خانه ی دوست کجاست؟

خانه ی دوست کجاست؟

نویسنده : مهربانو

چه اتفاق غریبی! خودش هم باورش نمی‌شد که عاشق شده باشد آن هم با یک شعر. همان سوار را می‌گویم. سوار بر اسبی که در فلق به دنبال خانه‌ی دوست می‌گشت و آن رهگذر شاخه‌ی نور بر لب به انگشت کودکی را نشانش داده بود که برای برداشتن جوجه ی نور از کاج بالا رفته بود.

هر چه پیش می‌رفت کمتر می‌یافت. از آن سپیدار و کوچه باغ سبزتر از خواب خدا هم‌گذشت. حتی عشق‌هایی که به اندازه‌ی صداقت آبی بود را هم بو کرد. ولی کودکی بالای درخت نبود. شاید آن کودک هم در چشم بر هم زدنی بزرگ شده بود و پی کار و زندگیش رفته بود. شنیده بود او اهل کاشان است. روزگارش بد نیست. همین برایش کافی بود که تکه نانی دارد و خرده هوشی و سر سوزن ذوقی. حتما مانند مادرش بهتر از برگ درخت بود و مانند دوستانش بهتر از آب روان.

او را دوست داشت. او که قبله‌اش یک گل سرخ بود و جانمازش چشمه. حتی وضویش را با تپش پنجره‌ها می‌گرفت. خوشا به حالش که خدایش هم در همان نزدیکی‌اش لای شب بوها بود. پس عجب نمازی می‌خواند!

گفته بود: قایقی خواهم ساخت –خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب. خدا کند هنوز به آن شهر پشت دریاها نرفته باشد و برای لحظه‌ای هم که شده آن چشمان پر از صداقت و نگاه سرشار از احساسش را ببیند.

به راهش ادامه داد. از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است گذشت. از آن کوچه‌هایی که تاریک بودند و در آنها باید از حاصل ضرب تردید و کبریت ترسید هم عبور کرد. می‌خواست با او برود زندگی را بدزدد و میان دو دیدار قسمت کند. از حالت سنگ چیزی بفهمد و کف دستش جرم نورانی عشق را ذوب کند.

به کاشان رسید. روی همان کوه بلند اول شهر ایستاد. او را با همان صدای خوبی که سبزینه‌ی آن گیاه روییده در انتهای حزن است- صدا کرد. ولی جوابی نشنید. در حیاط امامزاده درِ خانه‌ی دوستش را نشانش دادند. اشک در چشمانش حلقه بست. آن در خیلی وقت بود قفل و زنجیر ابدی شده بود. روی درِ سنگی نوشته بود: «به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید.»

اشکهایش جاری شد. آن قلب بزرگ چگونه در خاک جای گرفته بود؟ چرا از آنجا که آن همه احساس ناب دفن شده بود؟ یک دنیا گل اطلسی نروییده بود؟ نشست و ناباورانه در خانه را کوبید و گفت: «سهراب! من آن دخترک بی پای روی پل هستم که قرار بود دب اکبر را به گردنم بیاویزی. مگر تو نبودی که می‌گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ هنوز هم بهار می‌آید و دشت‌ها پر از شقایق می‌شوند. پس چرا تو نیستی؟»

یادم آمد گفته بودی که زندگی رسم خوشایندی است. بال و پری دارد با وسعت مرگ. پرشی دارد اندازه‌ی عشق. پرشش را فهمیده بودم و وسعتش را عمدا به فراموشی سپرده بودم. من هم آب را گل نمی‌کنم. همان آبی که کفتری در دوردستها می‌خورند. از دستِ آن درویش نان خشکیده را می‌گیرم و به او یک سینی پر از صحبت سنبوسه و عید می‌دهم.

