شلوارش را به من داد؛ دلش را به دیگری!

شلوارش را به من داد؛ دلش را به دیگری!

نویسنده : rahbar_f62

من همیشه چاق بودم و هیکلم از تمام هم کلاسی‌هایم درشت‌تر بود. برای همین همیشه آخر کلاس می‌نشستم و برای این‌که ثابت کنم دو ساله نیستم مدام باید می‌گفتم «به جونه مادرم تا حالا رد نشدم»

سیمین لاغر بود، می‌گفت همیشه خدا لاغر بوده. خانه‌شان دو تا کوچه بالاتر از خانه ما بود. صبح‌ها مادرم به زور نیشگون و نفرین از پای سفره بلندم می‌کرد و مادر سیمین با یک لقمه لاغر مردنی نان و پنیر و گردو تا نصفه‌های راه مدرسه دنبال دخترش می‌آمد و مدام می‌گفت «داری میمیری از نخوردن، همین یه لقمه روکوفت کن»

من و سیمین توی یک شهر خیلی کوچک که البته آن وقت‌ها یک روستای بزرگ محسوب می‌شد توی تنها مدرسه‌اش که دختر و پسر مختلط بود، پشت یک میز در ردیف آخر که خیلی از بخاری نفتی دور بود درس می‌خواندیم.

وقتی پانزده نوشتن را یاد گرفتیم علی به ما گفت «هر وقت دارم پونزده رو می‌نویسم یاد شما دوتا می‌افتم، یکی‌تون چاق و گرده یکی تون لاغر و دراز» وقتی علی هر هر خندید، سیمین با غیض هولش داد عقب و من نخودچی‌هایی که پوست‌شان راکنده بودم ریختم توی دهانم و همراه علی هرهر خندیدم .

علی از شهر آمده بود، پدرش تار می‌زد و صدای خوبی داشت .علی گفت «اومدیم اینجا تا بابام شب و روز تار بزنه و بخونه و مامانم زیر درخت‌ها بشینه شعر بنویسه» علی مهدکودک رفته بود قبل از ما الفبا را می‌شناخت، کلی هم شعر حفظ بود، گاهی معلم می‌بردش پای تخته سیاه و با صدای قشنگی که حتما از پدر تار زنش به ارث برده بود، برای ما شعر می‌خواند. شعرهایی که ما نمی‌فهمیدیم ولی چون خانم معلم لبش را کش می‌داد و سرش را مدام تکان می‌داد و می‌گفت «احسنت..آفرین پسر آفرین» ما هم میگفتیم «وای علیییی آفرین!»

سیمین گفت باید با علی دشمنی کنیم. وقتی دارد شعر می‌خواند ما باید نقاشی بکشیم یعنی این‌که حواس‌مان بهش نیست. زنگ‌های ورزش وقت وسطی بازی کردن، توی گروه علی نباشیم و وقت پرت کردن توپ پلاستیکی لایه‌دار فقط دماغ عقابیش را نشانه بگیریم. هیچ وقت نشد با علی دشمنی کنم، حتی چندبار به علی گفتم سیمین می‌خواهد چه کارهایی کند . مقابل اعتراض‌های سیمین گفته بودم «خوب من چاقم و تو هم لاغری دیگه خوب مگه چیه؟ راست میگه دیگه» سیمین به من گفت «به قول عمو نادرم، بی‌غیرتی از دماغت چیکه می‌کنه مثل خروس‌ها»

من آن روز گریه کردم. آن هم یواشکی دور از چشم همه رفتم پشت خانه‌مان کنار رود کوچکی که می‌رفت سمت مزرعه‌ها نشستم و گریه کردم. دوست نداشتم کسی بپرسد چرا گریه می‌کنی و من بگویم سیمین به من گفته مثل خروس هستم! این‌که علی گفت شبیه پنج گرد و چاقم ناراحتی نداشت چون شبیه‌اش بودم اما خروس نه!

