زرد، رنگ تاکسی‌هاست! - داستان کوتاه

زرد، رنگ تاکسی‌هاست! - داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

حسین گفت: «مبارکت باشه. چرخش برات بچرخه! ولی... چرا زرد رنگه؟!»

جواد جواب داد: «ممنون. خب من عاشق رنگ زردم. تو که می‌دونی!»

حسین گفت: « آره… آره... . ولی خب سمند زرد رنگ؟! خیلی شبیهِ تاکسیه! کسی ندونه، فکر می‌کنه که مسافرکشی می‌کنی!»

جواد گفت: «مگه هر گردی، گردوئه؟ ملت کور که نیستند؛ می‌بینند که خط نداره. ول کن حالا! بشین بریم یه چرخی بزنیم. شیرینی‌شم بدم بهت.»

هر دو سوار شدند و راه افتادند. در خیابان‌ها که می‌چرخیدند، افرادی که منتظر تاکسی بودند، برای‌شان دست تکان می‌دادند. چند نفر که این کار را کردند، حسین به جواد گفت: «دیدی؟! همه فکر می‌کنن ماشینت تاکسیه!» جواد اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: «بذار فکر کنن! به من که چیزی نمی‌شه! هر چقدرم که دست تکون بدن، من سوارشون نمی‌کنم خب.» حسین سرش را تکان داد و گفت: «چی بگم؟!»

جواد ماشین را نزدیک یک بستنی‌فروشی نگاه داشت؛ یک اسکناس ده هزارتومنی از جیبش درآورد و به حسین گفت: «بپر دو تا فالوده بگیر.» حسین گفت: «فالوده تو این سرما؟!» جواد گفت: «خیلی حال می‌ده.» حسین گفت: «یعنی می‌خوای با یه فالوده سر و ته قضیه رو هم بیاری؟!» جواد خندید و گفت: «نه،نه! بابا این پیش غذاست. هنوز اصل کاری مونده. می‌خوام یه حال اساسی بهت بدم. حالا زود بجنب، بد جایی نگه داشتم. بدو تا جریمه‌م نکردن!»

حسین از ماشین پیاده شد و به سمت بستنی‌فروشی رفت. در عقب ماشین باز شد و غریبه‌ای سوار شد. آن مرد غریبه، همزمان با سوار شدنش، غرولندکنان گفت: «داداش می‌رفتی دو تا خیابون اون طرف‌تر نگه می‌داشتی!»

جواد برگشت و با تعجب به مرد غریبه خیره شد. غریبه هم چند لحظه به جواد خیره ماند و سپس گفت: «شما هر مسافری که می‌زنی، تا گروه خونی‌ش رو تفتیش می‌کنی؟!» جواد گفت: «آقا من مسافرکش نیستم؛ ماشینم هم تاکسی نیست! اشتباه سوار شدی.» در این لحظه، یک تاکسی که برای دو نفر مسافر، جای خالی داشت، از کنار ماشین جواد رد شد. مسافر در حالی که با نگاهش، آن تاکسی را تعقیب کرد، به جواد گفت: «تاکسی نیست؟! پس برای چی خودت رو زرد کردی؟! چرا وقتی برات دست تکون دادم، وایسادی؟! داداش برو فیلم‌مون نکن! راه بیافت عجله دارم.»

جواد چهره‌ای جدی به خودش گرفت و گفت: «می‌گم من مسافرکش نیستم! عشقم کشید، دوست داشتم، ماشین زرد رنگ سفارش دادم. برای تو هم نگه نداشتم! اصلا ندیدمت که بخوام نگه دارم. بفرما پایین.»

