قرار ما هشت امشب کره ماه

قرار ما هشت امشب کره ماه

نویسنده : زهرا ظفرمهاجر

بینی و دست‌های کوچکش مماس شیشه بخار گرفته پنجره بود و با دقت به بارش دانه‌های درشت برف نگاه می‌کرد؛ کنارش ایستادم؛ به نوازش موهای مشکی‌اش مشغول شدم؛ به سمت من برگشت و با هیجان پرسید: مامان؟ توی ماه هم برف میاد؟ منتظر پاسخم نماند؛ دوباره پرسید: مامان نمیای بریم برف بازی؟ لبخند زدم، گونه‌اش از سرما سرخ شده بود، دکمه یقه‌اش را بستم؛ روی طرح ستاره‌های دنباله‌دار پیراهنش دقیق شدم.

صدای در آمد؛ بلافاصله پیرمرد وارد شد؛ پسرم سریع گفت: سلام دکتر!

پیرمرد با اخم تصنعی گفت: سلام فضانورد کوچولو؛ من دوستت هستم، نه دکترت، این هم هزارمین بار! حالت چطوره؟

 - خوبم

پیرمرد روی صندلی نشست؛ پسرم کنار من، روی تخت؛ جای گرفت

- امروز نقاشی چی کشیدی فضانورد جوون؟

- یه سفینه! مامانمم بهم کمک کرد

- چه عالی! میتونم نقاشیتو ببینم؟

از جایش برخاست و به سمت میز رفت؛ روی پنجه پا ایستاد، کاغذ نقاشی را برداشت و در دست پیرمرد گذاشت.

دکتر با اشتیاق به نقاشی خیره شد

- خیلی قشنگه

- مامانم گفت اینطوری بکشم!

-  مامانتم با این سفینه‌ها رفته به ماه؟

پسرم با گنگی به من خیره شد؛ سرم فرو افتاد...

- نه مامان من تا خود ماه پرواز کرده

- مامانت خیلی قویه؛ میدونی؟ تعداد کسایی که به ماه رفتن زیاد نیست

با غرور لبخند زد مرد کوچک من

- دوست داری بریم برف بازی فضانورد کوچولو؟

ذوق زده گفت: بله... بله

- پس لباس گرم بپوش... من بیرون اتاق منتظرتم

به محض بسته شدن در، دستکش‌هایش را دست کرد؛ کلاهش را به سرش کشید و دکمه یقه پیراهنش که باز مانده بود را بست، کاپشن آبی رنگش را پوشید؛ برای برف بازی عجله داشت. رو به روی من که هنوز روی تخت نشسته بودم ایستاد؛ دستانش را روی گونه‌هایم گذاشت و گفت: مامان من میخوام با هم روی ماه زندگی کنیم؛ من بزرگ شدم؛ می‌دونم چجوری باید بیام کره ماه پیش تو؛ قرار ما هشت امشب، کره ماه.