آن روز علی مرا دید، کنارم نشست و هی سمت قورباغه‌های توی آب و گوشه آب سنگ پرت کرد. من دماغم را کشیدم روی استین بلوزم و گفتم «نکن الاغ؛ گناه دارن» او دیگر سنگ پرت نکرد و من باز گریه کردم بعد گفت «تو اصلا مثل خروس نیستی، سیمین هیچی از حیونا نمیدونه، تو بیشتر شبیه خرسی، یه بچه خرس مهربون» من دیگر گریه نکردم، همراهش خندیدم، آن‌قدر بلند که قورباغه‌ها پریدند توی آب. راست می‌گفت، من شبیه بچه خرس‌ها بودم. بابا هم گاهی می‌گفت «خرس کوچولوی من» و این اصلا گریه نداشت.

من و علی تا چند سال بعد یعنی تا وقتی مدرسه شیفت دخترانه و پسرانه نشده بود با هم دوست ماندیم و سیمین به خاطر «موش لاغر مردنی» گفتن علی با او دشمن‌تر شد. روز آخر با هم بودن‌مان توی یک کلاس همه ناراحت بودیم. پسرها به ما فوتبال بازی کردن یاد داده بودند و ما به آن‌ها لی‌لی و سک‌سک! حالا داشتیم از هم دور می‌شدیم و گروه بازی‌مان بهم می‌خورد. علی آن روز توی دفتر مشق دخترها برای‌شان شعر نوشت و به من شلوار گرمکنش را  داد، همان که یک بار گفته بودم «خیلی قشنگه کاش زانوهاشو پاره نمی‌کردی خاک تو سرت»  علی گفت «چون دوسش داشتی مال تو. امانت نگه دار بعد یه سالمشو میخرم برات اینوپس می‌گیرم خب؟»

به سیمین هیچی نداد و من برای سیمین کلی غصه خوردم که از علی هیچ یادگاری ندارد. توی دلم هی گفتم «موش لاغر مردنی بیچاره»

بعد ما از آن شهر رفتیم، دیگر نه علی را دیدم نه سیمین را. تاچند هفته پیش. توی یک مراسم عزاداری دیدم‌شان، کنار هم ایستاده بودند. سیمین را از لابه‌لای هیکل‌های ریز و درشت مردم می‌دیدم، دیگر لاغر نبود. آستین بلوزش از مانتویش بیرون نزده بود. دماغ استخوانی‌اش را بریده بود و لب‌های باریکش زیر خرواری از رژ کلفت و براق شده بود، من این سمت خیابان بودم و آن‌ها آن طرفش. علی سرش را که چرخاند قلب من ریخت. ترسیدم مرا بشناسد و بیاید این سمت خیابان بگوید «چه خوب دیدمت از وقتی از اون روستا رفتین تا الان دنبالت می‌گشتم تا شلوارم رو پس بگیرم» بعد من باید چه می‌گفتم؟ سرم را می انداختم پایین و من من کنان می‌گفتم «راستش... راستش روز اسباب کشی پرتش کردم تو باغ خاله نسا»

همراه مردم حرکت کردم، سرم را چرخاندم آن طرف که مرا نبینند اما سیمین لاغر مردنی لی‌لی کنان پشت سرم می‌آمد و می‌گفت «ای خرس کوچولوی بدبخت، ببین شلوارشو داد به تو، دلشو داد به من» 

