از پروردگار من تا خدای تو

از پروردگار من تا خدای تو

نویسنده : F_ahmadi

- ورونسکی گفت: «شما هیچ وعده‌ای به من نداده‌اید قبول و من هیچ چیزی از شما نمی‌خواهم. ولی شما می‌دانید، من مرد رفاقت نیستم، برای من در زندگی تنها یک سعادت وجود دارد و آن عشق است.»

ندایی درونی در گوش آنا گفت: «عشق» ...

به ساعت نگاه کردم، نه و سی دقیقه! «امشب فوتبال 120 داره» ،کتاب را بستم و به سمت تلویزیون رفتم، فکر نمی‌کنم خانواده‌ای فوتبالی‌تر از خودمان دور و برم دیده باشم. وسط تماشای فوتبال 120 صدای دلنشین تلاوت قرآن مامان توی گوشم می‌پیچد، اما مامان که هیچ‌وقت این موقع قرآن نمی‌خواند، معمولا عادت دارد بعد از هر نماز چند خطی می‌خواند، صدایش را دوست دارم، مخصوصا وقتی قرآن زمزمه می‌کند، با تعجب نگاهش کردم. سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را بالا آورد، بدون این‌که حرفی بزنم گفت: «امشب یکهو به دلم افتاد برات قرآن بخونم، خودت که نمی‌خونی!» 

با خنده گفتم: «ای مامان جان، من همینم که نمازای یومیه‌م رو آخر وقت می‌خونم خدا خودش کلی خوشحاله! دیگه توقع بیشتر ازم نداره! حالا این همه با خدا می‌حرفی، برا ما هم دعا می‌کنی یا نه؟»

گفت: «همیشه! عاقبت به خیری شما تنها آرزوی منه» 

گفتم: «ای بابا، من که می‌دونم همیشه دعا می‌کنی من رو زودتر بفرستی سر خونه زندگی خودم، خوب یه بارم دعا کن پولدار شم، والا!»

خندید: «امان از دست تو، آخه من گفتم عاقبت به خیری، کی گفتم عاقبت به خیری فقط شوهر خوبه، خوب اونم یه قسمت از سناریوی عاقبت به خیریه!»

بلند خندیدم: «سناریو؟! یعنی توی خونه صداش می‌کنن سناریو؟ یعنی بگن سناریو برمی‌گرده؟ حالا نمیشه تو خونه کامبیز صداش کنم؟»

خواندنش را ادامه داد. دوباره به صفحه تلویزیون چشم دوختم، اما هزار تا فکر درون سرم می‌چرخید. به تفاوت‌های خودم و مامان فکر می‌کردم. به این‌که چقدر فاصله است بین اعتقادات من و او. به اینکه چقدر دوست دارد در کنار همه کتاب‌هایی که می‌خوانم قرآن هم سهمی داشته باشد و من اما آخرین باری که قرآن خواندم، توی مراسم ختم قرآنی بود که برای عموی مرحومم گرفته بودیم، آن را هم با اصرار عمه‌ام خواندم. به این‌که خیلی وقت است حتی وقتی می‌روم زیارت سمت قفسه کتاب‌های مذهبی نمی‌روم، فقط یک جای دنج روبروی ضریح می‌نشینم و از فضای معنوی حاکم لذت می‌برم و کمی توی دلم با خدا حرف می‌زنم، هیچ وقت مثل بقیه از خدا چیزی نمی‌خواهم.

صدای قرآن خواندن مامان قطع شده، چقدر صدایش را وقتی قرآن می‌خواند بیشتر دوست دارم، طفلکی بچه من، چون از شنیدن صدای دلنشین تلاوت قرآن مادرش محروم است و چقدر طفلکی‌تر است اگر پدرش هم مثل مادرش باشد.

ساعت دوازده و سی دقیقه صبح است، همه خوابیده‌اند،آناکارنینا را باید حتما تا آخر این هفته تمام کنم. کتاب را دوباره باز می‌کنم...

الکساندرویچ گفت: «احساس‌های تو به وجدانت مربوط است ولی من در برابر خودم و تو و خداوند مسئولم که تکالیفی را به تو گوشزد کنم، ممکن است اشتباه کنم آنا، ولی آنچه می‌گویم به نفع هردوی‌مان است، من شوهر تو ام و دوستت دارم، ولی مهم‌تر از آن پسرمان است.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
مشکلی نیست؛ میشه درستش کرد؛ لابلای کتابای خوبی که می خونید، چهار کلامی هم بخونید از خدای کتاب ها :-) شروع و میانه و پایان، خوب و درست انتخاب شده بودند. مرسی
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
نمیدونم . شاید بحث سر خوندنش نباشه بیشتر سر اینه که ما نسل امروز اعتقادمون به خوندن قرآن کم شده.. اینکه قرآن برامون فقط یک کتاب مقدسه که جاش بالا ترین طبقه توی قفسه کتابهاست. ممنون از حضورتون
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
سر خوندنش بغض کردم... مرسی خیلی خوب بود
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
از حضورت واحساسات صادقانه ت ممنونم..
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
چقدر جالبه؛ چقدر پدر و مادر برای فرزندانشون دلسوزن
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
بله..خیلی نسلشون با ماها فرق داره.. من بعید میدونم ماها به دلسوزی والدین خودمون باشیم.. نمیدونم کار درست رو کدوممون انجام میدیم. اونا که بیش از حد دلسوزن یا ما که یک دهم اونا هم دلسوز نیستیم
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خدا همه مادرا رو حفظ کنه و دعاهاشون رو اجابت :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
با عرض سلام و ادب احترام ، باید عرض کنم ... تولدتون مبارک :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