حسین سوار ماشین شد و گفت: «می‌گه فالوده تموم کردم.» نگاهی به مسافر انداخت و پرسید: «این کیه دیگه؟!» جواد گفت: «مسافره...؛ فکر می‌کنه من مسافرکشم!» حسین نیشخندی زد و سرش را تکان داد. جواد رو به مسافر گفت: «هنوز که نشستی!» مسافر صدایش را بالا برد و گفت: «من کار ندارم. بیست دقیقه‌ست که تو این سرما وایسادم. همه تاکسیا پر، رد می‌شن. یه دونه هم که خالی بود، تو پروندی‌ش! حالا باید منو برسونی.»

جواد نفسش را بیرون داد و گفت: «عجب گیر کردیما!» خواست به مسافر پرخاش کند که حسین گفت: «عیبی نداره. حالا این بنده خدا رو برسون.» و به مسافر گفت: «آقا کجا می‌خوای بری؟!» مسافر گفت: «کجا دارم برم؟! این‌جا ایستگاه میدون قائمه دیگه!» جواد رو به حسین گفت: «یا خدا...! میدون قائم توی این برف؟!» حسین گفت: «برو.» جواد به ناچار، راه افتاد.

به هر مکافات و سختی که بود، جواد تا میدان قائم رفت. ماشین را نگه داشت و به مسافر گفت: «بیا اینم میدون قائم. حالا دست از سر کچل ما برمی‌داری؟!» مسافر هم با پرخاش جوابش را داد: «وقتی عشقت می‌کشه که سمند زرد رنگ بخری، باید این‌جاش رو هم ببینی! زرد، رنگ تاکسیات؛ به عشق من و تو نیست!» و پیاده شد.

جواد گفت: «عجب آدمای نفهمی پیدا می‌شند ها!» حسین گفت: «ناراحت نشیا، ولی بنده خدا راست می‎گفت! چند نفر ماشینت رو با تاکسی اشتباه گرفتند؟» جواد فرمان ماشین را چرخاند و گفت: «ول کن بابا!» و گاز داد.

از میدان قائم، دویست متر رو به پایین آمدند. به چهارراهی رسیدند که چراغ  راهنمایی داشت و چراغ هم قرمز بود. ماشین‌ها توقف کرده بودند تا چراغ سبز شود. جواد هم خواست پشت یکی از ماشین‌ها، ماشینش را نگه دارد. پایش را روی ترمز گذاشت. اما خیابان یخ زده بود و ماشین سر خورد. جواد نتوانست ماشین را کنترل کند و ماشنیش محکم به ماشین جلویی کوبیده شد! رنگ از رخ جواد پرید. با کف هر دو دستش، محکم روی فرمان کوبید و گفت: «ای تف به این شانس...!»

