یکی قلوپ قلوپ آب می خورد

یکی قلوپ قلوپ آب می خورد

نویسنده : rahbar_f62

چاقو را می‌گذارم روی ماهی، دندانه‌های تیزش پوست بی‌پولکش را خراش می‌دهد. یخش خوب آب نشده، باید مچ دستم را هی بالا و پایین ببرم و روی چاقو فشار وارد کنم تا توی تن یخ زده‌اش فرو برود.

هنوز بچه است. اگر عمرش به دنیا بود، اگر سر به هوا نبود و تور یا قلاب ماهیگیری را می‌دید، از آن ماهی‌‌های گنده می‌شد، همان‌ها که 2متر طول‌شان می‌شود. شاید وقتی از یک گردش گروهی بر می‌گشت صید شد یا شاید دلش گرفته بود و تصمیم گرفت برود یک گوشه از دریا و سهم تنهاییش را ول بچرخد که صید شد، بعد لابه لای انبوهی از یخ تمام جنوب را کوبید و آمد شمال  به عنوان سوغاتی. حالا زیر دست من خرد می‌شود. چه سرنوشت اندوهباری!

چه خوب این ماهی‌ها حس مادری ندارند و روی تکه سنگی، ته مانده کشتی غرق شده‌ای تخم‌شان را خالی می‌کنند و خداحافظ! اگر غیر از این بود در روز میلیون، میلیون ماهی ماده دچار افسردگی می‌شدند و می‌رفتند ته‌ته‌های دریا برای بچه‌های‌شان مویه می‌کردند و ضجه می‌زدند. لابد ماهی‌های نر دور و بر ماده‌ها می‌چرخیدند و دم می‌زدند، هی می‌گفتند «بس است دیگر شما که توی یک شکم فوج فوج ماهی می‌زایید، حالا بخاطر یک بچه نادان سر به هوا این همه گریه؟! مگر کم از خطراتی که در کمینش است گفتیم. مگر کم از این صیادهای فلان فلان شده گفتیم؟ اصلا حقش بود پسره مادر...» بعد ماهی‌های ماده توی دلشان از کله تا دم شوهرشان را به فحش می‌کشیدند و خودشان را برای شکمی دیگر آماده می‌کردند. بعد نفرین می‌کردند «الهی هر کس جگر گوشه‌ام را می‌خورد استخوان توی گلویش گیر کند و تا مرز خفه شدن برود؛ الهی بعد خوردن بچه‌ام مسموم شود»

چاقو هنوز روی کمرش است. اگر کمی فشارش بدهم تیزی چاقو می‌رسد به مغز استخوانش، قرچ قرچ صدا می‌دهد و از زیر شکمش بیرون می‌آید، چه سرنوشت اندوهباری! اینکه توی اوج جوانی وقتی هنوز نیم مترش نشده صید شود بعد بین کلی یخ بخواباننش و دور از شهر و دیار و ننه بابایش، چاقو را بگذارند روی کمرش. حتی اجازه ندهند یخ بدنش آب شود.

سرامیک آشپزخانه سرد است، ماهی توی دستم سرد است، هوایی که پشت پنجره ایستاده سرد است. از دور صدای ضجه می‌آید، یک ماهی ماده انگار زیر آب دهان باز کرده تا چیزی بگوید، اما قلوپ قلوپ آب می‌رود توی دهانش. بلند می‌شوم، به رسم مهمان نوازی بهترین جای فریزر می‌گذارمش. دستانم را می‌شویم، توی مبل فرو می‌روم ،کتابی می‌گیرم، ورق می‌زنم. دستانم بوی جنوب می‌دهند، بوی یک بچه ماهی دور از مادرش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
عالـــی بود:) ترکیبی بود از طنز و غصه! که بعضی جاها باس می خندیدیم و بعضی جاها غصه می خوردیم. امان ازین بچه های سر به هوا
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
سلام.ممنونم
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
من که تصمیم گرفتم از این به بعد ماهی نخورم :))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
سلام.چه بد:))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
عکس جالبی انتخاب کردید متن هم تلفیقی از طنز و خشم است که به مذاق من مخاطب نوعی خوش امد....
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
سلام ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٩
١
٠
بخوابانندش// حرف نداشت. خیلی خوب نگاشته شده و تبریک میگم بهتون. یه نکتۀ نگارشی؛ یکی از کاربردها علامت تعجب، در معرض دعاست، پس: «الهی هر کس جگر گوشه‌ام را می‌خورد استخوان توی گلویش گیر کند و تا مرز خفه شدن برود! الهی بعد خوردن بچه‌ام مسموم شود!»// موفق ان شاءالله!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
سلام استاد عزیز.بابت خوانش با دقتتون و توصیه های نگارشی خیلی خیلی ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
و علیکم السلام؛ خواهش می کنم، وظیفه س، موفق باشید!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
این جور نوشته ها رو در مورد گووسفندها زیاد دیده بودم اما در مورد ماهی ها نه! جالب بود مرسی :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
سلام ممنونم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
توی رادیو پاتوق متنتونو شنیدم، انقد عجول بودم ک نذاشتم نوشته تموم شه، قبل از تموم شدنش رفتم تو ارشیو سایت و انقد گشتم دنبالتون تا پیدا کردم تاپیک متن رو، وسط خوندن متن بودم ک دیدم نام کاربری رو اعلام کردن :)) گفتم ای بابا این ک همون خانومی هست ک چن روز پیش یه مطلب دیگه ازشون خوندم میتونستم فقط یه سر میرفتم تو کامنتا و پیداشون میکردم سریع :)) ازین حرف ها گذشته خیلی خوب بود این متن. خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود ^___^ من عاشق اینجور متن هام. یادداشت اخیرتون هم ک خوندم و اونم باز عالی بود و خلاقیت توش داشت مثل این. ولی خب فکر کنم این یه چیز دیگه اس برام. حس خاص تری داره، اخرش حالت گریه بهم دست داد، واقعا عالی بود، عالییییییییی ^___^ با این حساب تو مسابقه ای ک سایت گذاشته منتظر یه متن خوب دیگه ازتون هستم، بعدا هم باز باید برم ارشیوتونو زیر و رو کنم و باقی نوشته هاتونو بخونم الان دیگه این وقت صبح و نخوابیده حسش نیست. فقط اینکه من رسما فک کنم حسودی ک نه غبطه ام گرفت به این ذهن و قلم شما، واقعا دست مریزاد :) موفق باشید هر روز بیشتر از دیروز و بیشتر بنویسید و اینجا بذارید، بی صبرانه منتظر یادداشت و داستانای بعدیتون هستم :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام عزیزم.چقدر انرژی گرفت از این کامنتت.واقعا ممنون و تشکر بابت اطلاع رسانی چون نمیدونستم و بعد کامنت رفتم شنیدم.من کلا نمیدونم چی بگم جز تقدیم یک لبخند که پر از ارزوهای خوب هستش .روزگارت مثل حس الان من قشنگ باشه دوستم:):*
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
خدا رو شکر که انتخاب رادیو درست بود و حق به حق دار رسیده:))
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
تبلیغات
تبلیغات