغا رو خاموش کن

رضا گفت چراغا رو خاموش کن

نویسنده : rahbar_f62

و بعد نشستیم روی بالکنی که سوز تنهایی را خوب می‌فهمید. پاهای‌مان را دراز کردیم توی بالکنی که انگار مهندسش می‌دانست روزگاری سه زن از جنس واژه‌های خسته می‌خواهند بنشینند توی آن و پاهای‌شان را دراز کنند و خیره بشوند به نوک انگشت‌های در حال کرخت شدن‌شان و هی کودک فرضی خوابیده روی پای‌شان را تکان بدهند، که بالکن یکی از هزاران آپارتمان این شهر را  فقط به اندازه نشستن سه زنی ساخت که زمانی گمان می‌کردند این دنیا برای‌شان کوچک است.

و بعد رضا بغض آلود گفت «چراغ‌ها رو خاموش کن.» رضا نمی‌دانست روزی می‌شود سه زن که حرف‌ها بیخ گلوی‌شان رژه ایستاده روی بالکنی می‌نشینند که چراغش روشن نمی‌شود و زل می‌زنند به ساختمان روبرویی و سرشان را هم کمی کج می‌گیرند و به آهنگش گوش می‌دهند و هی حسرت می‌خورند کاش چراغی روشن بود تا خاموشش می‌کردند. رضا نمی‌دانست خیلی از چشم و چراغ خانه‌ها منتظر آمدن کسی هستند تا روشن شوند.

 و بعد یکی‌مان دستش را برد سمت صورتش بینی‌اش را خاراند و یواشکی اشکی را که مثلا ما ندیدیم که مثلا چراغ‌ها خاموش بود که مثلا سوز باد پائیزی رفته بود توی چشمش، پاک کرد و ما هنوز خیره شده بودیم به آشپزخانه زنی که توی تنهایی خانه‌اش راه می‌رفت و هوایی را تنفس می‌کردیم که درد می‌کشید انگار!

 و بعد رضا به طرفش التماس کرد تا دروغ بگوید تا دنیایش نسوزد تا رضا آرام شود با شنیدن این‌که او بر می‌گردد «حالا وقته دروغه، بگو که بر می‌گردی بگو که...» یکیمان گفت: گاهی چقدر دروغ خوب است. توی این تلخی‌های روزگار گاهی دروغ می‌شود یک تکه نبات و می‌افتد گوشه دلت و آرام آرام حل می‌شود درون واقعیت‌های زهرمار مانندی که ولو شده در وجودت.

یکی‌مان گفت: آدم که تمام دنیایش را بر پایه بودن کسی می‌سازد، هر آن منتظر ویرانی باید باشد. همیشه هم دستش باید روی کلید برق بماند و آهنگ رضا را هم حتما داشته باشد تا اگر طرف را چمدان به دست دید، دنیایش را تاریک کند و بخواند «دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده»

یکی‌مان گفت زن‌ها اگر دنیای‌شان را روی شش پایه هم بسازند اگر یکی از آن‌ها کج شود یا بشکند یا جا بزند، آن‌قدر برای همان یک پایه غصه می‌خورند و آن‌قدر می‌روند روی جای خالی آن می‌ایستند و احساس‌شان را زجر می‌دهند که یک دفعه تمام دنیایش سنگینی می‌کند به همان سمت بدون پایه و...گفت: دنیای زن‌ها نباید پایه داشته باشد اصلا!

و بعد اعتراف کردیم اصلا زمان خوبی برای دور هم بودن نیست. گفتیم نمی‌شود در بالکن خانه ای که 4 قسطش عقب افتاده بنشینیم و جوک بگوییم. گفتیم از دنیا گفتن و از با هم بودن هم نمی‌شود حرف زد وقتی 18 ساعت پیش دنیای یکی از ما که فقط و فقط بر پایه بودن یک نفر بنا شده بود فرو ریخته. اصلا هم برایمان خوب نیست زل بزنیم به زنی که حالا دیگر تنها نیست. گفتیم گاهی باید در این دور هم بودن‌ها سرگرم کاری شد. تا سبک شویم تا خالی شویم و بعد فرو رفتیم درون مبل‌های که در گرمای اتاق چرت می‌زدند. رضا گفت: چراغ‌ها رو خاموش کن سر گرم گریه باشم.

یکی‌مان چراغ را خاموش کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
من مطالب قبلی رو هم خوندم.... توی اون ها نظری نذاشتم ولی حیفم اومد که نیام بگم واقعا این نوشته دل پذیره... زیباست و البته حس خوبی میده موقع خوندنش
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام.ممنونم از شما:)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
موضوع جالبی داشت. موفق باشید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام .ممنونم از شما:)
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
آدم احساس میکنه داره صحنه رو از نزدیک میبینه
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام.ممنون:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
شروع متفاوت و بجا؛ کارِتون درسته.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام.متشکرم از شما:) به گمانم از درست نوشتنم قطع امید کردین")
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
علیکم السلام؛ گمانتون درست نیست، خوب نوشته بودین :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
زنهایی از جنس واژه هایی خسته.....توصیف زیبایی بود.قشنگ نوشتی .:))با آرزوی موفقیت بیش از پیش:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام دوست عزیزم.ممنونم گل:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٥
١
٠
بسیار زیبا و دل نشین می نویسن ، تنها ایرادی که از دید من وارد هست این می تونه باشه که بعد از مطالعه ی مطالب شما متوجه شدم از یک سری جملات به طور مکرر توی نوشته هاتون استفاده می کنین :) " پایدار باشید "
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
١
٠
سلام.وقتی درد در تمام نوشته ها مشترک باشد این طور اشکالات هم اتفاق می افتد.سعی میکنم دقت بیشتری داشته باشم.ممنونم:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
در مورد نوع نگارش و توصیف همونطور که دوستان گفتن خوب بود؛ من در مفهوم گیر کردم..
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
مسلما مشکل از قلم نا توان بنده هستش که نتونسته مفهوم رو واضح برسونه.ممنون از وقتی که گذاشتین:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
تبلیغات
تبلیغات