بشنو از درد و دل‌های یک جوان ایرانی

بشنو از درد و دل‌های یک جوان ایرانی

نویسنده : m_ashouri

بعد از گرفتن لیسانس و بعد تمام کردن خدمت سربازی به تنها چیزی که می‌شود فکر کرد، کار است. یک شغل با درآمد مناسب و موقعیت اجتماعی خوب و مرتبط با تحصیلات. اما برای کسی که علوم پایه خوانده است پیدا کردن این شغل تنها یکی از همان آروزهایی است که بر جوانان عیب نیست.

یا می‌شود تصمیم به ادامه تحصیل گرفت! می‌خواهم این تصمیم را کمی بررسی کنم! اگر دانشگاه را هشت ترمه تمام کنید و سربازی‌تان هم خیلی خوب، نهایتا بیست و یک ماهه تمام شود، شما می‌مانید و یک سن شناسنامه‌ای بیست و چهار یا بیست و پنج ساله و یا حتی بیست و شش ساله، فرض را هم بر این می‌گذاریم در دوران کارشناسی خیلی دانشجوی خوب و فعالی بودید و تمام هم و غم‌تان درس‌تان بود، روی سفره‌ی پدر مادر می‌نشستید و درس‌تان را می‌خواندید.

حالا این فرد بیست و پنج-شش ساله دوباره تصمیم می‌گیرد ادامه تحصیل دهد، آن هم رشته‌ای که باید تمام هم و غم و تمرکزش را روی آن بگذارد و زندگی‌اش بشود درسش. باز باید سر سفره پدر مادر بنشیند و درسش را بخواند، آن هم رشته‌ای که ارشدش هم مثل کارشناسی‌اش به درد هیچ چیز نمی‌خورد، و باید تا دکترا پیش رفت، و باز اوضاع همان‌طور خواهد بود که قبلا بود. نهایتا در مدت درس خواندنش حق و التدریسی درس بدهد، شندرغاز پول در بیاورد که آن هم صرف کتاب و رفت و آمد و پروژه و اینجور چیزها می‌شود. باز اگر آدم مطمئن بود که اگر درس بخوانم آینده کاری‌ام مشخص است مشکلی نبود، بدبختی این‌جاست که آن هم مشخص نیست.

خلاصه تا این مراحل طی شود و این مدارک گرفته شود، زحمت‌ها باید کشید، زحمت‌هایش به کنار، من نمی‌دانم چطور یک پسر می‌تواند خودش را قانع کند که تا حدود سی سالگی روی سفره پدرمادر بنشیند و از جیب پدرش خرج کند، سی سال نیمی از عمر آدمی است. البته پدر مادرها آنقدر سخاوتمند هستند که هیچ گله‌ای نکنند ولی مگر غرور یک مرد همچین اجازه‌ای به او می‌دهد؟

خلاصه عزیزان اگر بخواهم درد و دل کنم می‌توانم یک رمان بنویسم. اما باور کنید آن وقت نه من حوصله نوشتنش را دارم و نه شما اعصاب خواندنش را.

تنها راه حلی هم که به ذهن همه می‌رسد این است که که به خدا توکل کنیم و یک روز دیگر را شب کنیم تا ببینیم چه پیش می‌آید. خلاصه این که زندگی باید کرد، علی الحساب دیمی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
😢
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خوب چرا از اول رفتید از این رشته های بخونید؟ الان توی مدرسه به ما همه مشاورا میگن سراغ علوم پیایه نرید.... آخه بازار کار نداره اصن... میرفتین حسابداری می خوندین خو...
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٢/١٧
١
٠
به نظر من مشکل نه رشته اس نه چیز دیگه؛ فکر می کنید این مشکل در رشته های مهندسی نیست؟ عین همین ها هست. مشکل نداشتن مهارته
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
شغل هست اما کم است امیدتون به خدا باشه شرایط ما هم مثل شماست دقیقا چه میشه کرد؟
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
شغل پیدا کردن سه حالت داره. اولی بخشش استفاده از بند معروف (پ) هست که بیشتر شغل هایی که از این راه به دست میان بسیار مکفی و خوب هستند. بخش بعدی برمیگرده به توانایی های شما و اینکه بتونید خودتون واسه خودتون کار پیدا کنید. بخش آخر هم اینکه خودتون واسه خودتون کار بسازید. معمولا کارآفرین ها و افراد فعال اقتصادی بخش آخری رو پیشنهاد میکنند. پس منتظر امدن کار نباشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
با نظر جناب نادری شدیدا موافقم ، روی مهارتت ها تمرکز کنید نه اینکه تا 30 سالگی پی جمع کردن مدرک که شاید " حق التدریس " جایی .. چندرغازی ... // راستی باید بگم این مسئله ی مستقل نبودن روی خانم ها هم فشار میاره چه رسد به آقایون ...
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
هر وقت به این مرحله رسیدم نظر میدم خخ!مچکر مچکر مچکر
maede
maede
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
وقتی آدم فقط امید داشته باشه به همین چند خطی که تو دانشگاه می خونه و هیچ کاری بلد نباشه متاسفانه این وضیعت پیش میاد :(
maede
maede
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
وقتی درس می خوانیم تا بیکار شویم!!! http://jeem.ir/article/blog/24471
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات