مادرم می‌گوید «چشمت روشن دوستت می‌خواهد بیاید» و برادرم از من مژدگانی می‌خواهد، ماجرا برمی‌گردد به سال‌ها قبل، قبل از آن‌که سنم دو رقمی شود، قبل از آن‌که به مدرسه بروم، می‌گویند ما دو نفر همبازی هم بوده‌ایم، می‌گویند آشنایی خانواده ما با خانواده آن‌ها به خاطر ما دوتا بوده، به خاطر رفت و آمدهای‌مان که مدام به خانه هم می‌رفتیم و اسباب بازی‌های‌مان را به هم قرض می‌دادیم. اصلا به خاطر آن که ما دوتا همدیگر را داداشی صدا می‌کردیم مادرمان‌مان خواهر شدند! برادرم دست مشت کرده‌اش را جلوی دهانم می‌گیرد و به سبک خبرنگارها می‌گوید «نظرتون راجع به این دیدار چیه؟ میشه از حال و هواتون برای ما بگید؟» و پدرم با طعنه می‌گوید «خدا به شیش‌ها رحم کنه»

لحظه موعود فرامی‌رسد، صدای زنگ در که بلند می‌شود همه به من نگاه می‌کنند که برو و در را باز کن. دروغ نگویم من هم که با القای این همه هیجان، هیجان زده شده‌ام، به طرف در می‌روم و آن را باز می‌کنم. یک آقای چارشانه قد بلند با موهایی کم پشت، پشت در ایستاده است تا مرا می‌بیند بغلم می‌کند و می‌بوسد، بعد لپم را می‌کشد و با خنده می‌گوید «بزرگ شدیا». نفر دوم یک خانم چادری است که به محض دیدنم می‌گوید «ماشاءالله ماشاءالله چقدر قد کشیدی! اینقدر بودی آخرین بار» نفر سوم پسری لاغر و بلند قد است که به یک سلام خشک و خالی اکتفا می‌کند. کمی صبر می‌کنم، نفر چهارمی در کار نیست. در را می‌بندم و به اتاق برمی‌گردم، مدتی بعد همه مشغول خوش و بش کردن و خاطره تعریف کردن هستند، غیر از ما دوتا که به زور به هم لبخند می‌زنیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٤
٢
٠
چقدر تلخه غربیه شدن آدم ها از پس گذر زمان و از بین رفتن صمیمیت هایی که یک روز مثال زدنی بود...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٤
١
٠
بله واقعا تلخه، آدم یه احساس عجیبی پیدا میکنه وقتی با این افراد رو به رو میشه!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
پوزش بابت دو اشتباه تایپی «مادرانمان» و «شیشه‌ها»
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٤
١
٠
چی می شد اگه همین کار رو قبل از ارسال می کردین :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
قبل ارسال میخونم متن رو اما نمیدونم چرا این ایرادات رو نمیبینم! با این وجود کاملا حق با شماست :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٤
١
٠
سید این رسم روزگاره؛ بی جهت ضرب المثل ها به وجود نمیان «از دل برود، هر آنکه از دیده برفت» و یا...// نظر به اینکه فکر مخاطب رو معطوف کردی روی شخص خاصی و هدفت خوب اجرا شد، یک جمله در آخرِ کار ممکنه چیزهایی غیر از مقصودت رو به ذهن متبادر کنه «نفر چهارمی در کار نیست.» تصور کردم، از دنیا رفته و یا مشکلی اساسی در کار هست که بعد با قرینۀ «خوش و بش کردن» می فهمیم که اون همونه. یه جورایی دست اندازِ فکریه// متنتون رو دوست داشتم، چون دو پاراگراف، شرح زیادی درش نهفته بود.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
بله همینطوره متاسفانه // بهش دقت نکرده بودم مرسی، خیلی ممنونم از اینکه وقت گذاشتید جناب میرزا :) خیلی ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٤
١
٠
خواهش می کنم؛ وظیفه س سید :-)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٤
١
٠
منتظر نفر چهارم بودین یعنی؟!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
اولش که فکر میکردم هنوز ندیدمش آره! ولی در نهایت فهمیدم همون نفر سوم .... :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٩
١
٠
چه دیدار سردی و چه گذشته شیرینی..
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
بله، اونقدر سرد بود که مدتها طول کشید تا شیرینی یخ زدمون آب شه! ممنون از حضورتون :)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣
اول بهمن ماه؛ زادروز فردوسی

شاهنامه چگونه شکل گرفت؟

٩٦/١١/٠٣
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

٩٦/١١/٠٣