«می‌روم سهراب. نگران نباش! آن قدر آهسته می‌روم که چینی نازک تنهایی‌ات ترکی برندارد. می‌روم پشت هیچستان. شاید آنجا هنوز خاطره‌ای از تو زنده باشد و سر هر دیوار به یادت میخکی می‌کارم. من دنبال شناسایی راز گل سرخ نیستم. فقط در افسون آن کمی شناور می‌شوم. اگر هم در باغ خدا را دیدم حتما به او می‌گویم که ماهی‌ها حوضشان بی آب است. کاری نمی‌کنم که به قانون زمین بربخورد. می‌روم تا زندگی را از لب طاقچه ی عادت بردارم و برای همیشه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدوم.»

در فلق بود که سوار می‌رفت و با خود می‌خواند: «هر کجا هستم ...باشم..آسمان مال من است.... پنجره.. فکر... هوا... عشق... زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچهای غربت؟!»

***

پ.ن: استفاده شده از شعرهای سهراب سپهری: شعرهای غربت- پرهای زمزمه- و پیامی در راه-آب- به باغ همسفران- واحه‌ای در لحظه- پیغام ماهی ها- نشانی- صدای پای آب.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
اووووووف خییییییلی خوب بودش :)))) من عاشق شعرای سهرابم... کلی از کتاباشو دارم... خیلی قشنگ نوشته بودینا
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم-واقعا شعرای سهراب فوق العادن.:)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
عاشق این شعرم : هر کجا هستم ...باشم..آسمان مال من است.... پنجره.. فکر... هوا... عشق... زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچهای غربت؟!
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
قسمت مربوط به سهرابش خیلی زیبا بود:)قلمتان مستدام
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
در واقع کل این نوشته درباره ی سهراب هست-بیشتر از 95 درصد جملات متن همون شعرای سهرابن که کمی تغییر کردن-مثلا همون جمله ی "او را با همان صدای خوبی که سبزینه ی آن گیاه روییده در انتهای حزن است صدا کرد"اشاره داره به بیت "صدا کن مرا...صدای تو خوب است ..صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در تاریکی حزن می روید"..ممنونم که خوندین.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
خیلی حرکت جالبی بود.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم از نظرتون.
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ابتکار جالبی بود و استفاده از شعرهایی که اکثرا شنیدن مطلب رو جذاب کرده بودم. ممنونم :))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنون از شما که خوندین و نظرتون و گفتین=)))
zakhar
zakhar
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خیلی خوشم اومد ممنون :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومده-ممنون از شما که خوندین ونظرتون و هم گفتین.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خیلی هم عالی.متشکر
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم از شما که خوندین.
سجاد
سجاد
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خیلی خوب و فوق العاده بود طرح و بازنگری خلاقانه ی دنیای شعری سهراب چند تغییر کوچیک بر زیبایی هاش می تونه افزون بکنه: روی همان کوه بلند اول شهر ایستاد : روی همان کوه بلند ابتدایی شهر آن در خیلی وقت بود قفل و زنجیر ابدی شده بود : آن مدت زیادی بود قفل و زنجیر ابدی شده بود چرا از آنجا که آن همه احساس ناب دفن شده بود؟ یک دنیا گل اطلسی نروییده بود؟ : چرا از آنجا که آن همه احساس ناب دفن شده بود , یک دنیا گل اطلسی نروییده بود؟ مابقیش عالی بود و بهتون تبریک میگم
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
اون علامت سوال وسط جمله اشتباه تایپی بوده-ممنون از راهنماییتون.لطف کردین خوندین و نظر دادین.موفق باشید=)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