بعد با لب‌های براقش هرهر می‌خندید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
چقدر خوبه این متن... خیلی خوبه یعنی... خیلی رفتم توی حس بعد خوندنش
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام به شما خیلی ممنونم:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
فوق العاده قشنگ بود مطلب شما! از خوندنش لذت بردم و حیف این قلم و توانایی نوشتن هست که کامل و دقیق ویرایش نشه. "به جون مادرم" چون این "ه" در کلام عامیانه و محاوره به جای "است" قرار می گیره، نباید "به جونه..." نوشته بشه و همچنین "غیظ" و "خاله نساء" صحیحه. به هر صورت لذت بردم از قلمفرسایی شما خانم رهبر.
زخمی جهالت
زخمی جهالت
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
فاطمه جان داستانت خیلی قشنگ بود. اینکه غیظ رو غیض بنویسی یا جونه رو جون، کوچکترین انحرافی در پیامت نداشت، نمیدونم چرا یک عده دنبال در آوردن ایرادات هستن و باور کن اگر غلط املایی پیدا نمیکردن، به ویلگور و علامت سوال و تعجب مطلبت ایراد می‌گرفتند. تو ولی سرد نشو، بنویس و بدون که حرف هات سنگینی رو از قلب ما بر میداره.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ویرگول صحیحه، چون اصلاً ویلگور معنا نداره.
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
خانم زخمی جهالت که انصافا نام با مسما و برازنده ای هم دارین:) اگه چند تا مطلب رو خونده باشین و فقط یکم با کاربرا آشنایی داشته باشین درک میکنین که هدف میرزا ایراد و انتقاد بی دلیل نیست هدفشون فقط و فقط کمک به رشد و زیباتر شدن قلم نویسنده است:) ببخشید اگه مخاطبتون من نبودم اما پاسخ دادم:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام بر شما استاد عزیز.شرمنده دقت و گوشزد هاتون هستم.بر مهر خود ببخشید این بی دقتی هارو.دیگه قول نمیدم چون بیشتر شرمنده میشم:)مخاطبی چون شما داشتن باعث دلگرمیه منه
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
در پاسخ به زخمی جهالت گرامی اول سلام عرض میکنم و بعدش تعجب خودمو نشون میدم از به کار بردن اسم فاطمه؟!!! و در اخر اینکه درسته غلط های املایی یا درست استفاده نکردن از علامت های نگارشی لطمه ای به پیام داستان نمیزنه اما هم در خوانش نوشته تاثیر میزاره وهم کسی رو اهل مطالعه هستش و مهمتر از همه اهل قلم!آزار میده.این و شما دوست خوب بهتر از من میدونید که استفاده درست از علامت های نگارشی و غیره در مفهوم و بهتر شدن متن کمک بسزایی داره.باز هم ممنونم از شما.لطفا برای تشویق کسی سعی در تخریب نا حق شخص دیگری نفرمایید.مخوصا با کلمات.با کلمات رشته مهر بباف دوستم.دلت عاری از سنگینی های روزگار
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام جناب میرزا، یه سوال فنی، الان این مطلب یادداشت بود یا داستان؟ D:
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
وقتی با افراد آگاهی چون شما روبرو میشم خانم رهبر، بسیار شاد میشم که هنوز هستند کسانی که خدا درک و فهم و شعوری رو به اونها عنایت کرده که به حق شایستۀ اونها بودند. فقط تنها چیزی که می تونم براتون داشته باشم، آرزوی سلامتی و طول عمر فرد شایسته ای چون شماست. پاکی قلبتون و روانی قلمتون مستدام باشه ان شاءالله!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ممنون از دعای خوبتون:)
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ای کاش انسانها از دل هم خبر داشتند ای کاش چشم سومی هم بود ای کاش عشق هم همیشه بود
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام به شما.خیلی ممنونم:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
با ای کاش اخری موافقم:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
چه قشنگ بود.......دلم سوخت...ولی یه چیز کلیشه ای داشت با بیان جدید:دو نفر که باهم دعوا دارن آخرش با هم ازدواج میکنن:!......ممنونم:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام خیلی ممنونم.اره شکل این رمان های ایرانی شد:))من از شما ممنونم عزیز
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
چقدر خووووووب بوووووود این
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام.خیلی ممنونم:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
وحیدجان! فدای اون قلب رئوف و مهربانت داداش، خیلی مخلصم :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
نوشته زیبایی بود، مرسی :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام خیلی ممنونم:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