و با عجله از اتاق خارج شد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
عخی!!!جالب بود!موفق باشید!
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
مرسی؛شما هم همینطور
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٢٢
١
٠
سلام زهرا جانم این جمله ی آخری که گفتی قرار ما ساعت هشت کره ی ماه فکر کردم مامانه فوت شده دوباره خوندم :-) ولی اگه پدره پیشش بود و مامانه فوت شده بود هیجانی تر بود البته بازم نظر خود نویسنده محترمه خوب باشی همیشه.
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
یکم تمرکز میخواست؛مادرش وجود مادی نداشت عزیزم؛و پسر هم برای رسیدن به مادر میخواست که زمینو ترک کنه
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام؛ یه سؤال خانم ظفر مهاجر: در جوابِ کامنت بالا نوشتین «مادرش وجود مادی نداشت» از کجای متن باید این قضیه رو متوجه بشم؟
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام اول تشکر کنم بابت وقتی که گذاشتین برای خوندنش؛راستش من چند جا سعی کردم مخاطب رو متوجه این موضوع بکنم که فکر نمیکنم زیادم موفق بوده باشم؛اول جایی که گفتم هوا سرد بود و دکمه ی پیراهنشو بستم ولی باز آخر داستان گفتم که دکمه ی پیراهنش باز مونده بود و خودش بست؛دوم جایی که دکتر وارد شد و هیچ گفتگویی بین مادر بچه و دکتر رد و بدل نشد حتی یک سلام؛که بنظرم یکم باید عجیب باشه؛سوم جایی که دکتر پرسید مادرتم با این سفینه ها رفته به ماه؟ولی بچه گفت مادرم تا ماه پرواز کرده که معنای مرگ توی دنیای کودکانه ی اون پسر رفتن به کره ی ماه بوده؛با توجه به همه ی این اشارات جملات آخر؛پسر گفت که من بزرگ شدم و میخوام با توی ماه زندگی کنم؛که میدونیم زندگی توی ماه الان میسر نیست؛و در ادامه بچه به مادرش گفت من بزرگ شدم و میدونم چجوری بیام کنار تو ،توی کره ی ماه؛که این نشون میده باور اون بچه این بوده که فقط با مرگ میشه به ماه و کنار مادرش بره و به مادرش اطلاع داده که ساعت ۸ امشب توی ماه منتظرش باشه....بازم تشکر میکنم ازتون
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
برای اولین بار و یا شاید چندین بار هم هر کسی داستان شما رو بخونه، تا خود شما در کامنت توضیح ندین، تصورم اینه که متوجه نشه. علتش اینه که در وهلۀ اول شخصیتِ روبروی راوی یک بچه‌س و بچه در حالت عادی هم در رؤیا به سر می بره و نمی شد المان ها رو در زبان کودک گنجوند. چون هر بچه ای در حالت عادی ممکنه از مادرش چنین سوالات ماورایی بپرسه. درسته؟// از نشانه هایی که فرمودین تنها یک موردش رو می تونیم منطقی قلمداد کنیم و اون اینکه هیچگونه دیالوگی بین مادر و پیرمرد رد و بدل نشد. البته این به شرطی منطقیه که ما قبل از ورود پیرمرد، متوجه نشانه هایی شده باشیم؛ مثلاً اونجایی که بچه از مادرش می پرسه: «مامان؟ توی ماه هم برف میاد؟» می تونیم یه نشانه ای بگونجونیم. به عنوان مثال دیالوگ رو اینطور ادا کنه: «مامان؟ تا رفتی توی ماه، اونجا هم برف اومده؟» البته این یه مثاله؛ یعنی یه همچین نشانه هایی که بعد از ورود پیرمرد و احوال پرسی نکردنش با مادر، من تازه متوجه ماقبل ورود بشم و ورود پیرمرد و سلام نکردن به مادر، تأکید و تأییدی باشه بر اونچه که متوجه شدم و یا شک کرده بودم (یعنی متوجه مادی نبودن مادر شده بودم و یا شک کرده بودم.)// نشانۀ دکمه بستن و در آخر باز بودنش که مطمئن باشید حین خوندن دیالوگ های پیرمرد و بچه فراموش میشه.// راستی در تمام متن اونجاهایی که از "؛" استفاده کردین، "." احتیاج داشتین.// سر جمع همین که سعی کرده بودین نشانه گذاری کنین و مخاطب رو به فکر وادارین و مستقیماً لقمۀ جویده شده رو تحویلشون ندین، خیلی خوبه. امیدوارم که در این مسیر پیشرفت کنید و موفق باشید.
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
مرسی از راهنمایی هاتون/کاربرد "؛" به جای "." برای مکث و اعلام اینکه جمله به صورت کامل تموم نشده استفاده شده
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
زهرا جان :))) به نظرم اینکه نوشته‌ت آدم رو خسته نمیکرد و هل می‌داد به سمت خوندن تا آخرش نقطه قوتش بود. ولی منم راستشو بخوای دفعه‌ی دوم تازه گرفتم قضیه چیه. به نظرم با یه سری کلمه می‌تونستی حضور غیر مادی مادر رو روشن‌تر کنی. مثلا اینکه موهای پسرت رو نوازش کردی گمراه‌کننده است ولی اگر مثلا لای موهای پسرت «می‌وزیدی» یه کمکی هم به ما می‌شد... از این نظرا جمله‌ی آخر داستانت از زبون پسره خیلی خوب بود ولی خیلی دیر :) موفق باشی.
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
مرسی آمنه جان
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
من با نظر خانم اخلاقی موافقم.یعنی اینکه شما خواننده رو برای ادامه ی خوندن ترغیب میکنید خیلی خوبه.یک حسن خیلی بزرگ.اما من تا آخر داستان منتظر یک اتفاق بودم.همه ش با خودم میگفتم که الانه که یک اتفاق بیفته و من متوجه بشم که مادر یا فلجه،یا یک مشکلی داره که با بچه نمیره بازی.اما اینکه مادر اصلا وجود نداشته باشه به ذهنم خطور نکرد.تا وقتی هم که نظرات دوستان رو نخوندم متوجهش نشدم.شما احتیاج به نشانه های بزرگتری دارید.این نشانه ها باید طوری به کار برن که خواننده واقعا متوجه این بشه که مادر وجود خارجی نداره.اما این نشانه هایی که شما فرمودید به نظر من نشانه های مناسبی نبود.به هر صورت این داستان من رو جذب کرد.متشکرم
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
زهرا جان مطلب و کامنت ها رو خوندم ، راستش منم به وجود غیر مادی مادر پی نبردم تا کامنت ها رو خوندم. به نظرم دو خط اول کمی و اون دیالوگ ها مخاطب رو کمی گمراه می کرد ولی داستان جذابی بود تا آخرش این جذابیت ادامه داشت. موفق باشی:)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
چه قدر خوب بوووود ، تعداد آدمایی که به ماه رسیدن خیلی کمه . اینو دوست داشتم.. مچکر مچکر مچکر
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
منم موافقم تو رسوندن این مضمون که مادر وجود مادی نداشته یکم لنگ میزنه کار. به نظرم لازم که یکم ملموس تر کنید اهدافتون رو واسه مخاطب. کلیت یادداشتتون هم جالب بود واسه من :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