اینکه یه نویسنده با استفاده از چندتا شعر بتونه داستان بنویسه کار ساده ای نیست و انصافا خوب از کار در اومده بود، مخصوصا که از شعرهای معروف سهراب استفاده کرده بودید و این باعث میشه همه بفهمن و لذت ببرن. و حدس میزنم آخرین شعر که قراره اوج داستان باشه، مورد علاقه ترین شعر سهراب برای شماست :) اصلا تجربه ثابت کرده که خیلی ها سهراب و شعراش رو دوست دارن و منم به شخصه می تونم خودمو جای شخصیت اصلی بذارم :)) اگه بخوام نقد کنم، یک جاهایی ارتباط بین دو قسمت مثل بقیه جاها روون نبود، همین. در کل خیلی خیلی خوب بود :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
اینکه یه نویسنده با استفاده از چندتا شعر بتونه داستان بنویسه کار ساده ای نیست و انصافا خوب از کار در اومده بود، مخصوصا که از شعرهای معروف سهراب استفاده کرده بودید و این باعث میشه همه بفهمن و لذت ببرن. و حدس میزنم آخرین شعر که قراره اوج داستان باشه، مورد علاقه ترین شعر سهراب برای شماست :) اصلا تجربه ثابت کرده که خیلی ها سهراب و شعراش رو دوست دارن و منم به شخصه می تونم خودمو جای شخصیت اصلی بذارم :)) اگه بخوام نقد کنم، یک جاهایی ارتباط بین دو قسمت مثل بقیه جاها روون نبود، همین. در کل خیلی خیلی خوب بود :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
شعرای سهراب واقعا عالین-حدستون درسته اون شعرو خیلی دوست دارم.خدا رو شکر از نظرتون خوب بوده=)ممنون از وقتی که گذاشتین:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
گفتنی ها رو دوستان عزیز فرمودن و بعضا خودتون هم به بعضی موارد واقف بودین. تلفیق بسیار جالبی بود و این نشون دهندۀ خلاقیت شماست در این امر؛ پس خواهش می کنم که مرور و مرور و مرور برای ویرایش متنتون رو فراموش نکنید. به عبارتی عجله برای ارسال نداشته باشین، تا می تونین روی متونتون کار کنید و وقتی احساس کردین که خودتون از متن خودتون لذت بردین، اون وقت میره برای "جیم من". خوندن متون شما لذت بخش هستند. :-)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم آقای میرزا-منتظر نظرتون بودم.لطف دارین که می خونین و نظرتون و می گین.سعی می کنم بهتر بشه از نظر ویرایش.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشین!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خیلی خوب شده بود واقعأ! باز هم از این خلاقیت ها انجام بدید!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ممنون از همراهیتون.ان شاالله اگه بشه حتما.:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
کار جالبی کرده بودین :) خوش به حال سهراب ... اما کاش اون آدم پیدا بشه ...
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٣٠
٢
٠
ممنونم:))واقعا خوش به حال سهراب که حالش اینقدر خوب بوده:)
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
خوب و شیک و مجلسی :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
ممنون از نظرتون
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
من اینو تازه الان خوندم متاسفانه...تنها انتقادم اینه ک باید مینوشتی با چن تا شعر عاشق شده نه فقط یکی چون تو متن ب چندتا شعر اشاره میشه نه فقط یکی! ازینا بگذریم عالی بود :) احترام نامه ای بود ب سهراب...ستایش نامه ای برای روح پاکش :) کاش ک از جایی ک هس این متن رو دیده و خونده باشه :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
ممنونم عزیزم:)درسته باید یه اشاره ای می کردم به شعری که با اون عاشق شده-منظورم شعر "و پیامی در راه" بود-این دختر همون دختر بی پای روی پل بود که سهراب وعده داده بود دب اکبر رو به گردنش بیندازه.توی یک قسمت اشاره کردم مثل اینکه زیاد گویا نبوده.بعد این دختر همراه با شعرهای سهراب و با نشونی که از اونا می گیره به دنبال سهراب می گرده.ممنون که خوندی و نظر دادی-واقعا خوش به حال سهراب که دنیا رو اینجوری می دیده و مهمتر از اون که می تونسته این قدر قشنگ احساسشو بیان کنه.موفق باشی هر روز بیشتر از پیش:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