نوشته های شما یا از واقعیت گرفته شده یا یه خیاله که دنبالشو گرفتید و تبدیلش کردین ب یه داستان. یا هم تلفیقی ازین دو ک حتی وقتی واقعی هست هم البته ابتکار قاطیش میکنید و کلیشه ای درنمیاد، من ب شخصه زیاد اوکی نیستم با متن هایی ک میان واقعیتی رو ب تلخی هرچه تمام تر میگن بدون هیچ راه حلی ولی خب از نوشته های شما نمیشه گذشت :)) یه فرقی داره با اونا ک نمیشه ولش کرد :) در اخر اینکه اولش فکر کردم نکنه شلوار ب مبحث شلوارش دوتا شده ربط داره خخخخ البته زیادم بی ربط نبود فکر میکنم...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام عزیزم.البته این نوشته داستان نیست چون عناصر داستان درش به کار نرفته..اما می تونه داستان هم باشه چون کمی تخیل چاشنیش شده:))در اخر خیلی ممنون از تعاریفت:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
:) سلام :) اقای میرزا گفتن نوشتتون داستان هستش ولی ها چون طرح داره و عناصر داستانی هم داره :/ خخخ من باز گیج شدم :| خخخ
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام .عه داستانه؟:))اخه من اصلا به فکر داستان نوشتن نبودم.. البته داشتن طرحشو قبول دارم .منم گیج شدم:))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
چقدر عالی بود-آفرین به شما:))نمی دونم رادیو پاتوق رو گوش کردین یا نه!!اون مطلبتون که خونده شد خیلی قشنگ بود:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام عزیزم.ممنونم از شما.بله توسط فوفانوی خوبمون باخبر شدم .:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٠
١
٠
قشنگ بود .. مفهوم کلی داستان یک واقعیت ملموس و قابل لمس بود در یک لباس متفاوت ... نمی دونم چرا آدم ها کسی رو دوس دارن که بهشون بدی میکنه و دوست ندارن آدم هایی رو که دوسشون دارن ...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
١
٠
سلام الهام عزیز.ممنونم.شاید چون همه ما ادم ها دوست داریم مورد توجه قرار بگیریم و بیشترین تلاشمون رو میزاریم برای جلب توجعه کسی که به ما توجه ای نداره.البته این یک نظر شخصی هستش و به جز در حیطه اعتقادات من هیچ ارزشی نداره:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
راستش نمی دونم دقیقا عیب کجای کاره ، دلیل شما هم قطعا یکی از دلایل غیر قابل چشم پوشی هست اما داستان شما اینطور نبود ... ینی از ابتدا دو نفر باهم دوستی داشتن اما از هم دور شدن ... " ممنون " :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
فقط میتونم بگم عالی بود ، یک لحظه نتونستم چشم ازش بردارم و کلمه به کلمه خوندمش :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام .ممنون از وقتی که گذاشتین برای خوندن:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
از اول تا اخرش را خواندم ساده و صمیمی بود از اون داستان های خوشحال عزیز دوردانه!فقط اخر داستان یه طور بامزه و دلچسبی تمام شد که شلوارش داد به تو و دلش را داد به من!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام لیلی جان.خوشحالم که خوشتون اومد:)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
چه داستانی بود ، من رفتم تو شوووک ، خیلی عالی بود !آفرین مچکر مچکر مچکر
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام.ممنون از شما محیا جان:)
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
فوق العاده بود دوست عزیز...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام.ممنونممم:)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
بازم مثل همیشه عالی! چیزی نمونده بود نوشته‌ی این هفته‌تون رو از دست بدم... :) این یکی اون غمِ یادداشت‌‌های قبلی رو نداشت و همینش منو چند درجه بیشتر خوشحال و مچکر کرد. مرسی دوستم :) مرسی :) سادگی بچگانه شخصیتا رو خیلی خوب با کلمه‌ها منتقل کردین. اینکه آخرش که دیگه بزرگ شدین هم همون سادگی رو واسه شخصیتا نگه داشتین یه حال شادی می‌ده به شوکِ آدم!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام.مرسی از شما دوست خوب:)
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
خیلیییی خوب بود:)واقعا لذت بردم،ممنون:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام ممنونم از شما:)
z_saberi
z_saberi
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
زیباست دوست عزیزم و این واقع بینی راوی حسابی منو سر شوق اورد.طنزی که توش یه لبخند کوچیک گوشه لب میاره و حاوی یه جور حقیقت تلخ که آدمو معذب میکنه
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام.خوشحالم که خوشتون اومد عزیز:)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١٢/١٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود:)) موفقیات:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/١٥
٠
٠
سلام.مرسی از شما عزیز:)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
اون چیزی که همیشه میبینی با چشم ظاهر درست نیست . وقتی یکی کنارت حتما دوست عمقیت نیست و همش از عادت . وقتی یکی باهات مخالف دشمنت نیست . خیلی چیزا میش ازین متن فهمید . ممنون از نوشته های زیباتون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام.ممنون از شما و لطفتون
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
يه حسي خوبي گرفتم:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