جواد خسارت ماشینی را که با آن تصادف کرده بود، پرداخت کرد و چند روز بعد، ماشین خودش را فروخت و یک سمند نقره‌ای رنگ گرفت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
رنگ زرد تاکسی ها هم جزء قوانین قراردادی هست که به خاطر راحتی خودمون هم ملزم به رعایتش هستیم! ولی خداییش منم عاشق رنگ زردم اما نه واسه سمند! یه هیوندا کوپه زرد مثلا دیگه عمرا کسی با تاکسی هم اشتباه نمی گیرش! :)
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
یه وقت دیدی من با تاکسی اشتبات گرفتم انسان جایز الخطاس:)))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
دقیقا منظور من هم بیان این قوانین بود. این داستان نمادین بود و بیشتر اون منظور دومش، مد نظر منه. ** اتفاقا یه هیوندا کوپه زرد هم توی شهر ما هست که انقدر تو خیابونا دوردور کرده، دیگه مثل گاو پیشونی سفیده! همیشه برای من سوال بوده و هست که چرا رنگ ماشینش رو زرد انتخاب کرده!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
خخخ اخییی بنده خدا یه روزه پشیمون شده چه یهو تموم شد داستان
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
خب هر داستانی، یه جا تموم میشه دیگه! ممنون از حضورتون.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
به غیر از اینکه داستانت یک هویی تموم شد و پایانش رو احتمالا خواستی سر هم بیاری بقیه ش خیلی خوب بود.ایده ش جالب بود.تبریک میگم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
از نظر خودم سر هم آوردن نبوده! جواد میبینه خیلیها ماشینش رو با تاکسی اشتباه میگیرند و این براش ناراحت کننده س ولی به روی خودش نمیاره، بعد مجبور شدن به اینکه شخصی رو به زور تا جایی برسونه و سر همین قضیه، با ماشینی که تازه خریده، تصادف میکنه و علیرغم دادن خسارت ماشین دیگه، ماشین خودش هم خیلی زود از اون فابریک بودن درمیاد. اینا از نظر من دلایلی کافی برای تغییر نظر شخصیت اصلی داستان هستند. **تشکر. مرسی و ممنون از حضور شما.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
اخ اخ ...:-) چقدر خندیدم دستتون درد نکنه طفلی بنده خدا زرد دوست داشت ولی چه متانتی! صدباریکلا داره این متن
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
جداََ خنده دار بود؟! :| ** خواهش میکنم. تشکر از شما که خوندید و نظر دادید. ممنون از همراهی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
مهرادجان! اجازۀ نقد دارم؟ :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
اختیار دارید! خوشحال میشم.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
مهراد جان! اگه اسمت امضای داستان نبود، شاید می گفتم کابر دیگه ای نوشته. اینکه یک نفر بخواد قدم در حیطه ای بذاره و بخواد خودش تک و تنها نقض کنه یک مسئله ای رو که خیلی وقته ملت باهاش درگیرن، موضوع جذابی هست اتفاقاً. نقد من اما به ساختار داستانت هست. نکتۀ اول اینکه برف و یخبندان، نقش مؤثری رو در داستانت ایفا می کنند و حتی استارت تحول شخصیت داستانت هستند، حال اینکه صحبت از آن در پایان داستان میاد (در واقع از میدون قائم به بعد)و فقط در نیمه، حرف از سرما شد و تصورم اینه که وقتی غزاله خانم یا حسین آقا میگن چه یهو به پایان رسید، یکی از علت هاش این می‌تونه باشه. اگر با یه جمله ای یا در دیالوگی می گنجوندی خوب می شد. نکتۀ دوم: شخصیتت خیلی زود متحول شد و عشق و علاقه ش رو به رنگ زرد از دست داد. دلائلت برای تحول خوبه، اما یه آدم با این همه عشق و علاقه که باعث میشه ماشین سفارش بده... گو اینکه انگار علاقه ای در کار نبوده. من که میگم شخصیت داستانت بیشتر به سمند علاقه داشت تا رنگ زرد؛ چون سمند زرد شد سمند نقره ای. // حتی من هیچ وقت در داستان هات اشکال تایپی نمی دیدم، حتی یه دونه؛ اما در این دو داستان اخیر دیدم؛ چی شده مهراد؟ :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
راجع به یهویی اومدن برف بگم که:: خب من تا حالا اصفهان نیومدم و از نزدیک شهر شما رو ندیدم. ولی تا جایی که میدونم یه شهر یه دست و همواره و مناطق مختلف شهریش، از نظر ارتفاع، چندان تفاوتی با هم ندارند. ولی توی شهری مثل همدان، یه اتفاق خیلی طبیعی و عادیه که توی یه قسمت از شهر برف زیادی روی زمین بشینه، در حالیکه توی قسمتهای دیگه، همون برف تا به زمین میرسه آب میشه! و این به خاطر نزدیکتر بودن بعضی قسمتها به کوه هستش. و اتفاقا وقتایی که برف میاد، معمولا برای رفتن به اون محله ها، باید ماشین دربست بگیری، چون تاکسی پیدا نمیکنی! با این شرایط، برف برای جواد از یه قسمتی به بعد دردسرساز میشه، پس نمیشد از همون اول بهش پرداخت.** راجع به تغییر یهویی شخصیت :: دو دلیل داشت:1- این داستان هم از دسته ی «مثل مثل»هاست که قبلا توضیح دادم. این داستانها، چون ایده و الگوی اصلیشون حکایتهای قدیمی ایرانی هستش، خواسته یا نخواسته شبیه به اونا میشن. یعنی اتفاقات، خیلی کلی گفته میشن و نتیجه هم خیلی زود رقم میخوره. 2- خب توی دنیای واقعی هم شخصیتای متفاوتی وجود دارند. آدمایی هستند که خیلی زود اشتباهشون رو متوجه میشن و تغییر عقیده میدن؛ و برعکسشون آدمایی که به اشتباهشون پافشاری می کنن و اصلا عوض نمیشن! از طرفی دیگه، این داستان نمادین هم بود. من اصل منظورم کسایی بود که میگن:« ما هر چی دوست داریم میپوشیم، کاری با قضاوت مردم هم نداریم!» اگه اصل همین ماجرا رو هم درنظر بگیریم، خیلی کسا هستند که با دیدن رفتار مردم، زود تغییر عقیده میدن و پوشش ظاهریشون رو متناسب با عرف جامعه می کنن.** راجع به اشکال تایپی :: یه داستانکی هست که میگه :« امروز موقع خوردن غذا، یه سنگ درشت، رفت زیر دندونم و دندونم رو شکست. شروع کردم به گریه کردن؛ نه از دندون درد، از اینکه چشمای مادرم انقدر ضعیف شده که دیگه سنگی به اون درشتی رو نمیبیه!» آره میرزا، ما هم پیر شدیم رفت! :) حالا کجاش اشکال تایپی داشت؟ یه نگاه سرسری انداختم، ولی چیزی ندیدم!
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
در مورد برف مهرادجان، کاری به موقعیت جغرافیایی نداشتم؛ منظورم خود واژۀ برف در داستانت هست. منظورم این بود که اون ابتدا قرار می دادی که مثلا: "جواد گفت: «مگه هر گردی، گردوئه؟ ملت کور که نیستند؛ می‌بینند که خط نداره. ول کن حالا! بشین بریم یه چرخی بزنیم. شیرینی‌شم بدم بهت.» حسین گفت: «حالا تو این برف، واجبه؟ نمیشه همینجا شیرینی رو بدی» جواد جواب داد: «سمنده ها! برف و غیر برف حالیش نیس، بشین بینم!» منظورم این بود و بعد ادامۀ داستان که یک مرتبه واژۀ برف نیاد و یه پیش زمینه ای باشه.// داستانکت رو خیلی دوست داشتم مهراد، منظورم: «باید این‌جاش رو هم ببینی! زرد، رنگ تاکسیات؛ به عشق من و تو نیست!» بود.// علی ای حال موفق باشی دوست خوبم :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
درسته. اینطوری بهتر میشد. والا اینجا انقدر میگن متن طولانی بود که به تعداد جمله ها حساس شدم! ولی توی داستان بعدی، کوتاه بودن این متن رو حسابی جبران کردم! اون نزدیک شش قسمتِ پرملات داره. :) ** ئه آره! دیگه اشتباه لپیه دیگه، گهگاه پیش میاد! ممنون از نقدتون.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
١
٠
خواهش می کنم مهرادجان، موفق باشی عزیز!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
من از ادمهایی که در معزوریت قرار میگیرند خنده ام میگیره ..محتوای داستان هم به دلیل اشتباه نردم جالب بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
آهان. چون هدف من و کلاُُ سبک من طنزنویسی نبود و نیست، یکم تعجب کردم. حرف شما هم کاملا درسته. یه موقعیت طنزآمیز هم داره این داستان. «معذوریت» صحیحه. بازم تشکر از حضورتون.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
چون کارکتر اصلی در معزوریت قرار گرفته موقعیت نسبتا طنزی خلق شده که با هوشیاری قابل تشخیص است
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
واااای خیلی خوب بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
تشکر. ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